"ما"
احمد شاملو:
ايدئولوژيهايي که "ما" را به "من و تو و او" تقسيم ميکند، مبلغ نابودي انسان است. انديشهاي که جمع شريف انساني را به پراکندگي ميخواند، انديشهاي شيطاني است. من خويشاوند نزديک هر انساني هستم که خنجري در آستين پنهان نميکند؛ نه ابرو به هم ميکشد و نه لبخندش ترفند تجاوز به حق و نان و سايبان ديگران است.
۳۴ درصد تهرانيها اختلالات رواني دارند
شيوع اختلالات رواني در جهان و کشور بالاست به طوري که مطالعه سال ۸۸ در شهرداري تهران نشان ميدهد ۳۴ درصد مردم اختلالات رواني دارند و در سال ۹۰ نيز مطالعه شهرداري همين رقم را نشان ميدهد.
منبع:http://www.asriran.com/fa/news/214164/
افزايش 14 درصدي مرگ با قرص برنج
بر اساس گزارش پزشکي قانوني آمار مرگ بر اثر مسموميت طي سال هاي اخير روندي صعودي داشته به طوري که رقم 214 مورد مرگ بر اثر مسموميت قرص برنج در سال 87 به 463 مورد در سال 90 رسيده است. 259 نفر از فوتيهاي مسموميت با قرص برنج در سال گذشته مرد و 204 نفر زن بودند.
دکتر شجاعي- رئيس پزشکي قانوني- با اشاره به آمار مرگ بر اثر مصرف قرص برنج گفت: در سال گذشته بيشترين موارد مرگ ناشي از مسمويت با قرص برنج با 205 فوتي در استان تهران ثبت شده است که تقريبا نيمي از کل فوتي هاي قرص برنج در کشور را شامل مي شود.
منبع:http://www.tabnak.ir/fa/news/244086/
۲۰ تا ۳۰ درصد جمعيت کشور دچار ناراحتيهاي رواني ميشوند
منبع:http://www.asriran.com/fa/news/213924/
نگاهي ريشهاي به افزايش آمار خشونت و قتل
کوشش ميکنيم نگاهي کوتاه و علمي به پديدههاي فوق بيندازيم.
حتما خواننده اين مطلب گاهي با سر زدن به بعضي سايتها و وبلاگها اين احساس را پيدا کرده که هر بار که از آنجا گذر ميکند، علاوه بر اين که با خواندن مطلب، ميتوان بيماري نويسنده را دريافت، تا حدودي خود خواننده هم بيمار از آن بيرون ميآيد، يعني دچار دلهره، نااميدي، خشم و تنفر از اين يا آن فرد يا جماعتي شده است. اينطور که پيداست براي بخشي از مردم ايران، اينترنت گودالي است که هر کس ناراحتيش را در آن ميريزد، و با خواندن نوشتههاي ديگران ناراحتي ديگران را نيز ميگيرد. اين نوشته نگاهي دارد به علت و تاثيرات اين نوع نوشتهها که تحت تاثيرات روحي شکست و بر متن سرکوب رشد کردهاند. شکست و سرکوبي اجتماعي يا شخصي. در اين رابطه به طور اجمال به تاثيرات رواني سرکوب، خشونت افقي(خشونت به هم نوع و بغل دستي) و جذب فرهنگ سرکوبگرانه که همه تحت تاثيرات سرکوب در جامعه رشد ميکنند، ميپردازم.
شرايط اقتصادي، اجتماعي و سياسي بر شرايط روحي جامعه به طور کلي و تک تک افراد آن تاثير ميگذارد. وضعيت روحي جامعه هم مثل فرهنگ آن تحت تاثير شرايط گفته شده، متغير و بالا و پائين ميرود. در دوراني که شرايط اقتصادي براي اکثريت افراد جامعه سخت و ميزان بيکاري بالا به طوري که در هر خانوادهاي حداقل دو نفر بيکار وجود دارد، و نيز نبود آزاديهاي اجتماعي و نبود مراکز تفريحي و شادي و شادماني براي جوانان و نوجوانان و کودکان-در اثر کمبود اين گونه مراکز در خرمدره به جاي سه هزار هفت هزار کودک براي ديدن "خاله شادونه" هجوم ميبرند که نتيجهاش حداقل کشته شدن سه کودک که گناهشان شرکت در شادي بود- و در نهايت سرکوب افسار گسيخته، سبب شده که جامعه مواجه با آمار بالاي ناراحتيهاي روحي شده و در نتيجه آمار خودکشي و قتلهاي غير دولتي نيز بالا رود و ميزان مراجعه به دکتر بيشتر شود – چرا که افسردگي موجب رشد ناراحتيهاي روحي و در نتيجه بالا رفتن بيماريهاي جسمي ميشود. شايد بهترين مثال در اين رابطه وضعيت زنان باشد، که بخاطر سرکوب سيستماتيک آنها-نداشتن استقلال اقتصادي، فرهنگ مردسالاري، افکار سنتي برعليه آنها اضافه بر سرکوبهاي اجتماعي- ساليان گذشته، با آمار بالاي خودکشي آنها روبرو هستيم. خودکشي تنها نوک کوه يخ ناراحتي روحي در ميان زنان را نشان ميدهد. بچههاي خياباني يکي ديگر از پديدههايي است که آن هم کوه يخ اختلالات اجتماعي از پس سرکوب اقتصادي، سياسي و اجتماعي ميباشد. سرکوبي که تاثير مستقيم آن به شکل فشار شديد روحي روي بچهها و فرار آنها از خانه که ميبايست مامن آنها ميبود، شده است!
به نظر ميرسد در اين شرايط اعتراض به سمت خشونت افقي منحرف ميشود، رو به خود و دروني ميشود. در خانواده؛ پدر و مادر عليه همديگر، فرزندان با پدران و مادران. در جامعه مسافر با مسافر، مسافر با راننده، به طور کلي هر شهروند با کوچکترين برخورد شهروند ديگر، صبر و شکيبايي خود را از دست داده با تمام توان تا آخرين نفس به مقابله با هم ميپردازند تا در نهايت يکي از پاي در آيد. حال اگر با شخصی درگير نشود به سراغ خودش ميرود و دست به خودکشي ميزند، که ميتوان گفت عملي اعتراضي به شرايط پيش آمده است و در عين حال خشونت عليه خود ميباشد، که تنها يکي از عوارض بحران اقتصادي، اجتماعي، سياسي موجود است. رشد ياس، نااميدي و بيانگيزگي از تاثيرات اين شرايط سرکوب ميباشند که در پروسهاي تبديل به نيروي خشم در فرد ميشوند و ممکن است فرد را به استفاده از خشونت سوق دهند. عصبانيت، از کوره در رفتن، بد دهني کردن با اطرافيان و به زمين و زمان بد و بيراه گفتن همه نتيجه ناراحتي روحي هستند که از پس ياس و نا اميدي که خود محصول اتفاق و يا شرايط است، از فرد سر ميزنند.
افراد جامعه از آنجا که براي حل معضلاتشان، زورشان به بالا دستي خود نميرسد، و قادر نيستند علت بدبختيشان را در سيستم سرمايه ببينند، و نداشتن راهکار، فشاري را که احساس ميکنند بر سر نزديکترينشان خالي ميکنند. اين ناتواني در تغيير شرايط به شکل خشونت افقي يعني خالي کردن فشار روي کناردستي خود را بروز ميدهد! مانند رشد پديدههاي، همسرکشي، بچهکشي، خودکشي، کشتن افراد درگير. به اين معنا که وقتي افراد يک جامعه امکان و حق اعتراض به بالا را ندارند، به جان خود يا به جان يکديگر ميافتند. خشم انباشته منجر به بروز خشونت ميشود، انباشت خشم و نياز به بيرون ريختن اين خشم توسط خالي کردن خود با ريختن آن بر ديگري باعث رشد خشونت ميشود.
ولي خشونت افقي خود را تنها در کشتار فرد کنار دستي نشان نميدهد، چرا که اعمال خشونت تنها فيزيکي نيست. ترور شخصيت، تحقير و ايجاد تنفر نسبت به اشخاص ديگر، اعمال خشونت را بالا ميبرند.خشونتي را که در سايتها و وبلاگها و به طور کلي در شبکه اينترنت در نوشتهها، موج ميزند نميتوان از خشونتي که در جامعه جريان دارد، جدا کرد. نميتوان اين خشونت را که بوسيله واژهها بر قلب خواننده فرو ميرود، به عنوان پديدهاي در خود بررسي کرد. تنها با بررسي آن در تصوير بزرگتري که همان جامعه است، ميتوان درک کرد که اين خشونت نيز در امتداد خشونت حاکم بر جامعه است. که مردم از آن رنج ميبرند. در نتيجهي اين عوامل، خشونت در جامعه سير صعودي يافته است. بالا رفتن آمار آدم کشي در درگيريهاي سادهاي که ميتوانند با يک بحث و گفتگوي ساده به پايان برسند، تنها نوک کوه يخي از خشونتهاي افقي هستند.
مردمي که حقوق انساني خود را نميشناسند و حقشان پايمال شده، و همچنان براي ابتداييترين حقوقشان که داشتن يک شغل شرافتمندانه است، دست و پنجه نرم ميکنند. چنين شرايطي باعث ميشود که انسانها مدام فشاري را تحمل کنند و به طور ناخودآگاه از هر امکاني براي بيرون ريختن اين فشار استفاده کنند. يکي از راههاي بيرون ريختن فشارهاي دروني براي تحصيلکردگان قشر متوسط جامعه، که موقعيت با ثباتي در جامعه ندارند، نگارش است. و با رشد تکنولوژي اينترنت و سهولت ارتباطات، اين بيرون ريختنها در عين حال که ممکن است براي برخي آرامبخش باشد، ميتواند براي برخي ديگر تاثير معکوس داشته باشد. يعني بر فشاري که تحمل ميکنند بيافزايد، چرا که با خواندن يعني شريک عاطفي شدن فشاري که ديگران احساس ميکنند، ميزان فشار خودشان بالا میرود. واژههايي مملو از تنفر، واژههايي که تنفر خواننده را نسبت به فرد و يا گروهي برانگيزد – واژههايي که ريشه در التهاب شديد رواني فرد دارند و خواننده را نيز دچار بيماري ميکنند. رواج بياعتمادي، ايجاد تشويش و تبليغ يک سوي نگرياي که منجر به وسواس اجتماعي ميشود.
شرايط اجتماعي حاکم بر جامعه تاثير مستقيم بر رفتار و کردار افراد جامعه دارد. در اوايل انقلاب، اگر دو نفر با هم تصادف ميکردند به راحتي و دوستانه از هم جدا ميشدند. اما در دوران جنگ و سرکوب تنه زدن ناآگاهانه يک نفر باعث چاقوکشي و مرگ ميشود! در شرايط اجتماعي، سياسي متفاوت مردم رفتار متفاوتي از خود بروز ميدهند و اين به معناي ذات بد آنها نيست، به اين معناست که در دورانهاي متفاوت ارزشهاي متفاوتي رشد ميکنند. فردي که خود شخصا" دست به اعمال قصاص ميزند و پاي پسر بچهاي را به جاي پاي برادرش در ملاء عام، قطع و از آن عکس ميگيرد، نمونهاي از جذب فرهنگ حاکم بر جامعه در بين مردم است1.
ادبيات تحقير، توهين، ترور شخصيت و نوشتههاي پر از تنفر چنان عادي شدهاند که نه نويسندگان آنها و نه خوانندگان و نه کاربران سايتها متوجه آنها شده و اعتراضي به نوشتن و پخش و خواندن آنها ندارند. و اگر کسي هم اعتراضي کند با تعجب ميپرسند فحشي در آن نيست و يا واژهها مهم نيستند، مهم اين است که چه کسي آنرا بيان ميکند! واقعيت اين است که حساسيتها ميتوانند به مرور کم شده و چشم انسان به خواندن واژههايي عادت کند، که زماني بکار بردنشان غيرقابل قبول بود.
1- در تاریخ 30/05/1390 در يكي از روستاهاي دهدشت كهگيلويه و بوير احمد پاي نوجوانی را وسط روستا با يك ساطور قطع مي كنند زیرا پاي يكي از اهالي قبيله مقابل تير خورده و در اثر در نياوردن گلوله، پاي آن شخص عفونت كرده و در نهايت قطع مي شود، سه برادر و يك پسر عموي آن شخص با هدف انتقام جويي، و در اصل قصاص، دست به قطع پاي اين كودك زده اند.
تجارت کوچک
"در خردهفروشيهايي که به شکل روزمره در زندگي بورژوايي مستقيما" مابين توليدکنندگان و خريداران جريان دارد، يعني در تجارت به مقياس کوچک، هدف عبارتست از مبادلهي کالا با پول از يک سو، و مبادلهي پول با کالا براي ارضاي نيازهاي فردي از سوي ديگر. ... کارگر و ميليونري که هريک قرص ناني ميخرند، هر دو خريداري بيش نيستند همانطور که بقال در مقابل آنان فقط فروشنده است. در اينجا از ويژگيهاي ديگر اثري نيست."
کارل. مارکس؛ گروندريسه جلد يکم ص209 - 210ترجمه باقر پرهام و احمد تدين
جدايي فروش از خريد
"انشقاق مبادله به خريد و فروش امكان خريد بدون فروش (ذخيره كردن كالا) و فروش بدون خريد (انباشت پول) را به وجود ميآورد. اين امر احتكار را ممكن ميسازد. و مبادله را تبديل به حرفهاي خاص ميكند و از اينجا سلك بازرگان به وجود ميآيد. اين جدايي دو عنصر امكان بسياري از واسطهبازيها را پيش از آنكه واقعا" مبادلهاي صورت گيرد ايجاد ميكند و به جماعتي فرصت ميدهد كه از اين وضع بهرهبرداري كنند. اين امر همچنين بسياري از معاملات صوري را ممكن ميسازد."
کارل. مارکس؛ گروندريسه جلد يکم ص145 ترجمه باقر پرهام و احمد تدين
انسان نئاندرتال ايراني چگونه موجودي بود؟
موزه ملي ايران ابزار شکار نئاندرتال ها (انسان هاي اوليه) ايراني را که در کاوش هاي پارينه سنگي در دهه هاي اخير به دست آمده، به نمايش گذاشته است. بقاياي انسان نئاندرتال در ايران، نخستين بار در پاييز سال ۱۳۲۸، توسط يک ديرينه شناس آمريکايي به نام کارلتون کوون، در غارهاي بيستون کشف شد، اما تلاش هاي اخير پژوهشگران براي دست يابي به نحوه زندگي انسان هاي اوليه به يافته هاي تازه اي از اين جانداران در ايران انجاميده است.ردپاي نئاندرتال هاي ايراني که آخرين آنها تا سي هزار سال قبل در غارهاي آهکي زاگرس سکونت داشتند، در کاوش هاي اخير در غارهاي قلعه بزي در اصفهان، کشف شده که اسرار تازه اي از زندگي آن ها در فاصله بين ۵۰ تا ۴۰ هزار سال پيش با خود دارد.
سکونتگاه
دوره پارينهسنگي مياني در ايران و غرب آسيا همزمان با پراکنش انسان نئاندرتال در اين مناطق است.اين دوره در فاصله بين ۲۵۰ تا ۲۰۰ هزار سال پيش، شروع و در حدود ۴۰ هزار سال پيش به پايان ميرسد. اين دوره با چندين دوره کوتاه گرم و دورههاي يخچالي طولاني و سرد، مصادف است. با توجه به مطالعات انجام شده در ايران، متوسط دما در آخرين دوره يخچالي در البرز و زاگرس ۵ درجه پايينتر از متوسط دماي زمان حال بوده است.
قديميترين آزمايش سال يابي انجام شده در مکانهاي پارينه سنگي ايران، مربوط به منطقه هميان، در شمال کوهدشت در لرستان است. اين پناهگاه در سال ۱۳۴۸ توسط باستان شناس بريتانيايي چارلز مکبرني، کاوش شد که در آن مجموعهاي از بقاياي جانوران شکار شده و دست ساختههاي سنگي اين دوره يافت شده است.
جديدترين آثار نئاندرتالها در ايران بر اساس نتايج چند آزمايش ساليابي، در غرب زاگرس و همچنين در شهرستان مبارکه اصفهان، يافت شده است.در غارهاي قلعه بزي در استان اصفهان، آثار دوره پارينه سنگي مياني به دست آمده که بيشترين تراکم مکانهاي اين دوره در غرب و جنوب زاگرس يافته شدهاست.بيشترين مکانهاي کاوش شده در استان کرمانشاه و لرستان قرار دارند. در ساير نقاط ايران از جمله آذربايجان، قزوين، زنجان، ايلام، خوزستان، چهارمحال و بختياري، اصفهان، فارس، هرمزگان، بوشهر، سيستان و بلوچستان، يزد، خراسان و گلستان نيز مکانهاي زيادي شناسايي شدهاند که سکونتگاه نئاندرتال ها بوده اند.
شمار زياد مکانهاي اين دوره که بين ارتفاع ۱۰ تا بيش از ۲۰۰۰ متري از سطح دريا واقع شده، نشانگر توان بالاي انطباق نئاندرتال با محيطهاي مختلف است.
به اين ترتيب، نئاندرتال هاي ايران در دوره طولاني حضور خود در ايران که احتمالاً نزديک به يکصد هزار سال بهطول انجاميده، خود را با انواع شرايط زيست محيطي، از جمله زندگي در مناطق بياباني و کم آب وفق دادهاند.
مطالعات ديرين اقليم شناسي نشان ميدهد که مرکز فلات ايران در اين دوره اقليم سرد و خشکي داشتهاست و برخلاف نظريات قديمي، داراي درياچههاي متعدد و شرايط مطلوبي براي زيست نبودهاست.
کشف دستساختههاي سنگي انسانهاي ندرتال در حاشيه کوير در نزديکي کاشان و نطنز نشان ميدهد که گروههاي شکارگر و گردآورنده خوراک دوره پارينه سنگي مياني، اردوگاههاي موقت خود را در نزديکي چشمهها برپا ميکردند.
وجود چنين چشمههاي دائمي در محيط نيمهبياباني خشک و سرد اين نواحي، باعث جلب گونههاي مختلف جانوري و همچنين گروههاي انساني ميشد که براي بقاي خود به چنين منابع مهمي وابسته بودند.
از سوي ديگر، کشف دستساختههاي سنگي اين دوره، در مناطق مرتفع کوهستاني در آذربايجان و چهارمحال و بختياري، نشان ميدهد که در دورههايي که شرايط اقليمي مساعدتر بوده، نئاندرتال ها بهطور فصلي براي استفاده از منابع سنگ، بهمنظور ابزارسازي و همچنين شکار گلههايي چون بزکوهي، به ارتفاعات بالاتر از دو هزارمتر نيز صعود ميکردند.
شکل و شمايل
جمجمه نئاندرتال ها در مقايسه با جمجمه انسان امروزي، بلند و دوکي شکل با سقفي کوتاه، پيشاني عقب رفته و کوتاه است که در جلو، به دو قوس برجسته ابرويي ختم ميشود. بيني آنها بزرگ و آرواره آنها فاقد برآمدگي چانه بود که باعث برجسته شدن کلي بخش مياني صورت مي شده است. در استخوانبندي تنه و اندام آنها نيز تفاوتهايي با انسان امروزي ديده ميشود که خصوصا در شکل قفسه سينه و لگن آشکار است. نئاندرتال ها در مقايسه با انسان امروزي، نسبتا کوتاه قد بودهاند و ميانگين طول قامت آنها در مردان ۱۶۴ و در زنان ۱۵۵ سانتيمتر و ميانگين وزن ۶۵ کيلوگرم در مردان و ۵۴ کيلوگرم در زنان بوده است.
بدن آنها از ساختاري قوي و عضلاني برخوردار بود. پاها و ساعد آنها در مقايسه با تنه کوتاه بود. طبق نظر شماري از ديرين انسانشناسان، اين ويژگيها حاصل انطباق دراز مدت با محيط سرد و خشک دوره يخبندان است که به نئاندرتالها قابليت حفظ گرما در بدن و شانس بقاي بيشتر در شرايط خشن و يخبنداني آن دوره را ميداده است.
مطالعات جديد ژنتيکي نشان داده که نئاندرتال ها و نسل هاي اوليه انسانهاي امروزي، در فاصله بين حدود ۸۰ تا ۵۰ هزار سال پيش آميزش و پيوند داشتهاند که در نتيجه آن، بين يک تا چهار درصد ژن ندرتالها همچنان در انسانهاي امروزي ساکن آسيا و اروپا ديده ميشود.
از نکات جالب توجه ديگر که حاصل تحقيقات و پژوهش هاي ميداني تازه در ايران است اين که آثار استفاده نئاندرتال ها از آتش، به شکل قطعات ذغال و لايههاي خاکستر در چندين مکان کاوش شده مربوط به اين دوره در غار کنجي، غار قلعه بزي و چند مکان ديگر يافت شده است.در غرب زاگرس و در کردستان عراق نيز، آثار لايههاي خاکستر در کاوش هاي دوره پارينه سنگي مياني، در غار شانيدر يافت شدهاست. کاوشهاي اخير در غار قلعه بزي در نزديکي اصفهان، به شناسايي لايههاي خاکستر و ذغال با ضخامت نزديک به يک متر منجر شده که نشاندهنده استفاده متوالي از اجاق در اين مکان، توسط ندرتالها است. مطالعه چند نمونه ذغال از اين لايه، نشان مي دهد که از چوب درخت پسته، بيد و احتمالا سپيدار بهعنوان هيزم استفاده مي شده است.
شکار و تغذيه
تنوع گونههاي شناسايي شده شکارها توسط نئاندرتالها، نشان مي دهد که آنها هم در محيط هاي باز و هم در دشت هاي استپي و هم در مناطق کوهستاني به شکار ميپرداختند. احتمالا شمار گونههايي مثل گوزن يا گاو وحشي در دورههاي گرمتر افزايش مييافت و در دورههاي سردتر، گلههاي انطباق يافته با استپهاي کمدرخت در دسترس شکارچيان بوده است.
مطالعات انجام شده بر روي مجموعههاي استخوان جانوران دوره پارينهسنگي مياني در ايران، نشان ميدهد که شکارگران آن عصر بيشتر به شکار علفخواران بزرگ و متوسط جثه مثل اسب و گورخر، گاو وحشي، بزکوهي، ميش وحشي و آهو ميپرداختند.در مواردي نيز نشانه هاي يافت شده حاکي از تمرکز شکارگران بر يک گونه خاص، مثل گورخر يا بزکوهي است. يکي از اين موارد جالب توجه، غار قبه در شمال شهر کرمانشاه است که در سال ۱۳۳۹ توسط بروس هاو، باستانشناس آمريکايي کاوش شد. در نتيجه اين کاوش، بقاياي سکونت پارينهسنگي مياني، شامل دستساختههاي سنگي و استخوان حيوانات، يافت شده است.
مطالعه استخوانهاي جانوري غار قبه نشان ميدهد که استخوان بزکوهي و ميش وحشي، بالاترين درصد را در مجموعه دارد. بازسازي و سرهم کردن قطعات تنه استخوانهاي بلند، روشن ساخته که شمار بيشتر قطعات استخوان، مربوط به ران و بازو است که بيشترين حجم گوشت و مغز استخوان را دارد.اين موضوع نشاندهنده آن است که ساکنان غار قبه پس از شکار، قسمتهاي پر گوشت لاشه را به درون غار حمل ميکردند.
انسان هاي نئاندرتال که نشانه هاي آن ها در ايران يافت شده، اجساد مردگان خود را در کف غارها دفن مي کردند که به دليل محيط قليايي داخل اين غارها، اسکلت آنها حفظ شده و کمک شاياني به ديرينه شناسان در شناخت انسان هاي اوليه و نحوه زيست آنها در ايران کرده است. موسسه جغرافيايي ملي آمريکا بر اساس اسکلت هاي يافت شده در کاوش غاز شانيدر کردستان، تصوير انسان نئاندرتال کشف شده در ايران را بازسازي کرده است.
منبع: دانش و فن بی بی سی فارسی
چگونه طلا كشف شد؟
"طلا هميشه به شكل طبيعي و خالص يافت ميشود. طلا به عنوان فلز ويژه با رنگ زرد استثنايياش براي هر كسي حتا بدويترين افراد بشر جالب است، ساير مواد فلزي موجود در ميدان مشاهدهي افراد بشر توانايي برانگيختن قدرت مشاهدهي تازه بيدار شدهي آنان را به اين شكل نداشتهاند. وانگهي طلا در صخرههايي يافت ميشود كه بيشتر در معرض تاثيرات جوياند. از اين رو در توده هاي خرد شدهي كوه ها يافت ميشوند. براثر فرسايش ناشي از تاثيرات جوي، دگرگوني هاي درجهي حرارت، و تاثير آب، به ويژه يخ، مدام تكههايي از صخره ها ميشكنند، از كوه جدا ميشوند با جريان سيل به درهها ميروند، در حين غلتيدن در آب به صورت شن و سنگريزه در ميآيند؛ در اين سنگريزهها طلا يافت ميشود. گرماي تابستان با خشكاندن آبها، بستر رودخانهها و سيلابهاي زمستاني را كه مسير طبيعي حركت گروههاي مهاجر انساني بوده نمايان ميسازد. نخستين كشف طلا قاعدتا" بايد در همين مسيرها اتفاق افتاده باشد." (چگالي طلا بيش از 19 میباشد كه اين سنگيني سبب باقي ماندن آن در كف رودخانه در هنگام كاهش سرعت آب جاري، ميگردد. وبلاگ آموختن)
کارل. مارکس؛ گروندريسه جلد يکم ص119 ترجمه باقر پرهام و احمد تدين
فقر
از رنجي خستهام که از آنِ من نيست
بر خاکي نشستهام که از آنِ من نيست
با نامي زيستهام که از آنِ من نيست
از دردي گريستهام که از آنِ من نيست
از لذتي جان گرفتهام که از آنِ من نيست
به مرگي جان ميسپارم که از آنِ من نيست.
احمد شاملو 1338
مجموعه آثار دفتر يکم ص 347 انتشارات نگاه 1387
نخستين قانون اقتصادي برپايهي توليد اجتماعي
"كليت توسعه، بهرهمندي و فعاليت هر فرد هم دقيقا" مانند جامعه به صرفهجويي در وقت بستگي دارد. همهي اقتصاد سرانجام به صرفهجويي در وقت خلاصه ميشود. جامعه هم بايد وقت خويش را هدفمندانه توزيع كند تا به توليدي در خور نيازهايش برسد، درست همانگونه كه فرد بايد وقت خود را به درستي توزيع كند تا به كسب دانش به نسبتهاي خاص نايل گردد، يا برمبناي فعاليتش به ارضاي نيازهاي گوناگون بپردازد. پس صرفهجويي در وقت همراه با توزيع عقلايي زمان كار در بين شاخههاي مختلف، نخستين قانون اقتصادي برپايهي توليد اجتماعيست.
کارل. مارکس؛ گروندريسه جلد يکم ص113 ترجمه باقر پرهام و احمد تدين
من دختر زاده شدم
من دختر زاده شدم
تا عروسك و جارو به دستم دهند
طراز پيرهن مردان را زر كشم
و غبار خانه بروبم
برادرم در كوچه بازي ميكند
برادرم با دوچرخه به كوچهها ميزند
من در كنج خانه ميمانم.
من دختر زاده شدم
در فصل سئوال و جستجو
چرايم بيجواب ميماند
و جستجوهايم بيحاصل
برارم در خم و پيچ كوچهها
در بازي با خاك و سنگ
زندگي را تجربه ميكند
تجربهي من از ديوارها بر نميگذرد
من كوچهها را نميشناسم.
من دختر زاده شدم
تا در طلوع بلوغ، چشم وحشت زدهام
چون چشم آهويي بيقرار
راز مرا برملا ميكند
برادرم امشب به خانه نيامد
او ديگر براي خودش مردي است.
من دختر زاده شدم
تا در پس هر جنگي، بازنده باشم
و در اطالهي صلح قرباني شوم
در جنگ، سربازان مغول و نوچهگان تيمور
غريو درد مرا در گنبد ميناي آسمان
طنين افكن كنند
در صلح، امير و خادمانشان
در پس هر جنگي، خواهرانم جامهي پلشت
فاحشهگان را بر تن ميكنند
در آرامش هر صلحي
در مجلس عشرت سروران خويش
ساغر ميگردانند
من
آري.
دختر زاده شدم.
شعر:مهوش غديريان
فرق قيمت با ارزش چيست؟
"قيمت با ارزش فرق دارد و اين فرق فقط فرق چيزهاي اسمي با چيزهاي واقعي، يا فرق بر مبناي پول طلا و نقره نيست چرا كه ارزش به منزلهي قانون حركت قيمتهاست. اين دو مدام از يكديگر متفاوتاند و هرگز با يكديگر موازنه نميشوند و يا موازنهشان فقط و فقط استثنايي و تصادفي است. قيمت يك كالا مدام بالا يا پايين ارزش كالا قرار ميگيرد و ارزش كالا هم خود تنها در همين بالا و پايين رفتن قيمت كالاهاست؛ عرضه و تقاضا مدام قيمت كالاها را تعيين ميكنند و هرگز با هم معادل نيستند مگر به تصادف. نوسانهاي عرضه و تقاضا به سهم خود تحت تأثير هزينهي توليد تعيين ميشوند. طلا يا نقرهاي كه بيانگر قيمت يك كالا و ارزش بازار آن است، خود كميت معيني از كار انباشته شده، مقدار معيني از زمان كار ماديت يافته است. به فرض اين كه هزينههاي توليد يك كالا و هزينههاي توليد طلا و نقره ثابت بمانند خيز و افت قيمت بازار آنها بيش از اين معنايي ندارد كه يك كالا با x زمان كار دائما" معادل بيشتر يا كمتر از x زمان كار در بازار است. به اين معني كه بالاتر يا پايينتر از ارزش ميانگين خود، كه با زمان كار تعيين ميشود، قرار ميگيرد."
"تفاوت قيمت با ارزش موجب ميشود كه ارزشها به صورت قيمت با معياري متفاوت از معيار خود اندازهگيري شوند. شكل متمايز از ارزش ناگزير شكل قيمت پولي است از اينجا پيداست كه تفاوت اسمي قيمت و ارزش بيانگر تفاوت واقعي آنهاست."
کارل. مارکس؛ گروندريسه جلد يکم ص72-70ترجمه باقر پرهام و احمد تدين
