روشنگری
يادبگير، ساده‌ترين چيزها را براي آنان كه بخواهند يادبگيرند هرگز دير نيست

 بازخواني نخستين فصل «سرمايه» / حسن مرتضوي (۳)

4. سرشت‌ بتواره‌اي كالاها

پيش‌تر از دو نوآوري عمده‌ي ماركس در كتاب سرمايه سخن گفتيم. نخستين نوآوري همانا تمايز قائل‌شدن بين ارزش مبادله و ارزش بود كه به تفصيل درباره‌ي آن سخن گفتيم. نوآوري مفهومي عمده‌ي ديگر در سرمايه بحث آن درباره‌ي سرشت‌ بتواره‌اي كالاست. با اينكه ماركس به تلويح به‌دفعات به سرشت بتواره‌‌اي‌ كالاها در آثار قديمي‌تر خود اشاره مي‌كند، تنها در سرمايه است كه يك بخش كامل (در فصل اول) را به شرح آن اختصاص مي‌دهد. اين بخش به سبك و سياقي كاملاً متفاوت و در واقع ادبي نوشته شده ‌است. برانگيزاننده، مجازي، سرشار از خيال، شوخ، آكنده از اشارات و ارجاعات به راز و رمز و جادو و احضار ارواح. اين بخش تقابل چشمگيري با كل سبك خسته‌كننده و مستند بخش گذشته دارد. به‌نوعي تاكتيك ماركس در سراسر سرمايه همين است. وي اغلب سبك‌هاي زباني را بنابه موضوع مورد بررسي تغيير مي‌دهد. يكي از پرسش‌هايي كه بايد بپرسيم اين است: اين بخش چه رابطه‌اي با كل استدلال ماركس دارد؟

بنياد سرشت بتواره‌اي كالا اين است كه ارزش همچون ويژگي سرشت مادي يا شي‌وار محصولات كار به نظر مي‌رسد. ماركس مي‌نويسد: «سرشت بتواره‌اي مختص شيوه‌ي توليد سرمايه‌داري … عبارت است از تلقي‌كردن مقولات اقتصادي مانند كالا يا كار مولد بودن، همچون كيفيت‌هاي ذاتي در تجسدهاي مادي اين تعين‌هاي صوري مقولات.»[21]

مفهوم بتواره‌پرستي بيشتر در بحث ماركس درباره‌ شيوه‌هايي مطرح شد كه بنا به آن ويژگي‌هاي مهم نظام اقتصاد سياسي پنهان مي‌شود يا از طريق خلاف‌آمدها يا تناقض‌هايي بين خصوصيت‌هاي كالا پول از يك سو و جهان‌شمولي ارزش‌هاي شبح‌وار از سوي ديگر آشفته و مخدوش مي‌گردد. تنش‌ها، تقابل‌ها و تناقض‌ها كه بيشتر در متن باز شده بود اكنون تحت‌عنوان «سرشت بت‌واره‌اي كالا و راز آن» دستخوش موشكافي مفصلي مي‌شود. چنان‌كه خواهيم ديد در سراسر باقيمانده‌ي متن سرمايه، بارها و بارها، البته اغلب به تلويح، مفهوم بتواره‌پرستي به‌عنوان ابزاري اساسي براي آشكاركردن رازهاي اقتصاد سياسي سرمايه‌داري مطرح مي‌شود. بنابراين مفهوم بتواره‌پرستي براي اقتصاد سياسي و نيز استدلال گسترده‌تر ماركس اهميتي بنيادين دارد. درواقع اين دو را به هم ملحق مي‌سازد.

فرآيند تحليل به گفته‌ي هاروي در دو گام آغاز مي‌شود. ابتدا ماركس مشخص مي‌كند كه بتواره‌پرستي چگونه پديدار و به‌عنوان يك جنبه‌ي بنيادي و اجتناب‌ناپذير اقتصاد سياسي تحت سرمايه‌داري عمل مي‌كند. دوم ماركس اين موضوع را بررسي مي‌كند كه چگونه اين بت‌واره‌پرستي به‌خطا در انديشه‌ي بورژوايي به‌طوركلي و اقتصادسياسي به‌طورخاص بازنمايي مي‌شود.

ماركس با اين مشاهده آغاز مي‌كند كه كالاها سرشار از ظرايف متافيزيكي و قلمبه‌بافي هاي پرمدعاي يزدان‌شناختي هستند. مي‌نويسد: «رمز و راز شكل كالا صرفاً دراين امر نهفته‌ است كه اين شكل، سرشت اجتماعي كار انسان را در چشم او همچون سرشت شي‌وار خود اين محصولات، همچون اجتماعيت‌يافتن ويژگي طبيعي اين چيزها نمايان مي‌سازد».[22] مسئله اين ‌است كه شكل كالا و رابطه‌ي ارزشي محصولات كار كه اين شكل در قالب آن نمايان مي‌شود، مطلقاً هيچ ربطي به ماهيت طبيعي كالا و مناسبات شي‌وار برآمده از آن ندارند. تجربه‌ي حسي ما از كالا به‌عنوان ارزش مصرفي هيچ ربطي با ارزش آن ندارند، بنابراين كالاها «چيزهاي محسوسي هستند كه هم‌زمان فراسوي حواس يا اجتماعي هستند.»[23] نتيجه اين است كه مناسبات اجتماعي معين بين خود انسان‌ها در اينجا براي آنها شكل شي‌گون مناسبات بين چيزها را مي‌يابد؛ و اين شرطي است كه بتوارگي را تعريف مي‌كند كه به‌محض توليد محصولات كار به مثابه‌ي ‌كالا خود را به‌آنها مي‌چسباند و بنابراين، اين سرشت بتواره‌اي از توليدكالايي جدايي‌ناپذير است. ماركس مي‌گويد علت اين است كه «توليدكنندگان در تماس اجتماعي قرار نمي‌گيرند مگر اين‌كه محصولات كارشان را مبادله كنند» و درنتيجه فقط در عمل مبادله‌ي بازار به شناخت «سرشت اجتماعي ويژه‌ي كارهاي فردي خود نائل مي‌آيند.»[24] به‌ بيان ديگر آنها نمي‌دانند و نمي‌توانند ارزش كالاي خود را بشناسند مگر آن‌كه آن را به بازار ببرند و با موفقيت مبادله‌ كنند. «بنابراين به نظر توليدكنندگان، مناسبات اجتماعي ميان كارهاي خصوصي‌شان به‌مثابه‌ي همان چيزي جلوه‌ مي‌كند كه در واقع هست» ــ به عبارت «همان چيزي جلوه مي‌كند كه درواقع هست» توجه كنيد ــ يعني كالاها به‌مثابه مناسبات اجتماعي مستقيم بين اشخاص در جريان كارشان ظاهر نمي‌شوند بلكه به‌مثابه مناسبات شي‌گون بين اشخاص و مناسبات اجتماعي بين اشيا جلوه مي‌كند.[25]

براي فهم اين موضوعي از مثالي مدد مي‌گيرم كه هاروي در كتاب خود آورده است. به سوپرماركتي مي‌رويد و مي‌خواهيد يك دسته‌ كاهو بخريد. براي خريدن كاهو بايد مبلغ معيني پول بپردازيد. رابطه‌ي شي‌گون بين پول و كاهو رابطه‌ي اجتماعي را بيان مي‌كند زيرا قيمت ــ همان «چه مبلغ» اجتماعاً تعيين‌شده و بازنمود پولي ارزش است. آنچه در بازار مبادله‌ي اشياء پنهان شده، رابطه‌اي است بين شماي مصرف‌كننده و توليدكنندگان مستقيم ــ يعني كساني كه كار مي‌كنند تا كاهو را توليد كنند. شما لازم نيست چيزي درباره كار يا كارگراني كه ارزش منعقدشده را در كاهو مي‌گذارند بدانيد تا آن كاهو را بخريد؛ در نظام‌هاي بسيار پيچيده‌ي مبادله غيرممكن است ‌چيزي درباره‌ي كار يا كارگران بدانيد و همين است كه بتواره‌پرستي در بازار جهاني اجتناب‌ناپذير است. نتيجه‌ي نهايي اين است كه رابطه‌ي اجتماعي ما با فعاليت‌هاي كاري ديگران شكل رابطه‌ي بين اشيا را به خود مي‌گيرد. مثلاً نمي‌توانيد در سوپرماركت تشخيص دهيد كه آيا اين كاهو را كارگراني خوشبخت، كارگراني بدبخت، كارگراني برده، كارگران مزدبگير يا دهقاني كه براي خود كار مي‌كند توليد كرده است. به تعبيري كاهوها لال هستند كه بگويند چطور توليد شده‌اند و چگونه توليد شده‌اند.

چرا اين موضوع مهم است؟ هاروي از تجربه‌اش در كلاس‌هاي درس دانشگاه جان هاپكينز مي‌گويد كه وقتي از دانشجويان مي‌پرسيد كه صبحانه‌شان را از كجا تهيه كرده‌اند، ابتدا با جواب‌هايي از اين دست روبرو ‌شد كه از اين يا آن فروشگاه خريداري شده‌اند اما هنگامي كه از آنان مي‌خواست كمي دورتر فكر كنند آنان متوجه‌ي جهان باورنكردني كار در محيط‌هاي كاملاً متفاوت جغرافيايي و تحت شرايط كاملاً متفاوت اجتماعي مي‌شدند كه هيچ اطلاعي از آنها نداشتند و نمي‌توانستند چيزي از آنها از آغاز خوردن صبحانه‌شان يا رفتن به اين مغازه يا آن مغازه بدانند. نان، شكر، قهوه، شير، فنجان، كارد، چنگال، توستر و ظروف پلاستيك، بگذريم از ماشين‌آلات و لوازم لازم براي توليد همه‌ي اينها، آنها را به ميليون‌ها نفر انساني كه در سراسر جهان كار مي‌كردند وصل مي‌كرد. هاروي مي‌گويد گاهي دانشجويانش گمان مي‌كردند وي وجدان آنها را در عدم‌توجه به توليدكنندگان شكر مثلاً در جمهوري دومينيكن كه كارگرانش تقريباً پولي در نمي‌آوردند، زير سوال مي‌برد. گاهي در اين موقعيت برخي جواب مي‌دادند: «آقا من امروز صبح صبحانه نخوردم!» و هاروي با نكته‌سنجي مي‌گفت اگر يك هفته نهار، شام و صبحانه نخوريد، تازه شايد حقيقت اين ضرب‌المثل مكزيكي را درك كنيد كه ما بايد بخوريم تا زنده بمانيم!

به بحث خود باز گرديم. موضوع ماركس پيامدهاي اخلاقي نيست. دغدغه‌ي او اين است كه نشان دهد نظام بازار و شكل‌هاي پولي مناسبات اجتماعي واقعي را از طريق مبادله‌ي چيزها پنهان مي‌كند. ماركس مي‌پرسد چرا اين «بلاهت همانندسازي يك رابطه‌ي خاص اجتماعي توليد با كيفيت‌هاي شي‌وار برخي اجناس» پديدار مي‌شود. «پس، سرشت معماگونه‌ي محصول كار، آن‌گاه كه شكل كالا به خود گرفته است، از كجا برمي‌خيزد؟» ماركس پاسخ زير را مي‌دهد:

آشكار از خود همين شكل. {به اين نحو كه هم‌هنگام سه چيز شكل تازه‌اي پيدا مي‌كنند. نخست:} يكساني يا همانندي كارهاي انساني شكل شيءوار محصولات كار را به خود مي‌گيرد، آن‌گاه كه در شيئيت‌شان به عنوان ارزش همانندند؛ {دوم:} مقدار زماني كه نيروي كار انساني مصرف‌شده، شكل مقدار ارزش محصول كار را پيدا مي‌كند و {سوم:} سرانجام مناسبات بين توليدكنندگان با يكديگر، مناسباتي كه بستر اهداف و علائق اجتماعي كار آن‌هاست، به شكل رابطه‌ي اجتماعي محصولات كار در مي‌آيد.[26]

 

پي‌تر هيوديس رد اين مقوله را به مفهومي مي‌رساند كه ماركس از همان اوايل 1843ـ1844 در آثار خود مورد بررسي قرار داده است يعني وارونگي سوژه و ابژه. ارزش محصول شكل معيني از كار انساني است؛ محمول فعاليت انساني است. پس چرا ارزش تا جايي كه به نظر مي‌رسد ويژگي سرشت چيزوار ابژه‌هاست، حياتي از آن خويش مي‌يابد؟ چرا محمول بر سوژه، يعني عاملان فعالي كه ارزش را در نخستين وهله خلق مي‌كنند، مسلط مي‌شود؟ چرا پويش اجتماعي {عاملان فعال} از ديد آنها به شكل پويش اشياء جلوه مي‌كند و اين اشياء به به جاي آنكه در مهار انسان باشند انسان‌ها را در مهار خويش دارند»؟

پاسخ ماركس اين است كه سرشت اسرارآميز محصول كار، كه در آن محصول همانا سوژه است به جاي محمول، از شكل خود كالا پديد مي‌آيد ــ از اين امر كه ارزش در شكل رابطه‌ي بين محصولات كار ظاهر مي‌شود كه با يكديگر مبادله مي‌شوند. محصول به عنوان عامل فعال ظاهر مي‌شود زيرا ارزش آن تنها مي‌تواند خود را به عنوان رابطه‌اي مبادله‌اي بين محصولات نشان دهد. از اين‌رو، سوژه‌ي واقعي، يعني كاري كه شكل اجتماعي خاصي را به خود مي‌گيرد و مسبب توانايي محصولات براي مبادله با يكديگر است، با اين ضرورت كه ارزش چون رابطه‌اي بين چيزها، چون ارزش مبادله‌اي به نظر رسد ــ ولو اينكه خود ارزش هيچ ارتباطي با ويژگي‌هاي مادي اين چيزها ندارد ــ نامشهود مي‌شود.

در مجموع، سوژه به نظر مي‌رسد كه محمول و محمول به نظر مي‌ر‌سد سوژه باشد، چون چيزها به واقع در جامعه‌ي سرمايه‌داري اين‌گونه هستند. ماركس مي‌نويسد: «بنابراين، به نظر توليدكنندگان، مناسبات اجتماعي ميان كارهاي خصوصي‌شان به مثابه‌ي همان چيزي جلوه مي‌كند كه در واقع هست؛ يعني نه همچون مناسبات اجتماعي مستقيم بين اشخاص در جريان كارشان، بلكه به مثابه‌ي مناسبات شيءگونه بين اشخاص و مناسبات اجتماعي بين اشياء.»

ماركس نمي‌گويد كه اين پنهان‌كاري يا لباس مبدل كه وي بت‌واره‌پرستي يا سرشت بت‌واره‌اي كالا مي‌نامد توهم محض است. يعني سازه‌اي ساخته‌شده كه همين كه ما براي برانداخته‌شدنش تلاش مي‌كنيم مي‌تواند برافكنده شود. نه درواقع آنچه شما مي‌بينيد يك كاهو است. آنچه كه مي‌بينيد پولتان است. مقدارش را درك مي‌كنيد و سپس برپايه‌ي اين اطلاعات تصميم مي‌گيريم. اهميت آن عبارت قبلي كه مورد تاكيد قرار دادم يعني «همان چيزي جلوه مي‌كند كه درواقع هست» در اينجاست. به‌واقع در سوپرماركت به‌اين طريق جريان امور مي‌گذرد و ما به اين طريق مشاهده مي‌كنيم حتا اگر نقاب مناسبات اجتماعي داشته باشد.

سرشت بتواره‌اي كالاها توهم محض نيست كه بتواند با نقدي به سبك و سياق روشنگري از ميان برداشته شود. شكلي معتبر و كافي از آگاهي منطبق با شرايط واقعي توليد سرمايه‌داري است. كار مجرد، همانندي همه‌ي كارها، شكلي مادي در ماديت‌يافتن يا عينيت‌يافتن در يك كالا پيدا مي‌كند. ارزش كالا برحسب مقدار زماني كه طول مي‌كشد تا ايجاد شود سنجيده مي‌شود. ارزش آن نمي‌تواند مستقل از سنجش كمي آن تشخيص داده شود. از اين‌رو، رابطه‌ي توليدكنندگاني كه ارزش توليد مي‌كنند، چون ويژگي سرشت چيزوار كالاها پديدار مي‌شود و نه ويژگي كار خود آن‌ها. سرشت بتواره‌اي از اين ضرورت ناشي مي‌شود كه ارزش بايد شكلي از نمود در تضاد با ذاتش را بيابد. اين شكل رازگونه‌شده‌ي نمود براي مفهوم آن كفايت مي‌كند زيرا با ماهيت فرايند كار واقعي در سرمايه‌داري منطبق است، فرايندي كه در آن كار زنده، يك فعاليت، به يك شيء در فرايند توليد تبديل مي‌شود: «تنها رابطه‌ي اجتماعي معين بين خود انسان‌هاست كه در اينجا و نزد آنان شكل شبح‌وار رابطه‌ي اشياء را به خود گرفته است.» ماركس اين نظر را به شرح زير جمع‌بندي مي‌كند: «اين سرشت بتواره‌اي جهان كالا از سرشت اجتماعي ويژه‌ي كار سرچشمه مي‌گيرد؛ كاري كه مولد كالاست.»

به گفته‌ي هيوديس: «اين سرشت بتواره‌اي کالاها چنان قدرتمند است که حتي اسميت و ريکاردو به دام آن افتادند. با وجود کشف مهم‌شان که کار خاستگاه ارزش است، آنان اين خاستگاه، کار زنده، را شيء يا کالايي مي‌دانستند که مي‌تواند خريده يا فروخته شود. آنان به اين طريق به دام سرشت بتواره‌اي افتادند، سرشتي که ارزش را ويژگي اشياء مي‌داند، به جاي اينکه آن را تجلي مناسبات اجتماعي بداند که شکل اشياء را به خود مي‌گيرد. مارکس با ايجاد تمايز بين کار و نيروي کار از اين مشکل اجتناب کرد. کار زنده شيء نيست؛ کالا هم نيست. کار زنده فعاليت است. کالا همانا نيروي کار يعني توانايي کارکردن است. مارکس با ايجاد تمايز بين کار و نيروي کار، همچنين از سرشت بتواره‌اي اجتناب کرد كه ارزش را به سرشت مادي اشياء نسبت مي‌دهد.»

اين بت‌واره‌پرستي شرط اجتناب‌ناپذير شيوه‌ي توليد سرمايه‌داري است و پيامدهاي ضمني بسياري دارد. مثلاً اگر انسان‌ها محصولات كار خود را به‌عنوان ارزش در ارتباط با يكديگر قرار مي‌دهند به‌اين دليل نيست كه آنها اين اشيا را صرفاً پوسته‌ي مادي كار هم‌سان انساني مي‌شمارند برعكس انسان‌ها در جريان مبادله‌ي محصولات كار خود آنها را به‌عنوان ارزش با يكديگر برابر قرار مي‌دهند و تازه از اين طريق است كه كارهاي خاص و متفاوت توليدكننده‌محصولات به‌عنوان كار انساني هم‌سان و برابر رو در روي يكديگر قرار مي گيرد. بنابراين بار ديگر مي‌بينيم ارزش از فرآيندهاي مبادله پديدار مي‌شود ولو اينكه مناسبات مبادله‌اي به‌نحو فزاينده‌اي ارزش را به عنوان زمان كار اجتماعاً لازم بيان مي‌كند. ماركس مي‌گويد: «انسان‌ها خود نمي‌دانند اما چنين مي‌كنند بنابراين روي پيشاني ارزش نوشته نشده كه چيست. ارزش، همه‌ي محصولات كار را به هيروگليف اجتماعي تبديل مي‌كند سپس انسان‌ها مي‌كوشند رمز اين هيروگليف را بگشايند و به راز محصول اجتماعي خود پي ببرند زيرا تشخص‌يافتن اشيا مفيد به مثابه‌ي ارزش درست مانند زبان محصول اجتماعي زندگي انسان است».[27]

رابطه‌ي ديالكتيكي بين تشكيل ارزش و مبادله و كيفيت‌هاي نامادي و شبح‌وار ارزش به‌مثابه يك رابطه‌ي اجتماعي نمي‌توانست قدرتمندانه‌تر از اين به تصوير كشيده شود. اما چگونه اين ديالكتيك در انديشه عيناً بازسازي مي‌شود؟

ماركس مي‌گويد بسياري از اقتصادسياسي‌دان‌ها بتواره‌پرستي را به‌خطا دريافته‌اند زيرا به قيمت سوپرماركت رجوع مي‌كنند و گمان مي‌كنند كه كل ماجرا همين است و اين تنها شواهد و مدارك مادي است كه براي ساختن تئوري‌هاي خويش لازم دارند. آنها فقط رابطه‌ي بين عرضه و تقاضا و حركات قيمت كه مرتبط با آن است را بررسي مي‌كنند. «برخي ديگر به اين كشف علمي ديرهنگام مي‌رسند كه محصولات كار مادام كه ارزشند صرفاً تجلي‌هاي شي‌وار كاري هستند كه انسان براي توليد آن صرف كرده است.» اين موضوع به‌گفته‌ي ماركس دوران معيني را در تاريخ تكامل نوع بشر مشخص مي‌كند. اقتصاد سياسي كلاسيك به‌تدريج به‌ايده‌هايي درباره ارزش رسيد، ارزشي كه در پس نوسانات بازار پنهان است، و تشخيص داد كه كار انسان رابطه‌اي با آن دارد.

اما اقتصاد سياسي كلاسيك نتوانست شكاف بين عدم ماديت ارزش‌ها به‌عنوان زمان كار اجتماعاً لازم منعقد‌شده و بازنمودشان را به‌صورت پول تشخيص دهد و درنتيجه نتوانست نقشي را درك كند كه تكثير مبادله در تحكيم شكل ارزش به‌عنوان پديده‌اي تاريخاً خاص براي سرمايه‌داري بازي كرد. اقتصادسياسي كلاسيك مي‌پذيرفت كه ارزش بديهي است و حقيقتي است كلي اما نمي‌توانست درك كند: «كه سرشت ارزشمند محصولات كار تنها زماني تثبيت مي‌شود كه اين محصولات به‌عنوان مقادير معيني از ارزش كارايي مي‌يابد. اين مقادير پيوسته و مستقل از اراده‌ي پيش‌آگاهي و اعمال مبادله‌كنندگان تغيير مي‌كند. پويش اجتماعي مقادير ارزش از ديد توليدكنندگان به‌شكل پويش اشيايي جلوه مي‌كند كه انسان‌ها را در مهار خويش دارد به‌جاي آن‌كه در مهار انسان باشند.»

به‌اين ترتيب ماركس حمله‌ي خود را به‌مفهوم ليبرالي آزادي حمله مي‌كند. آزادي بازار به هيچ‌وجه آزادي نيست. اين توهم بت‌واره‌اي است. در سرمايه‌داري افراد خود را تسليم انضباط نيروهاي انتزاعي مي‌كند (مانند دست نامرئي بازار كه آدام اسميت طرح كرده بود) يعني نيروهاي انتزاعي كه عملاً بر روابط و انتخاب‌ها آن حاكم است. من مي‌توانم چيزي زيبا بسازم و آن را به بازار ببرم اما اگر نتوانم آن را مبادله كنم آن‌گاه بي‌ارزش است. علاوه‌بر اين پولي نخواهم داشت كه كالاهايي براي زندگي كردن بخرم. نيروهاي بازار كه هيچ‌كدام از ما به‌طور فردي آن را كنترل نمي‌كنيم ما را تنظيم مي‌كنند و بخشي از كاري كه ماركس مي‌خواست در سرمايه انجام دهد سخن گفتن درباره‌ي اين قدرت تنظيم‌كننده است كه حتا درميان روابط مبادله‌اي تصادفي و همواره پرنوسان بين محصولات رخ مي‌دهد. نوسانات عرضه و تقاضا، نوسانات قيمتي را حول هنجار معيني ايجاد مي‌كند اما نمي‌توانند توضيح دهند چرا يك جفت كفش به‌طور ميانگين با چهار پيراهن مبادله مي‌شود. در چهارچوب اغتشاشات بازار «زمان كار اجتماعاً لازم براي توليد كالاها خود را به‌عنوان قانون تنظيم‌كننده‌ي طبيعت تعيين مي‌كند به‌همان ترتيب كه حاكميت قانون جاذبه را زماني مي‌توان آشكارا ديد كه بامي بر سر انسان آوار مي‌شود.»[28] اين تشابه بين جاذبه و ارزش جالب است، هر دوي آنها رابطه هستند و نه اشيا و هر دو به‌عنوان امري نامادي اما عيني مفهوم‌پردازي مي‌شوند.

اين امر ماركس را به نقد شيوه‌هاي انديشه‌ي بورژوايي درباره‌ي تكثير روابط مبادله و ظهور شكل پولي مي‌رساند: «تامل درباره‌ي شكل‌هاي زندگي انسان و بنابراين تحليل علمي اين شكل‌ها، اساساً مسير وارونه‌ي حركت واقعي اين شكل‌ها را طي مي‌كند… از همين‌رو تنها تحليل قيمت كالاها بود كه به‌تعيين مقدار ارزش راه‌ برد و صرفا تجلي مشترك همه‌ي كالاها در پول بود كه به تثبيت سرشت ارزشي آنها انجاميد. اما دقيقاً همين شكل حاضروآماده‌ي جهان كالاها يعني شكل پولي آنهاست كه سرشت كار خاص و منفرد و بنابراين مناسبات اجتماعي كاركنان منفرد را شي‌واره مي‌كند و در پرده‌ي ابهام مي‌پيچد. به‌جاي آن‌كه از پرده به‌درآورد و آشكار كند.»[29]

چه چيزي مارکس را قادر ساخت که اين تمايز مفهومي را قائل شود که فراتر از چارچوب اقتصاد سياسي کلاسيک برود؟ اگر سرشت‌ بتواره‌اي کالا تجلي كافي مناسبات موجود اجتماعي است، چگونه مارکس قادر شد به حجاب رازورزانه‌ي سرشت بتواره‌اي کالا به گونه‌اي رسوخ کند که نابسندگي و ماهيت گذراي مناسبات اجتماعي موجود را نشان دهد؟ به هر حال، چنانکه مارکس در فصل اول سرمايه مي‌نويسد: «مقوله‌‌هاي اقتصاد بورژوايي … به لحاظ اجتماعي شکل‌هايي معتبر از انديشه‌اند و در نتيجه براي مناسبات توليدي متعلق به اين شيوه‌ي توليد اجتماعي تاريخاً معين، يعني توليد كالايي، عيني هستند.» اگر چنين است، چگونه امکان دارد که از افتادن به دام سرشت بتواره‌اي کالاها اجتناب کرد؟

به گفته‌ي هيوديس در اثري كه از آن ذكر كردم، مارکس خود پاسخ را در اختيار ما قرار مي‌دهد: «کل رمز و راز جهان کالا، همه‌ي سحر و جادويي که محصولات کار بر مبناي توليد کالايي را در هاله‌ي مه‌آلود خويش پيچانده است ناپديد خواهد شد، آن‌گاه که ما به شکل‌هاي توليدي ديگري گريز بزنيم و گذار کنيم.»[30] مارکس استدلال مي‌کند که تنها راه براي چيرگي بر سرشت‌ بتواره‌‌اي که خود را به محصولات کار منضم مي‌کند اين است که از محدوده‌ي سرمايه‌داري بيرون بياييم و آن را از منظر مناسبات اجتماعي غيرسرمايه‌‌داري بررسي کنيم. بنابراين، مارکس اقدام به بررسي توليد ارزش هم از ديدگاه مناسبات اجتماعي پيشاسرمايه‌داري و هم پساسرمايه‌داري مي‌کند. به اين ترتيب، وي به اين برداشت خود در گروندريسه باز مي‌گردد و آن را مشخص‌تر مي‌كند که «درک درست از حال» منوط به «فهم گذشته است» که «به نقاطي مي‌انجامد که فرارفتن از شکل کنوني مناسبات توليدي را نشان مي‌دهد، حرکت تکوين، به اين ترتيب از آينده خبر مي‌دهد. … براي وضعيت جديدي از جامعه.»

 اين ناتواني ديد اقتصاددانان سياسي كلاسيك در شيوه‌اي تجلي مي‌كند كه داستان معروف دانيل دوفو به‌نام رابينسون كروزوئه را مدل اقتصاد كامل بازار تلقي كردند كه از حالت طبيعي پديد آمده است. رابينسون به تنهايي در جزيره‌اي متروك، يكه و تنها مانده بود و منطقاً شيوه‌اي از زندگي را ايجاد مي‌كند كه مناسب سكني گزيدن در حالت طبيعي است و گام به گام منطق اقتصاد بازار را بازسازي مي‌كند اما چنان‌چه ماركس با شيطنت اشاره مي‌كند رابينسون كه علاوه‌بر اين از تجربه مي‌آموزد يك ساعت، دفتر، قلم و جوهري را كه از كشتي غرق‌شده نجات مي‌دهد و بي‌درنگ مانند يك انگليسي درست‌وحسابي شروع به ثبت وضعيت خويش مي‌كند. به‌بيان ديگر رابينسون همراه با خود مفاهيمي ذهني جهاني مناسب با اقتصاد بازار را به جزيره مي‌آورد و سپس براساس آن تصور رابطه‌اي را با طبيعت ايجاد مي‌كند. اقتصاددانان سياسي خودسرانه از اين داستان براي طبيعي جلوه‌دادن رويه‌هاي بورژوايي نوظهور استفاده مي‌كردند. اما ماركس اشاره مي‌كند كه سرمايه‌داري يك سازه‌ي تاريخي است و نه يك ابژه‌ي طبيعي. به‌قول ماركس مقوله‌هاي اقتصاد بورژوايي صرفاً به‌لحاظ اجتماعي، شكل‌هايي معتبري از انديشه هستند كه براي مناسبات توليدي متعلق به اين شيوه‌ي توليدي تاريخاً معين هستند. نگاهي به اين تاريخ محدوديت‌هاي حقيقت‌هاي كلي نظري بورژوايي را نشان مي‌دهد.

ماركس بعد از شرح رابينسون كروزو بازي مي‌گويد «اكنون جزيره‌ي تابناك رابينسون را ترك مي‌كنيم و به اروپاي تيره و تار سده‌هاي ميانه مي‌رويم.» گرچه اين جامعه تيره و تار است اما مناسبات اجتماعي آشكار است. تحت نظام بيگاري هر سرفي مي‌داند كه هركاري كه در خدمت ارباب خويش انجام مي‌دهد مقدار معيني نيروي كار شخصي اوست كه صرف مي‌شود. اتباع فئودالي كاملاً آگاه بودند كه مناسبات اجتماعي بين اشخاص در جريان اين كار هم‌چون مناسبات شخصي خودشان پديدار مي‌شود و به لباس مبدل مناسبات اجتماعي بين اشيا يعني همانا محصولات كار درنمي‌آيد. همين موضوع براي صنعت روستايي و پدرسالار، خانواده‌اي دهقاني صادق است. مناسبات اجتماعي شفافند. مي‌توانيد ببينيد چه‌كار مي‌كنند و براي كه كار مي‌كنند.

چنين مقايسه‌هاي تاريخي همراه با تحليل بت‌واره‌پرستي به ما اجازه مي‌دهد ماهيت عارضي حقيقت‌هايي را كه در اقتصادسياسي بورژوايي مطرح مي‌شوند در مقابل ادعاي كلي‌ بودنشان ببينيم. مارکس پس از بحث درباره‌ي مناسبات پيشاسرمايه‌داري اروپاي فئودالي که در آن «مناسبات اجتماعي افراد در جريان کار، همچون مناسبات شخصي خودشان پديدار مي‌شود و به لباس مبدل مناسبات اجتماعي بين اشياء در نمي‌آيد.» مي‌نويسد: «سرانجام براي تنوع هم كه شده، انجمني از انسان‌هاي آزاد را به تصور در آوريم كه با ابزارهاي توليد مشترك به كار مي‌پردازند و شكل‌هاي متنوع‌ نيروي كارشان را آگاهانه در حكم يك كار اجتماعي واحد صرف مي‌كنند.»

ماركس در يكي از صريح‌ترين و مستقيم‌ترين بحث‌ها درباره‌ي فرارفتن از توليد ارزش سرمايه‌داري كه در تمام نوشته‌هايش يافت مي‌شود، خطوط كلي زير را درباره‌ي وضعيت آينده‌ي امور ترسيم مي‌كند. من براي بررسي اين فراز به همان كتاب هيوديس رجوع مي‌كنم و بررسي وي را در اينجا به طور كامل مي‌آورم:

يكم، ماركس در هيچ‌جا هنگام بحث درباره‌‌ي جامعه‌ي غيرسرمايه‌داري آينده به ارزش يا ارزش مبادله‌اي اشاره نمي‌كند. تمامي محصولات «مستقيماً اشياء مصرفي» هستند و شكل ارزش را به خود نمي‌گيرند. دوم، آنچه خصوصيت جامعه‌ي پساسرمايه‌داري را مشخص مي‌كند «انجمني از انسان‌هاي آزاد» است ــ و نه انجمني صرف به معناي دقيق كلمه. وي بيان مي‌كند كه جوامع فئودالي پيشاسرمايه‌داري با «كار مستقيماً همبسته» مشخص مي‌شوند. با اين همه، چنين جوامعي آزاد نبودند زيرا آنان متكي بر مناسبات اجتماعي «پدرسالارانه» و سركوبگرانه بودند. برعكس، جامعه‌ي جديد جامعه‌اي است كه در آن مناسبات اجتماعي آزادانه تشكيل مي‌شود. سوم، افراد در اين جامعه‌ي آزادانه همبسته مستقيماً در توليد، توزيع و مصرف كل محصولات اجتماعي شركت دارند. هيچ تجلي عينيت‌يافته‌اي از كار اجتماعي وجود ندارد كه به عنوان موجوديتي جدا از خود افراد وجود داشته باشد.»

ماركس به شرح زير توضيح مي‌دهد: « كل محصول انجمن خيالي ما محصولي اجتماعي است». يك بخش از مجموع محصول اجتماعي در خدمت تجديد يا بازتوليد وسايل توليد است. اين محصول «اجتماعي باقي مي‌ماند» زيرا به‌طور فردي مصرف نمي‌شود. بخش ديگر مجموع محصول اجتماعي «را اعضاي اين انجمن به عنوان وسايل معاش مصرف مي‌كنند.» چگونه اين تقسيم مجموع محصول رخ مي‌دهد؟ هيچ سازوكاري مستقل از اين همبستگي آزاد توليدكنندگان در اين مورد براي آنان تصميم‌ نمي‌گيرد. تصمم‌گيري برعهده‌ي مشورت آگاهانه‌ي خود افراد آزادانه همبسته است. ماركس وارد جزييات نمي‌شود كه اين امر چگونه ترتيب داده مي‌شود، زيرا «متناسب با نوع خاص سازمان اجتماعي توليد و سطح متناظر با تكامل اجتماعي كسب‌شده توسط توليدكنندگان تغيير خواهد كرد.»

ماركس نسبت به واردشدن در جزييات بسيار درباره‌ي اين جامعه‌ي جديد محتاط است. علت آن تأكيدش بر سرشت آزادانه همبسته‌ي چنين جامعه‌اي است. نحوه‌ي خاصي كه در آن كل توليد اجتماعي بين مصرف فردي و وسايل توليد تقسيم مي‌شود، به شمار متغيراتي وابسته است كه نمي‌تواند پيشاپيش پيش‌بيني شود. ماركس در پيشنهاد دادن سازوكار يا فرمولي كه بي‌توجه به آنچه افراد آزادانه همبسته برپايه‌ي سطح خاص تكامل اجتماعي‌شان تصميم مي‌گيرند، محتاط است.

سپس ماركس مي‌نويسد: «تنها براي اين‌كه با توليد كالايي توازي برقرار كنيم، فرض مي‌كنيم كه سهم هريك از توليدكنندگان از وسايل معاش طبق زمان كارش تعيين شده باشد.» او مي‌گويد كه زمان كار نقش دوگانه‌اي در اين جامعه‌ي جديد ايفا مي‌كند. ابتدا به عنوان بخشي از «برنامه‌ي اجتماعي معيني [كه] سهم متناسبي از وظايف اجتماعي مختلف را كه بايد براي رفع نيازهاي متفاوت اختصاص داده شود» حفظ مي‌كند. زمان كار بنا به نياز به دوباره فراهم‌كردن وسايل توليد و نيز برآورده‌كردن نيازهاي مصرفي افراد تقسيم يا سهميه‌بندي مي‌شود. ماركس ادامه مي‌دهد: «از سوي ديگر، زمان كار همچنين ملاكي است براي تعيين سهمي كه هر فرد در كار مشترك بر عهده دارد و نيز ملاك سهم اوست از آن بخشي از كل محصول اجتماعي كه مي‌تواند به مصرف اجتماعي برسد.» سهم خاص هر فرد در مصرف اجتماعي با مقدار واقعي زمان كاري كه او در جامعه انجام مي‌دهد تعيين مي‌شود.

چون اين فراز موضوع انواع گسترده‌ي تفسيرهاست، توجه دقيق به جمله‌بندي خاص ماركس مهم است. اگرچه ماركس از «توازي» با توليد كالايي سخن مي‌گويد چون «سهم هريك از توليدكنندگان از وسايل معاش طبق زمان كارش تعيين مي‌شود»، نمي‌گويد كه جامعه‌ي جديد تحت سلطه‌ي زمان كار لازم از لحاظ اجتماعي است. چنانكه پيش‌تر بيان شد، تفاوت گسترده‌اي بين زمان كار واقعي و زمان كار لازم از لحاظ اجتماعي وجود دارد. در سرمايه‌داري، زمان كار واقعي ارزش خلق نمي‌كند بلكه در عوض ميانگين اجتماعي زمان كار لازم است كه ارزش خلق مي‌كند. اينكه ماركس ميانگين اجتماعي زمان كار را در جامعه‌ي پساسرمايه‌داري متصور نمي‌شود با جمله‌اي نشان داده مي‌شود كه بحث او را نتيجه‌گيري مي‌كند: «مناسبات اجتماعي انسان‌ها با كارشان و با محصول كارشان، چه در توليد و چه در توزيع، شفاف و ساده است.» مناسبات اجتماعي متكي بر زمان كار لازم {از لحاظ اجتماعي} به‌هيچ‌وجه شفاف نيست زيرا آن‌ها در پشت سر توليدكنندگان توسط ميانگيني اجتماعي تثبيت شده كه بيرون از كنترل آن‌ها عمل مي‌كند. اين بخشي است از آنچه وي سرشت بتواره‌اي كالا مي‌پندارد. اگر مناسبات اجتماعي در جامعه‌ي جديد «شفاف و ساده است»، فقط مي‌تواند به اين معنا باشد كه محصول اجتماعي نه بر پايه‌ي زمان كار لازم از لحاظ اجتماعي بلكه در عوض بر پايه‌ي مقدار واقعي زماني توزيع مي‌شود كه فرد در توليد مادي دخالت دارد. چنين اصلي كاملاً با توليد ارزش سرمايه‌داري بيگانه است.

تمايز بين زمان كار واقعي و زمان كار لازم از لحاظ اجتماعي اهميتي اساسي دارد، زيرا در آميختن اين دو به اين نتيجه‌ي خطا مي‌انجامد كه ماركس توليد ارزش را همچنان در جامعه‌ي پساسرمايه‌داري در حال عمل‌كردن مي‌بيند.

 

هيوديس يك نمونه از كساني را كه مرتكب اين خطا شدند، گئورگ لوكاچ در هستي‌شناسي هستي اجتماعي و فرايند دمكراتيزه‌كردن مي‌داند. لوكاچ در اثر دوم مي‌نويسد:

به نظر ماركس، استثمار كار مي‌تواند تحت سوسياليسم وجود داشته باشد اگر زمان كار از كارگر تصاحب شود، زيرا «سهم هر توليدكننده از وسايل توليد توسط زمان كارش تعيين مي‌شود.» …. به نظر ماركس قانون ارزش به توليد كالايي وابسته نيست… بنا به نظر ماركس، اين مقولات كلاسيك براي هر شيوه‌ي توليد كاربردپذير است.

 بنا به نظر هيوديس لوكاچ عبارت «براي اين‌كه با توليد كالايي توازي برقرار كنيم» را نادرست مي‌خواند گويي ماركس نه فقط يك توازي بلكه همانندي بين توليد كالايي و شكل‌هاي مسلط بر جامعه‌ي پساسرمايه‌داري را مطرح مي‌كند. ماركس اين توازي را مطرح مي‌كند فقط براي اينكه بر نقشي كه زمان كار در آينده ايفا خواهد كرد تأكيد كند. اما منظور او از زمان كار چيست؟ زمان كار واقعي كه پس از سرمايه‌داري عمل مي‌كند به هيچوجه با زمان كار لازم از لحاظ اجتماعي كه در سرمايه‌داري عمل مي‌كند همانند نيست. در قرائت لوكاچ اين دو در هم مي‌آميزند، ولو اينكه زمان كار لازم از لحاظ اجتماعي حاكي از توليد ارزش است در حالي كه زمان كار واقعي حاكي از فرارفتن از توليد ارزش است. ماركس هرگز در بحث خود درباره‌ي جامعه‌ي جديد در فصل يكم به ارزش يا ارزش مبادله‌اي اشاره نمي‌كند و دليل خوبي هم دارد: وي معتقد است كه مناسبات اجتماعي جامعه‌ي جديد «شفاف و ساده» است. لوكاچ به بحث ماركس درباره‌ي ماهيت «شفاف» مناسبات اجتماعي در آينده اشاره نمي‌كند، با اينكه ماركس آن را در مناسبت‌هاي مختلف تكرار مي‌كند. اگر لوكاچ توجه بيشتري به اين موضوع مي‌كرد، تشخيص مي‌داد كه ماركس در بحث مربوط به اصول قابل اجرا در جامعه‌ي پساسرمايه‌داري به زمان كار لازم از لحاظ اجتماعي اشاره نمي‌كند.اما چرا ماركس در فصل اول سرمايه اظهار مي‌كند كه در جامعه‌اي جديد «وسايل معاش توسط زمان كار تعيين مي‌شود» با وجود آنكه سال‌هاي بسياري به پرودون و نوريكاردويي‌هاي سوسياليست براي اين پيشنهادشان حمله ‌كرده بود كه مبادله را در راستاي حواله‌هاي نماينده مدت زمان كار و كوپن‌ها «سازمان داده‌اند»؟ چرا هنگامي كه به نقد خود از اين آزمايش‌هاي آرمان‌شهري در خود سرمايه ادامه مي‌دهد، اين موضوع را مطرح مي‌كند؟ بار ديگر، پاسخ در تمايز بين زمان كار واقعي و زمان كار لازم از لحاظ اجتماعي نهفته است. نوريكاردويي‌هاي سوسياليست گمان مي‌كردند كه زمان كار واقعي خاستگاه ارزش است. آنان مانند خود ريكاردو بر تعيين كمي ارزش توسط زمان ارزش معطوف بودند، بدون آنكه حتي به پژوهش درباره‌ي نوع كاري بپردازند كه ارزش را در وهله‌ي نخست خلق مي‌كند. آنان زمان كار واقعي و زمان كار لازم از لحاظ اجتماعي را در هم آميختند و بنابراين تصور كردند كه «مبادله‌ي منصفانه»ي زمان كار با وسايل معاش برپايه‌ي توليد ارزش ممكن است. ماركس موضع آن‌ها را به عنوان موضعي كاملاً آرمان‌شهري به باد انتقاد گرفت، زيرا نشان داد كه غيرممكن است كه برابري اجتماعي را برپايه‌ي مناسبات اجتماعي نابرابري برقرار كرد كه در آن خود فعاليت كارگر چون يك شيء در نظر گرفته مي‌شود. چنانكه ماركس در فصل سوم سرمايه تكرار مي‌كند «كار خصوصي را نمي‌توان مانند ضد آن يعني كار مستقيماً اجتماعي قلمداد كرد» زيرا مناسبات اجتماعي متكي بر توليد ارزش ذاتاً غيرمستقيم است.

هيوديس در ادامه بحث خود ادامه مي‌دهد:

اما اين وضعيت با لغو توليد ارزش كاملاً متفاوت خواهد شد. اما دقيقاً چگونه مي‌توان توليد ارزش را نابود كرد؟ اين پرسش بر موضوع زمان متمركز است. با ايجاد انجمني آزاد از افراد كه آگاهانه توليد و توزيع محصول اجتماعي را برنامه‌ريزي مي‌كنند، كار ديگر تابع ديكتاتوري زمان به عنوان نيرويي بيروني، انتزاعي و نفوذناپذير كه بر توليدكنندگان صرف‌نظر از اراده و نيازشان حكومت خواهد كرد نخواهد بود. هنگامي كه زمان به مكان مشورت و تكامل افراد تبديل شود، مناسبات اجتماعي «شفاف» مي‌شود زيرا ديگر ميانگين انتزاعي كه در پشت سر آن‌ها عمل مي‌كند حاكم نخواهد بود. «جامعه» ديگر نه به عنوان موجوديتي جدا از بشريت بلكه در عوض به عنوان كل مجموع فعاليت آزاد و آگاهانه‌‌ي افراد پديدار خواهد شد. كار دوباره مستقيماً اجتماعي خواهد شد اما بر مبناي آزادي. هنگامي كه ديكتاتوري زمان انتزاعي بر عوامل اجتماعي در فرايند واقعي توليد الغا شود، توزيع محصول اجتماعي برپايه‌ي مقدار واقعي زماني كه به جامعه اهدا مي‌كنند ممكن مي‌شود، زيرا مناسبات توليد به گونه‌اي دگرگون مي‌شود تا چنين توزيعي ممكن شود.

ماركس اين موضوع را با مقايسه‌ي طرح‌هاي آرمان‌شهري پرودون و نوريكاردويي‌هاي سوسياليست با آنچه وي رويكرد عملي‌تر رابرت اوئن مي‌داند، مورد توجه قرار مي‌دهد:

اوئن كارمستقيماً اجتماعي‌شده را پيش‌انگاشت قرار مي‌دهد، يعني شكلي از توليد كه يك‌سره با توليد كالايي متضاد است. گواهي كار صرفاً مدرك تأييد سهم فرد از كار جمعي و نيز حق وي نسبت به بخش معيني از محصول مشتركي است كه براي مصرف كنار گذاشته شده است، اما اوئن هرگز اين اشتباه را نكرد كه با پيش‌انگاشت قراردادن توليد كالايي و در همان حال با تردستي با پول سعي مي‌كند شرايط ضروري آن شكل از توليد را دور بزند.

 

نظر ماركس درباره‌ي جامعه‌ي جديد در فصل يكم سرمايه كوتاه و تاحدي رازآميز است. اما با به نمايش‌گذاشتن تمايل وي به ارائه‌ي بحثي مستقيم درباره‌ي ماهيت جامعه‌ي پساسرمايه‌داري پيشرفت مهمي را نشان مي‌دهند. آنچه بيش از هر چيز درباره‌ي بحث ماركس چشمگير است، اين نظر است كه نفوذ به درون حجاب رازآميزشده‌ي سرشت بتواره‌اي كالا ممكن نيست مگر اينكه نقد توليد ارزش سرمايه‌داري از منظر فرارفتن از آن انجام شود. اين واقعيت كه بخش مربوط به سرشت بتواره‌اي كالا تنها پس از تجربه‌ي كمون پاريس 1871 ــ نخستين بار در تاريخ كه قيامي توده‌اي تلاش كرد تا از سرمايه‌داري خارج شود ــ صورت نهايي يافت، اهميت تحليل حال را از منظر آينده نشان مي‌دهد. اين موضوع مي‌تواند همان چيزي باشد كه رزا لوكزامبورگ در متن زير در نظر داشت: «راز نظريه‌ي ماركس درباره‌ي ارزش، تحليل وي از پول، نظريه‌اش درباره‌ي سرمايه، نظريه‌اش درباره‌ي نرخ سود، و از اين‌رو كل نظام اقتصادي موجود، همانا ماهيت گذراي اقتصاد سرمايه‌داري، فروپاشي آن است. در نتيجه ــ اين تنها جنبه‌ي ديگري از همان پديده‌هاست ــ هدف نهايي سوساليسم است. و دقيقاً چون ماركس به‌طور پيشيني به سرمايه‌داري از نقطه‌نظر سوسياليستي يعني از نقطه‌نظر تاريخي مي‌نگريست، قادر شد تا از هيروگليف اقتصاد سرمايه‌داري رمزگشايي كند.»

چنانكه ماركس در پايان فصل يكم مطرح مي‌كند: «چهره‌ي فرايند زندگي اجتماعي انسان، همانا فرايند توليد مادي، حجاب مه‌آلود و رازآميزش را تنها آن‌گاه از هم خواهد دريد كه همچون توليد توسط انسان‌هاي آزادانه همبسته و در مهار برنامه‌ريزي آگاهانه‌ي آن‌ها در آيد.»

 پي‌نوشت‌ها

[1] . مقاله‌اي كه دربالا مي‌خوانيد خلاصه‌اي است از جلسات درس‌گفتار فصل اول مجلد يكم‌ سرمايه كه به تازگي در موسسه‌ي پرسش برگزار كردم. براي تهيه اين متن از كتابهاي متعددي از جمله سرمايه ماركس چگونه شكل گرفت اثر رومن سدولسكي، ديالكتيك جديد و سرمايه اثر كريستوفر جي آرتور، پژوهشي در نظريه‌ي ارزش كار اثر رونالد ميك، نظريه ارزش ماركس اثر آيزاك ايليچ روبين، استفاده كرده‌ام. اما تكيه من بر دو متن درك ماركس از بديل سرمايه‌داري اثر پي‌تر هيوديس و كتاب راهنماي سرمايه اثر ديويد هاروي بوده است.

[2] . سرمايه، جلد يكم، انتشارات آگاه، تهران 1386، ص. 30.

[3] . نظريه‌ي ارزش ماركس، صص. 9ـ10

[4] . سرمايه، همان‌ منبع، ص. 65

[5] ديالكتيك جديد و سرمايه ، ص. 47

[6] راهنماي سرمايه، صص. 22ـ23

[7] . سرمايه، جلد اول، ص. 71.

[8] . همانجا، ص. 72

[9] . همانجا. ص. 74.

[10] . همانجا

[11] . سرمايه جلد يكم، ص. 77

[12] راهنماي سرمايه.

[13] . سرمايه، جلد اول، ص. 67.

[14] . همانجا، ص. 68

[15] . همانجا، ص. 90

[16] . سرمايه، جلد اول. ص. 77

[17] . سرمايه، ص. 90

[18] . سرمايه، جلد يكم، ص. 109

[19] . سرمايه ، ص. 89

[20] . سرمايه، ص. 91

[21] . اين فراز برگرفته از فصل معروفي است كه قرار بود با عنوان «نتايج فرايند بي‌واسطه‌ي توليد» «فصل ششم» سرمايه باشد.

[22] . سرمايه . ص. 101

[23] . همانجا، ص. 100

[24] همانجا، ص. 102

[25] . همانجا.

[26] . همانجا، ص. 101

[27] . همانجا، ص. 103

[28] . همانجا، ص. 104

[29] . ص. 105

[30] . همانجا


 




تاریخ: جمعه 25 مهر 1393
ارسال توسط امید

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران