خائن
اين موجود
رفيقش را فروخت،
سر خونين و بريده رفيقش را
بر سيني طلايي فروخت.
ترس اکنون
چون سايهاش
پا به پاي او ميآيد.
اين موجود چون ماندابي، در تاريکيها
زندگي ميکند.
هر غروب
لباس زير زنش را
با خود بر سنگفرشها کشيده
آرام به روي پنجه پا به شما نزديک ميشود
او را بشناسيد
از زنگوله نحس آويزان بر قلبش
و بدانيد که
جذام روحش
تن او را
آرام آرام ميخورد.
اين آدم امروز گرسنه است.
گرسنه است اما
در وجودش اثري از تقدس گرسنگي بزرگ نيست.
دوستان، اين آدم
در غروب يک روز
فروخت رفيق خود را
فروخت در سيني طلايي
سر خونين و بريده رفيق خود را.
1929
منبع:کجاست دستان تو؟ مجموعهاي از اشعار ناظم حکمت / صص 75-76 ترجمهي احمد پوري/ تهران/انتشارات نگاه 1391
