بازخواني نخستين فصل «سرمايه» / حسن مرتضوي (۱)
سه چارچوب مفهومي عمده يعني سه سنت فكري و سياسي الهامبخش ماركس در تحليلي هستند كه وي در كتاب سرمايه مطرح كرده است:[1] اين سه منبع عبارتند از اقتصاد سياسي كلاسيك يعني اقتصاد سياسي قرن هفدهم تا اواسط قرن نوزدهم. اين اقتصاد عمدتاً انگليسي است و به انديشمنداني مانند ويليام پتي، لاك، هابز، و هيوم تا اسميت، مالتوس و ريكاردو و اقتصادداني مانند جيمز استوارت وابسته است. البته سنت فرانسوي اقتصاد سياسي يعني فيزيوكراتهايي مانند كنه، تورگو و بعدها سيسموندي و سه و نيز آمريكاييهايي مانند كري نيز مطرح ميشود. دومين جزء سازنده در نظريهپردازي ماركس، تأملات و پژوهش فلسفي خود ماركس است كه براي وي از يونانيها آغاز ميشود؛ از اپيكور، ارسطو و سنت انديشهي يوناني تا سنت انتقادي فلسفي آلمان مانند اسپينوزا، لايبنيتس، و برتر از همه هگل. همچنين تأثير هيوم، كه هم فيلسوف برجستهاي بود و هم اقتصادسياسيدان، و نيز دكارت و روسو بر ماركس چشمگير است. سومين سنت، سوسياليسم آرمانشهري است. در زمان ماركس اين سنت عمدتاً فرانسوي بود اما از انگليسيها ميتوان توماس مور و رابرت اوئن را مثال زد. اما در فرانسه فوران عظيم انديشهورزي آرمانشهري در دهههاي 1830 و 1840 عمدتاً تحتتأثير نوشتههاي قديميتر سنت سيمون، فوريه و بابوف بود. هدف ماركس دگرگون ساختن پروژهي راديكال سياسي از سوسياليسم توخالي آرمانشهري به كمونيسمي علمي بود. اما براي اين كار نميتوانست فقط آرمانشهرباورها را در مقابل اقتصادسياسيدان قرار دهد. ماركس ميبايست روشي اجتماعي ـ علمي را از نو ميآفريد و شكلبندي ميكرد.
ماركس از تمامي موانعي كه در مقابل خوانندگان قرار ميگرفت كاملا آگاه بود و به همين دليل به خواننده در فهم چند فصل اول به ويژه شكل ارزش هشدار ميدهد. دو علت بنيادي براي اين مطلب وجود دارد؛ يكي مربوط به روش سرمايه است كه در ادامه به آن خواهم پرداخت و ديگري شيوهاي است كه ماركس پروژهي خود را بر اساس آن تنظيم ميكند.
هدف ماركس فهم كاركرد سرمايهداري از طريق نقد اقتصاد سياسي بود. ماركس ميدانست كه اين تكليف عظيمي است. براي نيل به اين هدف مجبور بود دستگاهي مفهومي ايجاد كند كه به درك پيچيدگي سرمايهداري كمك كند و از اينرو در مقدمهي خود توضيح ميدهد كه چگونه اين كار را انجام خواهد داد. وي به تفاوت روش عرضهداشت از روش پژوهش اشاره ميكند. هر محققي هنگام پژوهش علمي هر پديده، با دو مسئلهي ويژه روبرو است: خود پژوهش و ديگري نحوهي بازنمايي يا ارائه و عرضهداشت آن. پژوهش در ذهن محقق لزوماً همان مسير بازنمايي را طي نميكند. در پژوهش، محقق با هر آنچه وجود دارد ــ با واقعيت آنطور كه تجربه ميشود و توصيفات موجود از آن تجربه، (در كتاب سرمايه با توصيفات اقتصادسياسيدانها، آمارها، نظرات فيلسوفان، آثار رماننويسها و نظاير آن)ــ روبرو است: از انتزاعيترين مقولات و انضماميترين رخدادها در نظم و ترتيبي تاريخي تا فاكتهاي مربوط به پديدارهاي واقعي و تاريخي. محقق (و در اينجا ماركس) بايد انبوه دادهها را دستخوش نقدي قاطع قرار دهد تا بتواند مفاهيم قدرتمندي را بيابد كه نحوهي كاركرد واقعيت را نشان دهد. يعني ما در پژوهش، از واقعيت بيواسطهاي كه پيرامون ماست آغاز ميكنيم تا به مفاهيم عميقتر و بنياديتر آن واقعيت برسيم. هنگامي كه به اين مفاهيم بنيادي مجهز شديم ميتوانيم جهت برعكس را انتخاب كنيم و به سطح برسيم و كشف كنيم جهان گولزنك نمودها چه ميتواند باشد. به اين ترتيب ميتوانيم جهان را به شيوهاي راديكال توضيح دهيم.
نويسنده در تحقيق خود با واقعيتي فرجامين روبرو است كه بايد مسير منتهي به آن را براي خواننده روشن سازد. در واقع محقق با كليتي روبرو است كه اجزاي آن در هم تنيده شدهاند. مثلاً كالبدشناس بههيچوجه در وهلهي نخست با اجزا يا اندامهاي پيكر روبرو نيست، بلكه تمامي اين اندامها در روابطي بسيار پيچيده با هم كنش متقابل دارند. علاوه بر اين كاركرد متقابل، تكوين و تكامل پيكر امروزي، تاريخي ديرينه دارد كه به پژوهشي ديرينهشناختي هم نياز دارد. و علاوه بر اينها آيندهي اين مكانيسم زنده و مسيري كه طي خواهد كرد نيز مطرح است. به اين دليل پژوهشگر كالبدشناس هنگام شرح پژوهشهاي خود لزوماً نميتواند دادهها را در شكل بيواسطهي خود در اختيار خواننده بگذارد. اما چگونه بازنمايي ميتواند رخ دهد؟ اين نقطه، آغاز مشكلات است. مثلاً آيا خوانش سرمايه بايد خوانش تاريخي يك صورتبندي اجتماعي اقتصادي در شرايطي معين و در يك كشور معين باشد؟ در اين صورت كار قاعدتاً بايد از بديهيترين اجزاي چنين خوانشي آغاز شود، يعني بايد شرايط تاريخي و اقتصادي كشور انگلستان در سدههاي معيني بررسي و نتيجهگيريهاي مشخصي از آن گرفته شود. اما آنچه در كتاب سرمايه شاهديم چنين نيست. ماركس در قلمرو ديگري يعني فيزيك موضوع را روشن ميكند؛ ميگويد: «فيزيكدان فرايندهاي طبيعي را يا در جايي مشاهده ميكند كه در بارزترين شكل خود رخ ميدهند و تأثيرات مختلكننده كمترين نقش را در آن دارند يا هر جا كه امكان داشته باشد در شرايطي دست به آزمايش ميزند كه از جريان فرايند در حالت ناب خود مطمئن باشد.»[2] هر چند ماركس انگلستان را به عنوان محل كلاسيك سرمايهداري در نظر گرفته اما هدف شرح تاريخ سرمايهداري انگلستان نبوده است. سرمايهداري انگلستان محل آزمايشي بود كه فرايندهاي عام سرمايهداري به حالت ناب خود نزديك شده بودند و بنابراين شرح روند حركت سرمايه با ممانعت كمتري از عوامل بيروني روبرو بوده است.
علاوه بر اين ما در سرمايه از همان ابتدا با مفاهيم معيني مانند كالا به عنوان سلول جامعه، كار، ارزش و …. روبرو هستيم. با اين مفاهيم چگونه بايد برخورد كرد؟ سه گرايش عمده در پاسخ به اين پرسش مطرح شده است: «الف) گرايش يا رويكرد تاريخي: اين رويكرد مفاهيم يادشده را روابطي تاريخاً اوليه ميداند يعني مناسبات تاريخي متقدمي وجود دارد كه اين مفاهيم در آن شكل گرفتند و تاريخ بشر گذار از اشكال سادهتر به اشكال پيچيدهتري است؛ به اين ترتيب سرمايه همانا شرح اشكال تاريخي ساده به اشكال تاريخي پيچيده است. ب) گرايش ساختارگرا: اين گرايش مفاهيم يادشده را روابط سادهاي ميداند كه لزوماً به لحاظ تاريخي تقدم ندارند اما روابطي هستند كه به لحاظ ساختاري نقش تبعي نسبت به يك كل پيچيده را دارند. ج) رويكرد عقلاني: اين رويكرد مفاهيم مزبور را ايدههاي مجرد يا مدلهاي مجردي ميداند كه نه به لحاظ تاريخي تقدم دارند و نه رابطهي واقعي تبعي با يك كليت پيچيده را دارند. اين ايدههاي مجرد بيانگر تجريدي ذهني از واقعيتي پيچيده هستند كه براي شرح و ثبت آن واقعيت به كار ميروند.»[3]
مثالي ميزنم؛ جملهي آغازين معروف سرمايه چنين شروع ميشود:
«ثروت جوامعي كه شيوهي توليد سرمايهداري بر آنها حاكم است چون تودهي عظيمي از كالاها جلوه ميكند؛ كالاي منفرد شكل ابتدايي آن ثروت به شمار ميرود. بنابراين كاوش خود را با تحليل كالا آغاز ميكنيم.»[4]
پيشفرض اين جمله وجود شيوهي توليد سرمايهداري است. پس ما هر نوع ساختار اقتصادي را بررسي نميكنيم و در نتيجه بستر بحث ما از همان ابتدا كاملا روشن است: نه جامعهي بردهداري و نه جامعهي فئودالي بلكه فقط جامعهي سرمايهداري. اما چرا ثروت جوامع سرمايهداري چون تودهي عظيمي از كالا جلوه ميكند؟ همه ميدانيم كه حجم پول انباشتشده در بانكها، بازار بورس، طلاي ذخيرهشده در بانكهاي مركزي، منابع طبيعي و معادن گوناگون ثروت يك كشور را تشكيل ميدهند ــ مثلاً اتوبانهاي آلمان را ثروت آن كشور ميدانند. اين همان دادههايي است كه پژوهشگر در روش تحقيق يا پژوهش خود با آن روبرو ميشود. دادهها در انضماميت گستردهي خود با تمام ابعاد مفهومي و تاريخي خود در مقابل او پديدار ميشوند. پژوهشگر براي بررسي اين همه داده از كجا آغاز كند و چگونه اين مجموعهي كثير را در نظمي روشن مطرح كند؟ آيا ميتواند از عاليترين شكل ارزش يعني شكل پولي كه خود را در نظام اعتباري بينالمللي با انبوه مراكز بورس و بازارهاي بينالمللي سوداگري در نيويورك، لندن، پاريس جلوهگر ميسازد آغاز كند؟ در اين صورت خواننده با اغتشاشي مفهومي روبرو ميشود كه چون هزارتويي در هر قدم او را ميبلعد و چهرهي پيچيدهي واقعيت را پيچيدهتر ميكند.
از مباحث مربوط به تاريخ فلسفه به ويژه در مورد هگل به اين برداشت رسيديم كه روش هگل در بازنمايي واقعيت اين بود كه از مفهومي مجرد و سادهي آغازين كه در تحول خود به سطوح انضماميتر گسترش مييابد آغاز كند. هگل در بررسي منطق يعني بررسي انديشه در حالت ناب، از يك مفهوم انتزاعي ناب و ساده يعني هستي در خلوص خود آغاز كرد و در گذارهاي متوالي، اين هستي تعين بيشتري يافت و انضماميتر شد. اين روش ديالكتيكي دقيقا روشي است كه ماركس هنگام شرح و بازنمايي تماميت سرمايهداري پيش گرفت يعني يك شكل واحد سرمايهداري در تمامي مراحلش در نظر گرفته و تكامل تدريجي شكلهاي اين موضوع واحد از يك مفهوم سادهي آغازين شروع ميشود و سپس به سطوح انضماميتر دريافت و فهم پيشرفت ميكند. در اين روند، مطابقت تاريخي مطرح نيست؛ يعني اين مسير لزوماً در واقعيت تاريخي به همين نحو طي نشده است بلكه فقط مسير منطقي حركت سرمايه را نشان ميدهد، يا به زبان ديگر منطق سرمايه. بيشترين دشواريها در فهم فصل اول از همين نكتهي بهظاهر ساده ناشي ميشود. در اينجا دو درك مقابل هم قرار ميگيرند: دركي كه معتقد است اين فصل نه مربوط به سرمايهداري بلكه در ارتباط با يك شيوهي فرضي توليد به نام توليد كالايي ساده است، يعني ماركس نظريهي خود را از طريق توالي الگوها ارائه ميكند؛ الگوي توليد كالايي ساده همچون جامعهاي تكطبقه كه به او اجازهي بررسي كامل قانون ارزش را ميدهد و طرح بعدي الگويي است از سرمايهداري همچون جامعهاي متشكل از دو طبقه تا بتواند منشاء ارزش اضافي و سپس الگوهاي پيچيدهتري شامل مالكيت ارضي و نظاير آن را توضيح دهد. درك دوم مبتني بر اين است كه در تمامي شكلهايي كه ماركس مورد بررسي قرار ميدهد تماميتي به نام سرمايهداري وجود دارد و حركت ماركس در تحليل سرمايه حركت بر اساس اين تماميت است، يعني كليتي كه اجزاي آن بايد با اجزاي ديگري تكميل شوند تا سرانجام به چيزي بدل شود كه هست. اينها روابط دروني كل و معرف آن هستند.
اين روابط را نميتوان بيواسطه تشخيص داد. يعني با مشاهدهي حسي و آزمايش در آزمايشگاه نميتوان انسجام آنها را درك كرد. اين همان چيزي است كه هگل صورتبندي مفهومي انديشه مينامد و ماركس به زبان ديگري از آن با عنوان قدرت تجريد براي تحليل شكلهاي اقتصادي ياد ميكند. مسئله يافتن يك مورد ناب يا ساده، جدا از پيچيدگيهاي انضمامي نيست، برعكس درك چگونگي انسجام مفهومي است پيچيده كه با شهود بيواسطه درك نميكنيم. آغازگاه اين حركت بايد به گونهاي باشد كه ضمن انعكاس تمامي پيچيدگي نظام سرمايهداري اين امكان را به ما بدهد كه از يك عنصر به عنصري ديگر در زنجيرهاي از روابط دروني پيش برويم. در اين حركت پيشرونده معناي يك عنصر در حركت پاياني همان معناي آغازين را ندارد، چنانكه هستي ناب و سادهي هگلي در پايان به هستي بسيار پيچيدهاي بدل شد كه ديگر سرشتنشانهاي اوليهي خود را نداشت. در واقع معناي هر عنصر با جايگاهش در تماميت تعيين ميشود. هنگام شرح يا بازنمايي اين عنصر آغازين طبعاً در تجريدي كامل يعني رابطهاي جداشده از ساير روابط، حركت خود را آغاز ميكنيم. در نتيجه اين مرحله فقط در شكلي نامتعين و موقتي ميتواند توصيف شود اما پيشرفت نظاممندِ عرضهداشت و شرح به سمت مناسبات پيچيدهتر و مشخصتر ميرود و تعريف اوليه از مفهوم هم دچار تغيير ميشود و هم عمق بيشتري مييابد. اين روند خود را در طي گذارهايي نشان ميدهد كه هر كدام همان مفهوم را در ابعادي مشخصتر و انضماميتر نشان ميدهد.
سرمايه به عنوان ارزشي خودارزشافزا بسيار پيچيده است و مطلقاً نميتوان آن را بيواسطه مطرح کرد. ماركس با كالا به عنوان شكلي همارز با شكل سلولي كالبدشناسي آغاز ميكند. مفهومپردازي در اين جا به روش ديالكتيكي هگل رخ ميدهد، يعني با تجريد و كنار گذاشتن تمامي ويژگيهاي اختلالكننده سعي ميكنيم به نقطهي آغازين برسيم، چنان ساده كه بيواسطه توسط انديشه درك ميشود. در منطق هگل اين آغازگاه همانا هستي ناب بود تا نظام انديشهورزي درك شود، اما در سرمايه اين نقطه آغازين بايد به لحاظ تاريخي معين باشد تا به مقولات ديگري برسيم كه ساختار جامعهي بورژوايي را تشكيل ميدهد. اين نقطهي آغاز بايد بر شرطهاي تا حد ممکن كمتري بنا شود تا اولاً جزمگرايانه آنچه را كه هنوز تثبيت نشده تصريح نكند و خود نيز در نهايت بايد چون نتيجهي ضروري بازتوليد اين نظام بنيان نهاده شود. به گفتهي كريستوفر آرتور «پس آنچه ميخواهيم اين است كه حركت تجريد در بيواسطگي آغازگاه بازنمايي، حاوي برخي نشانههاي خاستگاه در يك مجموعهي تاريخاً معين از روابط توليدي باشد يعني جنبهاي كه به رغم سادگي آن در كلي كه از آن جدا شده درگير و تنيده شده باشد و مهر و نشان اين خاستگاه را حمل كند.»[5]
سه آغازگاه ممكن براي ماركس وجود داشت: سرمايه، پول و كالا. ماركس نميتوانست از سرمايه آغاز كند زيرا با اينكه مفهوم سرمايه حاوي اصليترين خصوصيات سرمايهداري است اما داراي پيچيدگي خودارزشافزايي است يعني افزايش آن هنگام برگشت پول. پول نيز ايدهي ناكاملي است و جز در روابط گوناگونش با كالاها معناي ديگري ندارد يعني وسيلهي گردش كالاهاست پس آغازگاه مناسبي نيست. ماركس از كالا شروع ميكند و ضمن بررسي كالا پول، سرمايه را از آن مشتق ميكند. شايد اين ايراد گرفته شود كه كالا هم مناسب نيست چون ساده نيست، هم ارزش مصرفي دارد و هم مبادلهپذير است. از طرف ديگر خودتعين هم نيست چون به چيزهايي منضم ميشود كه محصولات كار نيستند. به علاوه در دورهي پيشاسرمايهداري هم وجود داشته است.
اما موضوع پيچيدهتر است. به گفتهي آرتور مقولات سادهي يك كليت يعني سرمايهداري در همان آغازگاه جاي داده شده است. ماركس آشكارا آن نظامهاي اجتماعي را از نظريه بيرون ميگذارد كه در آنها مازاد محصول در بازار پديدار ميشوند يعني چيزي كه ويژگي سرمايهداري نيست. در واقع كالايي كه ماركس به عنوان مبدا قرار داده، كالاي نظام معيني به نام سرمايهداري است. ماركس مينويسد: «توليد و گردش كالاها… خود به خود مستلزم وجود توليد سرمايهداري نيست اما از سوي ديگر فقط براساس توليد سرمايهداري است كه كالاها شكل عام محصول را به خود ميگيرد.» پس نقطهي آغاز، مفهوم مبهمي پيرامون كالا نيست بلكه كالا به مثابهي شكل ويژهاي مطرح است كه محصول جامعهي سرمايهداري در آن ظاهر ميشود يعني سرمايهداري محصول خود را يا به مانند كالا توليد ميكند يا اصلاً چيزي توليد نميكند. در واقع شكل كالايي حضوري همگاني درون نظام توليد سرمايهداري دارد.
دشواري بحث چند فصل اول از اينجا آغاز ميشود كه ماركس مفاهيم بنيادي و نتايجي را كه پيشتر با روش تحقيق خود به آنها رسيده بود به سرعت ارائه و اين ذهنيت را ايجاد ميكند كه اينها ساختههاي پيشيني و خودسرانه است. به قول هاروي در نخستين قرائت عجيب نيست كه خواننده بگويد خداي من اين همه ايدهها و مفاهيم از كجا نازل ميشوند؟ چرا ماركس به اين شكل آنها را استفاده ميكند حتي بيشتر اوقات نميدانيم ماركس دربارهي چه صحبت ميكند و تنها با پيشرفتن روشن ميشود كه اين مفاهيم در حقيقت در حال روشن كردن جهان است. تشبيه جالب هاروي به فهم روش ماركس كمك زيادي ميكند. او استدلال ماركس را چيزي مشابه باز كردن لايههاي پياز ميداند. ماركس از بيرون از پياز آغاز ميكند، لايههاي واقعيت خارجي را يك به يك كنار ميزند تا به مركز آن يعني هستهي مفهومياش برسد. سپس استدلال را رو به بيرون ميگيرد و از طريق لايههاي گوناگون نظريه به سطح ميرسد. قدرت حقيقي اين استدلال تنها هنگامي آشكار ميشود كه با رجعت به قلمرو تجربه ميبينيم به چارچوب شناختي كاملاً جديدي براي درك و تفسير آن تجربه مجهز شدهايم. در اين مرحله مفاهيمي كه ابتدا انتزاعي و پيشيني يعني مستقل از تجربه درك شده بود اكنون غنيتر و معنيدار شدهاند.
1. دو عامل كالا: ارزش مصرفي و ارزش
بخش اول فصل اول را بايد با جزييات بررسي كنيم چرا که ماركس در اينجا مقولههاي بنيادياش را به طور پيشيني مطرح ميكند. كالا چنانكه توضيح دادم آغازگاه پيشيني ماركس است.
«ثروت جوامعي كه شيوهي توليد سرمايهداري بر آنها حاكم است چون تودهي عظيمي از كالاها بهنظر ميرسد؛ كالاي منفرد شكل ابتدايي آن ثروت بهنظر ميرسد. بنابراين كاوش خود را با تحليل كالا آغاز ميكنيم.» در اينجا دو بار واژهي به نظر ميرسد تكرار شده است. «به نظر ميرسد» همانا «همان هست» نيست. انتخاب اين كلمه مهم است چرا كه ماركس در سراسر سرمايه تاكيد ميكند كه چيزي در زير نمود سطحي رخ ميدهد. و در نتيجه ما دعوت ميشويم كه به آن توجه كنيم. انتخاب كالاها به عنوان مبدا بسيار سودمند است چون عملاَ در زندگي روزانهمان با آن محاصره شدهايم. در فروشگاه به دنبال آن ميرويم، آنها را برانداز ميكنيم و ميخريم يا نميخريم. شكل كالايي حضوري همگاني در شيوهي توليد سرمايهداري دارد. ماركس مخرج مشتركي را انتخاب ميكند كه براي همهي ما آشنا و مشترك و جزيي اساسي از زندگي ماست. كالا ميخريم تا زندگي كنيم.
كالاها در بازار خريد و فروش ميشوند و در نتيجه به فوريت اين موضوع را مطرح ميسازد كه خريد و فروش چه معاملهي اقتصادي است؟ كالا چيزي است كه خواست انساني را برآورده ميكند: نياز يا دلخواست. كالا چيزي است خارجي كه ما به تصاحبش در ميآوريم اما ماهيت اين خواست براي ماركس بياهميت است. تنها چيزي كه به آن علاقهمند است اين است كه مردم كالا ميخرند و اين عمل در زندگيشان بنيادي است. ميليونها كالا در جهان وجود دارد و همهي آنها از لحاظ كيفيت مادي و توصيف كميشان با هم متفاوتند؛ «يك كيلو آرد، يك جفت كفش، يك كيلووات برق….» اما ماركس اين تنوع عظيم را كنار ميگذارد و ميگويد «پيبردن به اين جنبههاي متفاوت و بنابراين كاربردهاي گوناگون چيزها نتيجهي عمل تاريخ است.» ماركس دنبال راهي ميگردد كه به طور كلي دربارهي كالا حرف بزند.
سودمندي شيء ميتواند با مفهوم «ارزش مصرفي» بيان شود. مفهوم ارزش مصرفي در ادامهي مطلب بسيار مهم است.
اكنون دقت كنيد كه ماركس چه به سرعت، تنوع بيشمار خواستها، نيازها و دلخواستها و نيز تنوع عظيم كالاها، وزنها و واحدها را كنار ميگذارد تا به مفهوم واحدي به نام ارزش مصرفي برسد. اين همان چيزي است كه در مقدمهاش از آن ياد ميكند: قدرت تجريد براي اينكه به شكلهاي علمي درك و فهم برسيم. در اينجاست که براي نخستين بار كاركرد تجريد را ميبينيم.
«اما در آن شكل اجتماعي كه ما بررسي ميكنيم» يعني سرمايهداري، «كالاها حامل مادي … ارزش مبادلهاي هستند.» به واژهي حامل دقت كنيد. «حاملِ چيزي» همانا «همان چيز» نيست. كالاها حامل چيز ديگري هستند كه بايد تعريف شوند. چگونه ميتوانيم بدانيم كه كالا حامل چه چيزي است؟ وقتي به فرايند واقعي مبادله در بازار نگاه مي كنيم شاهد تنوع عظيمي از نسبتهاي مبادله مثلا بين پيراهن و كفش، سيب و پرتقال هستيم و علاوه بر اين، نسبتهاي مبادلهاي حتي براي محصولات يكسان در زمان و مكان فرق دارند. پس در نگاه نخست به نظر ميرسد كه نسبتهاي مبادله «چيزي عرضي و صرفاً نسبي هستند» (به واژهي نسبي دقت كنيد). از اينجا «به نظر ميرسد» اين ايده كه «ارزش مبادلهاي دروني و درون مانندهي كالا باشد يعني ذاتي باشد» تناقضي در تعريف است. يعني ارزش مبادله ذات خود كالا نيست. اما از طرف ديگر همه چيز قابل مبادله با چيزهاي ديگر است. همه چيز ميتواند دست به دست شود. چيزي كالاها را در مبادله با هم سنجشپذير ميكند. دو نتيجه به دست ميآيد: اولاً ارزشهاي مبادلهاي معتبر يك كالاي خاص تجلي چيزي برابر هستند. ثانياً ارزش فقط ميتواند شيوهي تجلي و بيان محتوايي متمايز از خود باشد. نميتوانيم كالايي را تشريح كنيم و بفهميم آن عنصر دروني كه آن را قابل مبادله ميكند كدام است. اين چيز فقط وقتي قابل كشف است كه با كالايي ديگر مبادله شود يعني نه در حالت ايستا بلكه در حال حركت در يك فرايند. اين سنجشپذير بودن كالاها از كجاست و از كجا ناشي ميشود؟ ماركس ميگويد هر كدام از اين كالاها تا جايي كه ارزش مبادلهاي هستند بايد به اين چيز سوم تبديل شوند.
ماركس ميگويد اين عنصر سوم نميتواند خواص هندسي، فيزيكي، شيميايي يا ساير خواص طبيعي باشد. در اينجا با چرخش مهمي در استدلال روبرو ميشويم. ماركس را ماترياليستي تزلزلناپذير ميدانند به اين معنا كه هر چيزي بايد مادي باشد تا به نحو معتبري واقعي پنداشته شود، اما در اينجا ماركس انكار ميكند كه ماديت كالا ميتواند چيزي دربارهي سنجشپذيري آن بگويد. كالاها در مقام ارزش مصرفي فقط از لحاظ كيفيت تفاوت دارند اما در مقام ارزشهاي مبادله فقط از لحاظ كميت متفاوتند و بنابراين ذرهاي ارزش مصرفي ندارند. سنجشپذيري كالاها را ارزش مصرفيشان نميسازد. «اگر ارزش مصرفي كالاها را ناديده بگيريم فقط يك ويژگي باقي ميماند» ــ و در اينجا ما با يك جهش پيشيني ديگر ادعا روبرو هستيم ــ و آن اين است كه آنها همگي محصول كار هستند. پس كالاها محصول كار انساني هستند. وجه اشتراك كالاها اين است كه هنگام توليدشان همگي حاملان كار انساني هستند.
ماركس به فوريت ميپرسد كه چه نوع كار انساني در كالاها گنجانده شده؟ اين نوع كار نميتواند كار انضمامي يا زمان بالفعل باشد چون در اين صورت هر چه در زمان طولانيتري كالايي توليد شود ارزش آن نيز بيشتر ميشود. چرا بايد براي كالايي كه توليدكنندهاش به دو برابر زمان فرد ديگري نياز دارد تا آن را توليد كند، پول بيشتري بدهيم؟ ماركس نتيجه ميگيرد كه تمامي كالاها به «كار انساني يكساني يعني به كار مجرد انساني تبديل ميشوند.»
اما اين كار مجرد انساني چيست؟ «كالاها تهماندهي محصولات كار هستند . در همهي آنها شيئيت شبحوار يكساني باقي مانده است. لختهاي بيپيرايه از كار نامتمايز انساني… يعني تبلور جوهر مشترك اجتماعي كه ارزش يا ارزش كالا به شمار ميآيند.»
اگر كار مجرد انساني «شيئيت شبحوار» است چگونه ميتوان آن را ديد يا اندازه گرفت؟ اين چه نوع ماترياليسمي است؟ ماركس در چهار صفحه توضيحاتي ميدهد تا مفاهيم بنيادي را پي افكند و استدلال را از ارزش مصرفي به ارزش مبادلهاي و از آنجا به كار مجرد انساني پيش ببرد. ارزش كالاها موجب سنجشپذيري كالاها ميشود و اين ارزش چون «شيئيت شبحوار» پنهان است و در فرايندهاي مبادلهي كالايي انتقال مييابد. اينجا اين سوال مطرح است كه آيا ارزش به واقع «شيئيت شبحوار» است يا صرفاً اينطور بازنموده ميشود؟
مبادلهي كالا بازنمود ضروري (همان شيوهي تجلي) كار انساني نهفته در كالاست. وقتي به بازار يا سوپرماركت ميرويم ارزشهاي مبادلهاي را مييابيد اما نميتوانيد كار انساني نهفته در كالاها را مستقيماً ببينيد يا اندازه بگيريد. اين تجسم كار انساني است كه حضوري شبحوار در قفسههاي سوپرماركت دارد.
ماركس دوباره به اين پرسش باز ميگردد كه چه نوع كاري در توليد ارزش دخالت دارد. ارزش همانا «كار مجرد انساني شيئيتيافته يا ماديتيافته در كالاست.» چگونه اين ارزش را اندازهگيري كنيم؟ در وهلهي نخست اين موضوع به زمان كار مربوط است اما همانطور كه در تفاوت كار انضمامي و انتزاعي گفتم اين زمان كار نميتواند زمان كار واقعي و بالفعل باشد، زيرا «هر قدر انساني كه آن را توليد ميكند مهارت کمتري داشته باشد يا تنبلتر باشد ارزش آن كالا بيشتر ميشود.» پس كاري كه جوهر ارزش را تشكيل ميدهد، كار برابر انساني يعني مصرف نيروي كار انساني همانند است كه ميتواند كل نيروي كار جامعه باشد كه در ارزشهاي جهان كالاها بازنموده شود. به گفتهي هاروي، ماركس به طور پيشيني ادعايي ميكند كه پيامدهاي وسيعي به دنبال دارد. سخن گفتن از «كل نيروي كار جامعه» اشارهي ظريفي به بازار جهاني دارد كه در شيوهي توليد سرمايهداري پا به حيات ميگذارد. اين «جامعه» ــ جهان مبادلهي كالايي سرمايهداري ــ كجا شروع ميشود و كجا خاتمه مييابد؟ هم اکنون در چين، مكزيك، ژاپن، روسيه، آفريقاي جنوبي و در مجموعهاي از مناسبات جهاني وجود دارد. اندازهگيري ارزش، از اين جهانِ انسانهاي در حال كار نشأت ميگيرد. در اين قلمرو پوياي جهاني است كه مناسبات مبادله ارزش را تعيين و پيوسته باز تعيين ميكند. ماركس با استفاده از قوهي تجريد به ايدهي واحدهاي كار نامتمايز ميرسد كه هر كدام تا جايي كه واجد خصوصيت ميانگين اجتماعي نيروي كار باشد و به مثابهي ميانگين اجتماعي نيروي كار عمل ميكند همانند ديگري هستند، گويي شكل ارزش عملاً در سراسر تجارت جهاني عمل ميكند.
همين امر به ماركس اجازه ميدهد تا به تعريف تعيينكنندهي ارزش به مثابهي «زمان كار لازم به لحاظ اجتماعي برسد»، يعني «زمان كاري كه براي توليد هر نوع ارزش مصرفي در شرايط متعارف توليد در جامعهاي معين و با ميزان مهارت ميانگين و شدت كار رايج در آن لازم است.» ماركس نتيجه ميگيرد: «آنچه منحصراً مقدار ارزش هر كالايي را تعيين ميكند مقدار كار لازم از لحاظ اجتماعي يا زمان كار لازم از لحاظ اجتماعي براي توليد ارزش مصرفي است.»
ريكاردو نيز در تعريف ارزش به مفهوم زمان كار متوسل شده بود، اما ماركس تعريف او را با تغييري همراه كرد: زمان كار لازم به لحاظ اجتماعي. اين تغيير دنيايي از تفاوت ايجاد ميكند. ما ناگزير ميپرسيم لازم به لحاظ اجتماعي چيست؟ چطور تعيين ميشود و توسط چه كسي تعيين ميشود؟ ماركس پاسخي بيواسطه نميدهد اما اين پرسش در سراسر سرمايه مطرح است.
ارزشهاي كالا مقادير ثابتي نيستند بلكه به تغييرات در بهرهوري حساس هستند. آنچه باعث تغيير بهرهوري ميشود دگرگوني در فنآوري است. بخش اعظم مجلد يكم به بحث درباره خاستگاهها و تأثيرات اين دگرگوني در بهرهوري و دگرگونيهاي متعاقب در روابط ارزش پرداخته است. اما فقط دگرگوني در توليد مهم نيست بلكه طيف وسيعي از شرايط مانند ميانگين مهارت كارگران، سطح تكامل علم، قابليت كاربرد فنآورانهي آن، تركيب اجتماعي فرايند توليد، گستره و كارايي وسايل توليد و شرايط توليد از آن جملهاند. به طور خلاصه ارزشهاي كالا تابع طيف قدرتمندي از نيروهاست و در واقع هدف ماركس اين است كه به ما نشان دهد كه ارزش ثابت نيست.
ماركس درست در آخر استدلال خود در اين بخش چرخش جديدي ميكند. در اينجا مسئلهي ارزشهاي مصرفي را مطرح ميسازد: «چيزي ميتواند ارزش مصرفي باشد بدون آنكه ارزش باشد» ما هوا را استنشاق ميكنيم و به قول هاروي «تا به حال كسي موفق نشده آن را در بطري كند و به عنوان كالا بفروشد!» همچنين چيزي ميتواند مفيد و محصول كار آدمي باشد بدون اينكه كالا باشد. در باغچه خانهمان سبزيجات ميكاريم و ميخوريم. بسياري از كارها در نظام سرمايهداري خارج از توليد كالايي انجام ميشود. توليد كالاها نه تنها به توليد ارزشهاي مصرفي نياز دارد بلكه اين توليد ارزشهاي مصرفي بايد براي ديگران باشد؛ و اين ارزشهاي مصرفي بايد به بازار بروند و نه به جيب ارباب زمين، چنانكه رعيت و سرف انجام ميدادند. اما پيامد اين امر آن است كه «چيزي نميتواند ارزش باشد بدون اينكه شيء سودمندي باشد.» اگر چيزي بيفايده باشد كار گنجيده در آن هم بيفايده است. آن كار به عنوان كار شمرده نميشود و بنابراين ارزشي هم به وجود نميآورد.
قطعهي زير از هاروي موضوع را به خوبي روشن ميكند:
«ماركس ابتدا به نظر ميرسد ارزشهاي مصرفي را ناديده گرفته بود تا به ارزش مبادلهاي و از آنجا به ارزش برسد. اما اكنون ميگويد كه اگر كالا خواست انساني نياز يا دلخواستي را برآورده نكند ارزش نيست. به عبارت ديگر مجبوريد آن را بفروشيد. لحظهاي به ساختار اين استدلال فكر كنيم. ما با مفهوم تكين كالا شروع كرديم و سرشت دوگانهي آن را تعيين كرديم؛ كالا ارزش مصرفي و ارزش مبادلهاي دارد. ارزشهاي مبادلهاي بازنمود چيزي هستند. ماركس ميگويد بازنمود ارزشاند. و ارزش، زمان كار لازم از لحاظ اجتماعي است. اما ارزش هيچ معنايي ندارد مگر اينكه به ارزش مصرفي پيوند بخورد. ارزش مصرفي از لحاظ اجتماعي براي ارزش لازم است. به پيامد اين بحث توجه كنيد. كالايي داريد به نام خانه. به ارزش مصرفي آن علاقه داريد يا به ارزش مبادلهاي آن؟ احتمالا به هر دو علاقه داريد. اما يك تقابل بالقوه وجود دارد. اگر بخواهيد به طور كامل ارزش مبادلهاي را تحقق بخشيد بايد ارزش مصرفياش را به شخص ديگري تسليم كنيد. اگر ارزش مصرفي خانه را داريد نميتوانيد به ارزش مبادلهاي آن دست يابيد مگر اينكه وام مسكن بگيريد. آيا افزودن به ارزش مصرفي خانه به خودي خود چيزي به ارزش مبادلهاي بالقوه ميافزايد؟ مثلا يك آشپزخانهي مدرن؟ جواب احتمالا بله است. اما اگر اقدامات خاصي براي تسهيل در وسايل سرگرمي انجام شود احتمالا نه. و براي جهان اجتماعي ما چه اتفاقي ميافتد كه خانهاي كه زماني عمدتا براي ارزش مصرفياش در نظر گرفته شده بود چنان از نو مفهومبندي ميشود كه به اندوختهاي درازمدت بدل ميشود (دارايي سرمايهاي)؟»[6]
كالا، يك مفهوم تكين، دو جنبه دارد. اما نميتوان كالا را دو نيم كرد و گفت نيمي ارزش مبادله است و نيمي ارزش مصرفي. كالا يك واحد است اما درون اين واحد جنبهاي دوگانه وجود دارد و اين جنبهي دوگانه به ما اجازه ميدهد چيزي را تعريف كنيم كه ارزش ناميده ميشود ــ يك مفهوم تكين ديگر ــ ارزش به مثابهي زمان كار لازم از لحاظ اجتماعي، و اين چيزي است كه ارزش مصرفي كالا حامل آن است. اما براي اينكه كالايي ارزش داشته باشد بايد سودمند باشد.
ادامه دارد
