روشنگری
يادبگير، ساده‌ترين چيزها را براي آنان كه بخواهند يادبگيرند هرگز دير نيست

بازخواني نخستين فصل «سرمايه» / حسن مرتضوي (۲) 

2. سرشت دوگانه‌ي كار تجسد يافته در كالاها

ماركس اين بخش را با اين ادعاي فروتنانه آغاز مي‌كند كه «نخستين كسي بودم كه اين ماهيت دوگانه‌ي كار نهفته در كالاها را آشكار و به‌نحو انتقادي بررسي كردم. وچون اين نكته براي فهم اقتصاد سياسي تعيين كننده است توضيح بيشتري لازم است.»[7] در اينجا ماركس همانند بخش اول بحث خود را با ارزش‌هاي مصرفي آغاز مي‌كند. اينها محصولات مادي هستند كه كار انضمامي و سودمند آنها را توليد مي‌كند، تنوع عظيم شكل‌هاي فرايند كار انضمامي مانند خياطي، كفاشي، ريسندگي، بافندگي و كشاورزي و غيره مهم است چون بدون اين كار انضمامي هيچ پايه‌اي براي اعمال مبادله وجود ندارد زيرا آشكارا كسي نمي‌خواهد محصولات يكساني را مبادله كند. همين امر تقسيم كار اجتماعي را به‌وجود مي‌آورد. به قول ماركس ارزش‌هاي مصرفي نمي‌توانند به‌عنوان كالا در برابر هم قرار گيرند مگر اينكه كار مفيد نهفته در آنها از لحاظ كيفيت در هر مورد متفاوت باشد. در جامعه‌اي كه محصولاتش عموماً به‌شكل كالا درمي‌آيند، اين تفاوت كيفي بين شكل‌هاي مفيد كار، كه به‌طور مستقل و خصوصي توسط توليدكنندگان منفرد انجام مي‌شود، به نظام پيچيده‌اي تكامل مي‌يابد كه همانا تقسيم كار اجتماعي است. در اينجا ماركس درون‌مايه‌اي را بسط مي‌دهد كه در اين فصل‌ها طنين‌انداز است: حركت از سادگي به پيچيدگي بيشتر و از جنبه‌هاي مولكولي ساده‌ي اقتصاد مبادله‌اي به دركي نظام‌مندتر.

در اينجا ماركس به بررسي برخي از جنبه‌هاي عام كار مفيد مي‌پردازد زيرا «كار به‌مثابه‌ي آفريننده‌ي ارزش‌هاي مصرفي و به‌عنوان كار مفيد مستقل از تمامي شكل‌هاي جامعه شرط حيات انسان است.» كار مفيد «ضرورت طبيعي و ابدي است كه ميانجي ناگزير رابطه‌ي سوخت‌وسازي بشر يا همان متابوليسم و بنابراين ميانجي خود زندگي انسان است.»[8] ماركس همواره بر كار به‌مثابه‌ي امري طبيعي و ناگزير در همه‌ي جوامع در مقابل نظر فوريه يعني كار به‌مثابه تفريح تاكيد مي‌كرد. مخالفت ماركس با كار مجرد است نه با كار مفيد. كار مفيد تركيبي‌ست از دو عنصر: موادي كه طبيعت تامين مي‌كند و ديگري كار. درواقع هنگامي كه انسان به توليد مي‌پردازد فقط مي‌تواند مانند خود طبيعت عمل كند. اين نكته‌ي بنيادي بسيار مهم است كه هرآنچه انجام مي‌دهيم بايد با قوانين طبيعي هم‌خوان باشد، حتي در كار جرح و تعديل طبيعت، خود نيروهاي طبيعت نيز پيوسته به انسان ياري مي‌رسانند، به اين ترتيب تنها منبع ثروت مادي يعني ارزش‌هاي مصرفي كه توليد مي‌شود فقط كار نيست بلكه ماركس با استعار‌ه‌اي از ويليام پتي كه سابقه‌ي آن دست‌كم به فرانسيس بيكن مي‌رسيد كار را پدر ثروت مادي و زمين را مادر آن مي‌داند. ماركس در اينجا تمايز مهمي را بين ثروت يعني كل ارزش‌هاي مصرفي در اختيار افراد و ارزش يعني زمان كار اجتماعاً لازم كه ارزش‌هاي مصرفي را بازنمايي مي‌كند قائل است.

سپس ماركس به مسئله‌ي ارزش‌ها بازمي‌گردد تا همگني آنها را يعني تمامي محصولات كار انساني را در تباين و تقابل با ناهمگني كثير ارزش‌هاي مصرفي و شكل‌هاي انضمامي كاركردن قرار دهد. شكل‌هاي انضمامي كار مثلاً خياطي و بافندگي كيفيتاً فعاليت‌هاي مولد متفاوت، و حاصل به‌كارگيري مولد مغز، عضلات، اعصاب، دست‌هاي انسان و غيره و بنابراين به اين معنا هر دو كار انسان يا به عبارتي اينها دو شكل متفاوت صرف كردن نيروي كار انسان هستند. مطمئناً براي اينكه نيروي كار انسان به‌شكل معيني صرف شود بايد به‌سطح معيني از تكامل برسد، اما در هر حالت ارزش كالا بازنمود كار خالص و ساده‌ي انسان است، يعني صرف‌شدن كار انساني. ماركس همين را كار مجرد مي‌نامد. اين نوع كار با انواع گوناگون كارهاي انضمامي كه ارزش‌هاي مصرفي را به‌وجود مي‌آورد در تقابل است. در اينجا اين سوال پيش مي‌آيد كه اين عمل ماركس خودسرانه ‌است يا نه؟ يعني آيا ماركس از بيرون، مقوله‌اي تصنعي بر واقعيت تحميل مي‌كند؟ ماركس درواقع فقط انتزاعي را بازتاب مي‌دهد كه مبادلات كالايي گسترده به‌وجود مي‌آورد.

پس ماركس ارزش را برحسب واحدهاي كار مجرد ساده مفهوم‌پردازي مي‌كند. اين استاندارد اندازه‌گيري در كشورهاي مختلف و در اعصار مختلف فرهنگي تغيير مي‌كند اما در جامعه‌اي معين هميشه روشن است. اين استرات‍ژي ماركس غالباً در سرمايه به‌كار گرفته مي‌شود. خيلي واضح است كه استاندارد اندازه‌گيري به زمان و مكان مشروط است اما براي هدف تحليل ما فرض مي‌كنيم معلوم باشد. علاوه بر اين در اين مورد اخير ماركس مي‌گويد: «كار پيچيده يعني كار ماهرانه فقط تصاعد هندسي يا دقيق‌تر مضروب كار ساده‌ است. چنان‌كه كميت كوچك‌تر يك كار پيچيده برابر‌ست با كميت بزرگ‌تر يك كار ساده.»[9] به گفته‌ي ماركس «تجربه نشان مي‌دهد كه چنين تبديلي پيوسته انجام مي‌شود. كالايي مي‌تواند محصول پيچيده‌ترين كار باشد اما ارزش آن سبب مي‌شود تا برابر با محصول كار ساده‌اي قرار گيرد… براي ساده‌سازي ما هر شكل نيروي كار را نيروي كار ساده درنظر مي‌گيريم.»[10] به گفته‌ي هاروي درباره‌ اين بند بحث‌هاي زيادي درگرفته است. ماركس هرگز روشن نمي‌كند چه تجربه‌اي را مد نظر دارد. در نوشته‌هاي اقتصادي از اين موضوع به‌عنوان مسئله‌ي تقليل يا تحويل ياد مي‌كنند، چون روشن نيست چگونه كار ماهرانه مي‌تواند مستقل از ارزش كالاي توليد‌شده به كار ساده تقليل يابد. ماركس توضيح نمي‌دهد كه چگونه اين تقليل انجام مي‌شود، فقط فرض مي‌كند كه براي هدف تحليل خود چنين تقليلي را انجام مي‌دهد يعني تفاوت‌هاي كيفي كه ما در كار انضمامي تجربه مي‌كنيم يعني در كار مفيد و ناهمگني آن، در اينجا به چيزي كاملاً كمي و همگن تبديل مي‌شود. موضوع موردنظر ماركس اين است كه جنبه‌هاي مجرد (همگن) و انضمامي (ناهمگن) كار در عمل واحد كاركردن وحدت مي‌يابد، يعني اين‌طور نيست كه كار انتزاعي در يك بخش از كارخانه انجام مي‌شود و كار انضمامي در بخشي ديگر. اين دوگانگي درون فرايند واحد كار وجود دارد. ساختن پيراهني كه ارزشي را در بر دارد، به اين معناست كه هيچ تجسدي از ارزش بدون كار انضمامي كه پيراهن را مي‌سازد وجود ندارد و علاوه براين ما نمي‌دانيم كه ارزش پيراهن چيست مگر آنكه با كفش، سيب و پرتقال مبادله شود. بنابراين بين كار انضمامي و مجرد رابطه‌اي هست. از طريق تضارب و تكاثر كارهاي انضمامي‌ است كه خط‌كش اندازه‌گيري كار مجرد پديدار مي‌شود. به گفته‌ي ماركس هر كاري عبارت است از صرف شدن نيروي كار انساني به‌معناي فيزيولوژيك كلمه و در اين خصوصيت كار انساني يا كار مجرد انساني ا‌ست كه ارزش كالاها به وجود مي‌آيد. از سوي ديگر هر كاري صرف‌شدن نيروي كار انساني به شكلي خاص و با هدفي معين ا‌ست و اين همانا خصوصيت كار مفيد و مشخص است.

اكنون اين استدلال، استدلال بخش اول را منعكس مي‌سازد. كالا ارزش‌هاي مصرفي و ارزش‌هاي مبادله‌اي را دروني مي‌سازد. فرايند كاري ويژه كار انضمامي مفيد و كار مجرد يا ارزش (زمان كار اجتماعاً لازم) را در كالايي تجسد مي‌بخشد كه حامل ارزش مبادله‌ در بازار خواهد بود. پاسخ به اين مسئله كه چگونه كار ماهرانه يا پيچيده مي‌تواند به كار ساده تقليل يابد، در بخش بعد شرح داده مي‌شود كه در آن ماركس مسير حركت كالا را به بازار دنبال و رابطه‌ي بين ارزش و ارزش مبادله‌اي را بررسي مي‌كند.

 

3. شكل ارزش يا ارزش مبادله‌اي

در ابندا تاكيد ماركس را بر دشواري اين بخش در كل كتاب سرمايه‌ تكرار مي‌كنم. دنبال كردن استدلال ماركس در سراسر فصل اول بدون فهم دقيق اين بخش ناممكن است. ما در اين بخش با گزارهاي متعددي روبرو هستيم كه طي آن خاستگاه شكل پولي توضيح داده مي‌شود. ماركس مي‌خواهد وظيفه‌اي را انجام دهد كه به گفته‌ي وي اقتصاد بورژوايي هرگز تلاشي براي حل آن نكرده، يعني مي‌خواهد تكوين شكل پولي ارزش را از ساده‌ترين و ناپيداترين صورت‌هاي آن تا شكل گيج كننده‌ي پولي دنبال كند و به اين طريق معماي پول آشكار مي‌شود.

اين بخش در كل رابطه‌ي ضروري بين مبادله‌ي كالايي و كالاي پول، و نقش متقابلا تعيين‌كننده‌اي را كه هر كدام در تكامل ديگري دارند تعيين مي‌كند. ما به اين موضوع در ادامه بحث خواهيم پرداخت و روش ماركس را نشان خواهيم داد اما بيش از ادامه‌ي بحث چند نكته‌ي بسيار مهم را بايد توضيح دهيم.

نكته‌ي اول: در ابتداي اين بخش ماركس شيوه‌اي را توضيح مي‌دهد كه در آن «شيئيت ارزش كالاها از جهت با بانوي گريزپا تفاوت دارد كه نمي‌دانيم كجا مي‌توانيم آن را پيدا كنيم. حتي ذره‌اي ماده به شيئيت ارزش كالاها وارد نمي‌شود و از اين لحاظ نقطه‌ي مقابل شئيت محسوس و زمخت كالاهاي مادي است. مي‌توان از هر زاويه‌ي دلخواه به كالا نگريست اما به عنوان چيزي واجد ارزش درك‌ناپذير است. با اين همه اگر به ياد بياوريم كه كالاها تنها تا جايي كه همگي تجلي‌هاي يك واحد يكسان اجتماعي يعني كار انساني هستند شئيت ارزشي دارند و بنابراين شيئت ارزشي آن‌ها صرفاً اجتماعي است، آنگاه بديهي است كه ارزش تنها در رابطه‌ي اجتماعي كالا با كالا ظاهر مي‌شود.»[11] اين يك نقطه‌ي تعيين‌كننده است كه نمي‌توان ناديده گرفت: ارزش نامادي اما عيني است. ارزش يك رابطه اجتماعي است و عملا نمي‌توان روابط اجتماعي را مستقيماً ديد، حس كرد يا لمس كرد؛ با اين همه آنها حضوري عيني دارند. بنابراين بايد با دقت اين رابطه‌ي اجتماعي و تجلي آن را بررسي كرد.

ماركس ايده‌ي زير را مطرح مي‌كند: ارزش چون نامادي است نمي‌تواند بدون وسيله‌اي براي بازنمود خويش وجود داشته باشد. پس ظهور نظام پولي، ظهور خود شكل پولي به عنوان وسيله‌اي براي تجلي ملموس است كه ارزش (يعني زمان كار اجتماعاً لازم) را به تنظيم‌كننده‌ي روابط اجتماعي بدل مي‌كند. اما با توجه به استدلال منطقي، شكل پولي با تكثير روابط مبادله‌ي كالايي گام به گام ارزش را بيان مي‌كند. بنابراين چيزي كلي به نام ارزش وجود ندارد كه پس از سالها بايد از طريق مبادله پولي بيان شود، برعكس رابطه‌اي دروني و هم‌زمان متكامل بين ظهور شكل‌هاي پولي و ارزش وجود دارد. ظهور مبادله پولي منجر به آن مي‌شود كه زمان كار اجتماعاً لازم بدل به نيروي هدايت‌كننده در چارچوب شيوه توليد سرمايه‌داري گردد. بنابراين ارزش به‌عنوان زمان كار اجتماعاً لازم از لحاظ تاريخي خاص شيوه توليد سرمايه‌داري است. تنها در موقعيتي به‌وجود مي‌آيد كه مبادله در بازار كار لازم خود را انجام دهد. »[12]

نكته‌ي دوم: نوآوري مفهومي مهمي در اين بخش نسبت به ساير آثار گذشته‌ي ماركس وجود دارد. پي‌تر هيوديس در كتاب خود به نام درك ماركس از بديل سرمايه‌داري به بررسي اين موضوع پرداخته است كه در ادامه به صورت خلاصه نظر وي را مي‌آورم. يكي از بنيادي‌ترين مفاهيم در سرمايه، كه تحول نظري تازه‌اي در مقايسه با آثار پيشين‌اش است، اين است كه ماركس آشكارا بين ارزش مبادله‌اي و ارزش تمايز قائل مي‌شود. چنانكه مي‌دانيم، آثار پيشينِ ماركس به ارزش مبادله‌اي و ارزش كم و بيش به‌طور مترادف مي‌پرداخت. اين موضوع حتي در مورد ويراست اول جلد يكم سرمايه كه در 1867 انتشار يافت، صدق مي‌كند. در مقابل، ويراست دوم آلماني 1872 بيان مي‌كند، «ارزش مبادله‌اي فقط مي‌تواند شيوه‌ي تجلي، «شكل پديداري» [Erscheinungsform] محتوايي متمايز از خودِ آن باشد.»[13] ماركس اضافه مي‌كند، «ادامه تحقيق ما را به ارزش مبادله‌اي به عنوان شيوه‌ي تجلي يا شكل پديداري ضروري ارزش باز مي‌‌گرداند. با اين همه، در حال حاضر، بايد ماهيت ارزش را مستقل از شكل پديداري‌اش بررسي كنيم.»[14]

چرا ماركس اين تمايز آشكار را بين ارزش مبادله‌اي و ارزش قائل مي‌شود، و اهميت آن چيست؟ پاسخ در ماهيت ويژه يا خاصِ خودِ توليد ارزش نهفته است. ماركس مي‌نويسد كه «روي پيشاني ارزش نوشته نشده است كه چيست.» ارزش قائم به ذات، مستقل از محصولاتي كه در آن تجسد مي‌يابد، وجود ندارد. ارزش ابتدا به عنوان رابطه‌اي كمي ظاهر مي‌شود ــ يك كالا مي‌تواند با كالاي ديگر مبادله شود چون هر دو كالا كميت‌ها يا مقادير برابري از زمان كار (از لحاظ اجتماعي ميانگين) را در بر مي‌گيرند. بنابراين، ارزش هرگز بي‌واسطه مشهود نيست: ضرورتاً ابتدا به عنوان ارزش مبادله‌اي، به عنوان رابطه‌اي كمي بين چيزها پديدار مي‌شود. اما، مبادله‌ي چيزها فقط رابطه‌اي كمي نيست، زيرا بايد كيفيتي مشترك در چيزها باشد كه آن‌ها را قادر سازد با يكديگر مبادله شوند. بدون كيفيت يا جوهري هم‌اندازه، مبادله‌ي محصولات مجزا ممكن نيست. دو كالا مي‌توانند وارد رابطه‌اي كمي بشوند فقط اگر كيفيتي مشترك داشته باشند. ماركس نشان مي‌دهد كه اين كيفيت كار مجرد يا همگون است: «برابري به معناي تام ميان انواع متفاوت كار تنها مي‌تواند نتيجه‌ي تجريد از نابرابري‌هاي واقعي آن‌ها باشد، يعني نتيجه‌ي تقليل آن‌ها به سرشت مشترك‌شان، به سرشتي كه آن‌ها به مثابه‌ي صرف‌كردنِ نيروي كار انساني، به مثابه‌ي كار انساني بي‌هرگونه تشخصي، دارند.» كار مجرد ــ كار صرف‌شده بدون توجه به فايده يا ارزش مصرفي محصول ــ جوهر ارزش است. اما چون كار مجرد در محصولات شيئيت مي‌يابد، ارزش ابتدا به عنوان رابطه‌اي كمي بين محصولات ــ ارزش مبادله‌اي ــ پديدار مي‌شود (و بايد چنين پديدار شود). اين نمود چنان مقاومت‌ناپذير است كه خود ماركس آشكارا تا زماني نسبتاً ديرهنگام در بسط سرمايه، ارزش مبادله‌اي را با شكل‌هاي خاص آن از ارزش، متمايز از خود ارزش، شرح نداده بود.

ماركس مدعي است كه نه بزرگ‌ترين فيلسوفان مانند ارسطو و نه بزرگ‌ترين اقتصادسياسي‌دانان كلاسيك مانند ريكاردو، قادر نبودند كه از نمود ارزش در مبادله فراتر بروند و به بررسي خود ارزش بپردازند. اين محدوديت ريشه‌هاي عيني دارد. از اين واقعيت ناشي مي‌شود كه ارزش «مي‌تواند تنها در رابطه‌اي اجتماعي بين كالا و كالا پديدار شود.» ذات يعني ارزش، همچون ارزش مبادله‌اي به نظر مي‌رسد و بايد هم چنين به نظر برسد. چون «تأمل پس از وقوع، و بنابراين با در اختيار داشتن نتايج حاضر و آماده‌ي فرايند تكامل آغاز مي‌شود»، عملاً، دست‌كم در ابتدا، درهم‌آميختن ارزش با ارزش مبادله‌اي اجتناب‌ناپذير است. اين مانع مفهومي چنان عيني است كه چنانكه ديديم، حتي ماركس آشكارا بر تمايز بين ارزش مبادله‌اي و ارزش در فقر فلسفه، گروندريسه يا پيش‌نويس 1861ـ1863 انگشت نمي‌گذارد. فقط در فصل اول سرمايه است كه ماركس مي‌نويسد:

پس اگر در آغاز اين فصل، بنا به رسم رايج، گفتيم كه كالا هم ارزش مصرفي است و هم ارزش مبادله‌اي، اين امر به معناي دقيق كلمه اشتباه است. كالا ارزش مصرفي، يا شيء مفيد، و «ارزش» است. به محض آنكه ارزش كالا شكل ويژه‌ي پديداري خود را كه متمايز از شكل طبيعي‌اش است مي‌يابد، آن‌چنان كه هست، چون چيزي دوگانه پديدار مي‌شود. اين شكل پديداري ارزش مبادله‌اي است، و هنگامي كه كالا به صورت جداگانه نگريسته شود هرگز داراي اين شكل نيست بلكه فقط هنگامي كه در رابطه‌ي ارزشي يا رابطه‌ي مبادله‌اي با كالاي متفاوت دومي قرار مي‌گيرد، اين شكل را به دست مي‌آورد[15].

 

ماركس چگونه توانست آشكارا تفاوت بين ارزش مبادله‌اي و ارزش را مشخص كند؟ ماركس با نمود ارزش در رابطه با كالاهاي متمايز آغاز مي‌كند. پس از توضيح تعين كمي ارزش (دو كالاي متفاوت مي‌توانند با يكديگر مبادله شوند، مادامي كه مقادير برابري زمان كار لازم از لحاظ اجتماعي دربرداشته باشند)، به كندوكاو شرايطي مي‌پردازد كه شرط اين مبادله را ممكن مي‌سازد. وي كشف مي‌كند كه شرط اين امكان كه مقاديري از زمان كار با يكديگر مبادله شود، كيفيت يا عنصر مشتركي است. اين عنصر مشترك كار مجرد يا نامتمايز است. توضيح ماركس درباره‌ي سرشت دوگانه‌ي كار ــ كه وي سهم يگانه‌ي خود در نقد اقتصاد سياسي مي‌داند ــ جوهر ارزش، يعني كار مجرد، را روشن مي‌كند. اين امر نيز امكان مي‌دهد كه ارزش را مستقل از شكل پديداري‌اش مفهوم‌پردازي كرد. ماركس مي‌نويسد: «در واقع، ما از ارزش مبادله‌اي، يا رابطه‌ي مبادله‌اي‌ كالاها، آغاز كرديم تا رد ارزش را كه درون اين رابطه پنهان شده است بيابيم.»[16]

مناسب است تكرار كنيم كه ارزش نمي‌تواند به شيوه‌اي بي‌واسطه مفهوم‌پردازي شود يعني بدون اينكه دستخوش انحراف مفهومي شود كه از نمود آغاز مي‌كند، زيرا ارزش خود را در رابطه‌ي مبادله‌اي كالا با كالا نشان مي‌دهد. ما بايد از شكل پديداري ارزش مبادله‌اي آغاز كنيم و رابطه‌ي ارزشي را كه در آن درون‌ماندگار است «بيابيم». غيرممكن است كه از طريق معكوس اقدام كرد، يعني از ارزش به ارزش مبادله‌اي برسيم زيرا ذات (ارزش) بي‌درنگ در دسترس نيست. با اين همه، اين امر كه «جوهر اجتماعي همانندي» كه يك كالا را قادر مي‌سازد تا با كالاي ديگري مبادله شود، تنها با آغاز كردن از رابطه مبادله‌اي و رسيدن به آنچه مبادله را ممكن مي‌سازد قابل درك مي‌شود، متضمن ريسك خطرناكي است: يعني آگاهي با توقف در نمودِ پديداري ارزش بدون پژوهش درباره‌ي شرايط امكان‌پذيري آن، در اين انحراف گير مي‌كند. چون ارزش تنها مي‌تواند خود را به عنوان رابطه‌اي اجتماعي بين يك كالا با كالاي ديگر نشان دهد، بسهولت به نظر مي‌رسد كه روابط مبادله عامل توليد ارزش است. اين نمود چنان قدرتمند است كه حتي ماركس نيز آشكارا تفاوت بين ارزش مبادله‌اي و خودِ ارزش را تا زماني بسيار ديرتر در جريان بسط سرمايه مطرح نمي‌كند.

اينكه ماركس نهايتاً اين تمايز را قائل مي‌شود از اهميتي اساسي برخوردار است، زيرا حاكيست كه تلاش براي بهبود جنبه‌ي زيان‌بار توليد ارزش توسط تغيير رابطه‌ي مبادله‌اي بنياداً ناقص است. چون ارزش مبادله‌اي نمود ارزش است، ارزشي كه جوهرش كار مجرد است، مسئله‌ي اساسي توليد سرمايه‌داري مي‌تواند تنها با تغيير ماهيت خودِ فرايند كار موردتوجه قرار بگيرد.

هنگامي كه ماركس مي‌نويسد، «تحليل ما نشان داده است كه شكلِ ارزش يا تجلي ارزش كالا از ماهيت ارزشِ كالا ناشي مي‌شود، نه اينكه برعكس ارزش و مقدار ارزش از شيوه‌ي تجلي‌شان به عنوان ارزش مبادله‌اي ايجاد ‌شوند»،[17] اين نكته را خاطرنشان مي‌كند. اين موضوع به روشن‌كردن اين امر كمك مي‌كند كه چرا بسياري ــ از جمله برخي از پرهياهوترين منتقدان سرمايه‌داري ــ نمي‌توانند به درستي مشكل اصلي آن را تشخيص دهند. چون ارزش بايد خود را به عنوان ارزش مبادله نشان دهد، به نظر مي‌رسد كه از ريشه برافكندن توليد ارزش وابسته به تغيير روابط مبادله‌اي است. اما تغيير روابط مبادله‌اي به جاي تغيير شرايط كار نمي‌تواند توليد ارزش را از بين ببرد، حتي اگر توليد ارزش از روابط مبادله‌اي جدايي‌ناپذير باشد. با اينكه تغيير رابطه‌ي مبادله‌اي مي‌تواند بر تعيين كمي ارزش تأثير بگذارد، نمي‌تواند تعيين كيفي آن، يعني خود جوهر ارزش، را تغيير دهد. با اين همه، ماهيت ويژه‌ي مناسبات اجتماعي سرمايه‌داري كه در آن جوهر ارزش در نسبت‌هاي كمي در مبادله‌ي محصولات پديدار مي‌شود، سبب مي‌شود تا چنان به نظر برسد كه گويي تغيير رابطه‌ي مبادله‌اي اهميت اساسي دارد. در مجموع، در خود ماهيت توليد ارزش نهفته است كه ماهيت راستين آن سوءتعبير شود. رازورزي از خودِ وجودِ شكل ارزش جدايي‌ناپذير است.

چنانكه ماركس در سراسر سرمايه خاطرنشان مي‌كند، مشكل بنيادي سرمايه‌داري بيش از آنكه روابط مبادله‌اي باشد، شكل خاصي است كه كار به خود مي‌گيرد: كار مجرد يا كار بيگانه‌شده. به اين دليل، ماركس به اين كشف اقتصادسياسي‌دانان كلاسيك قانع نيست كه كار خاستگاه همه‌ي ارزش‌هاست. ماركس استدلال مي‌كند كه مهم‌تر از آن، نوع كاري است كه ارزش مي‌آفريند و به عنوان جوهر آن عمل مي‌كند. تنها زماني كه اين موضوع تشخيص داده شود، اين امكان وجود دارد كه به رابطه‌ي اجتماعي كه سرمايه‌داري را تعريف مي‌كند و لازمست از ريشه‌ برانداخته شود معطوف شد. ماركس تأكيد مي‌كند كه «كافي نيست كالا به «كار» تقليل داده شود؛ كار بايد به شكل دوگانه‌ي خود تجزيه شود ــ از سويي به كار مشخص در ارزش‌هاي مصرفي كالا و از سوي ديگر به كار لازم از لحاظ اجتماعي كه در ارزش مبادله‌اي محاسبه مي‌شود.» دقيقاً به دليل ماهيت خاص خود توليد ارزش بسيار ساده مي‌توان با سرسختي به نظرگاهي پاي‌بند بود كه به موضوع اصلي نمي‌رسد. چنانكه ماركس مطرح مي‌كند: «اما به ذهن اين اقتصاددان‌ها خطور نمي‌كند كه پيش‌انگاشت تمايز صرفاً كمي بين انواع كارها وحدت يا برابري كيفي آن‌ها و بنابراين تقليل آن‌ها به كار مجرد انساني است.»[18]

نكته‌ي سوم: دو نتيجه‌گيري و يك پرسش عمده از تحليل ماركس برمي‌خيزد، نخستين نتيجه‌گيري اين است كه روابط مبادله‌اي به‌جاي اينكه تجلي پي‌پديدار ساختار عميق ارزش باشد در رابطه‌اي ديالكتيكي با ارزش قرار دارد، چنانكه ارزش به رابطه‌ مبادله‌اي وابسته است و رابطه مبادله‌اي به ارزش. دومين نتيجه‌گيري جايگاه غيرمادي (شبح‌وار) اما عيني مفهوم ارزش را تاييد مي‌كند. تمامي تلاش‌ها براي اندازه‌گيري مستقيم ارزش شكست خواهد خورد. سوال بزرگ اين است كه بازنمود پولي تا چه حد درباره ارزش معتبر و صحيح است يا به بيان ديگر چگونه رابطه‌ي بين عدم ماديت( ارزش) و عينيت (چنانكه توسط بازنمود پولي ارزش بيان مي‌شود) عملاً راهگشاست.

ماركس اين مسئله را به طريق‌هاي مختلف بررسي مي‌كند: « تنها تجلي هم‌ارزي بين انواع متفاوت كالاهاست كه عملاً با تبديل انواع متفاوت كار نهفته در انواع متفاوت كالاها به آنچه در همه آنها مشترك است يعني به كار انساني به‌طور كلي سرشت ويژه‌ي كار ارزش‌آفرين نشان مي‌دهد.» در اينجاست كه ما با پاسخي جزئي به پرسش چگونگي تقليل كار ماهرانه و پيچيده به كار ساده‌ي انساني روبرو مي‌شويم. اما ماركس در ادامه مي‌گويد نيروي كار انساني در حالت سيال خود ــ جالب است كه ماركس غالباً از مفهوم سياليت در سرمايه استفاده مي‌كند ــ يا كار انساني ارزش مي‌آفريند اما خودش ارزش نيست. كار تنها در حالت انعقاديافته‌ي خود يعني در شكل شي به ارزش تبديل مي‌شود. پس تمايزي بين فرآيند كار و شي‌اي كه توليد مي‌شود لازم است. اين ايده‌ي رابطه‌ي بين فرآيند و شيء در راستاي ايده‌ي سياليت در تحليل ماركس مهم است. هرچه ماركس بيشتر به آن متوسل مي‌شود از ديالكتيك به‌عنوان منطق صوري به ديالكتيك به‌عنوان فلسفه‌ي فرآيند تاريخي نزديك مي‌شود. كار انساني فرآيندي ملموس است اما در پايان اين فرآيند به يك چيز يعني كالا دست مي‌يابيد كه ارزش را لخته يا منعقد مي‌كند. با اينكه اين فرآيند بالفعل مهم است اما شي‌ء است كه ارزش دارد و شي است كه كيفيت عيني دارد. براي اينكه ارزش پارچه‌ي كتاني به‌عنوان لخته‌اي از كار انساني تجلي يابد كار انساني بايد به‌عنوان يك شيئيت تجلي يابد كه از لحاظ چيز بودن با خود پارچه‌ي كتاني متفاوت است و با اين‌همه وجه مشترك پارچه كتاني با كالاهاي ديگر است.

مسئله اين است چگونه ارزش «كه از لحاظ چيز بودن با خود پارچه كتاني متفاوت است» بازنموده مي‌شود. پاسخ در شكل كالايي پول نهفته است اما ماركس پيش از پاسخ به اين پرسش برخي از ويژگي‌هاي را در اين رابطه هم‌ارزي بررسي مي‌كند. نخستين ويژگي كه با بررسي شكل هم‌ارز نظر را به خود جلب مي‌كند اين است كه ارزش مصرفي خاصي «به‌شكل پديداري ضد آن يعني ارزش بدل مي‌شود و اين رابطه اجتماعي را پنهان مي‌كند.» در ادامه مي‌گويد «پيكر كالا كه به‌عنوان هم‌ارز به كار مي‌رود هميشه تجسد كار مجرد انساني تجلي مي‌شود و هميشه محصول كار مفيد و مشخص خاصي است.» دومين ويژگي اين است كه كار انضمامي به‌شكل پديداري ضد آن يعني كار مجرد انساني بدل مي‌شود و سومين ويژگي اين است كه كار خصوصي «شكل ضد خود را پيدا مي‌كند يعني كار در شكل مستقيماً اجتماعي خود».

در اينجا با قطعه‌ي مهمي درباره ارسطو روبرو مي‌شويم. ارسطو مي‌گويد: «بدون برابري مبادله‌اي در كار نيست و بدون برابري سنجش‌پذيري ممكن نخواهد بود.»[19] رابطه‌ي بين شكل‌هاي نسبي و هم‌ارز، ارزش برابري را بين كساني كه مبادله مي‌كنند پيش‌فرض قرار مي‌دهد. انتساب برابري درون نظام بازار بي‌نهايت مهم است؛ ماركس آن را شرط بنيادي براي كاركرد سرمايه‌داري از لحاظ تئوريك مي‌داند. ارسطو نيز نياز به سنجش‌پذيري و برابري را در روابط مبادله درك مي‌كرد اما نمي‌توانست تشخيص دهد كه چه چيزي در پس آن قرار دارد. اما چرا نمي‌توانست؟ پاسخ ماركس اين است كه شالوده‌ي جامعه‌‌ي يونان بر كار برده‌ها استوار بود و در نتيجه نابرابري آدم‌ها و نيروي كارشان پايه‌اي طبيعي داشت. در جامعه‌ي برده‌داري آن نوع تئوري ارزش كه ما در جامعه‌ي سرمايه‌داري به دنبال آن هستيم نمي‌توانست وجود داشته باشد. بنابراين بايد بار ديگر به خاص بودن تاريخي نظريه‌ي ارزش براي سرمايه‌داري توجه كنيم. اين موضوع بار ديگر ماركس را به بسط سه ويژگي شكل پولي براي تشخيص تقابلي نوظهور سوق مي‌دهد: «تضاد دروني بين ارزش مصرفي و ارزش كه در كالا نهفته است با تضادي بيروني يعني با رابطه‌ي بين دو كالا نشان داده مي‌شود چنانكه يك كالا كه ارزش آن قرار است تجلي يابد مستقيماً فقط ارزش مصرفي به‌شمار مي‌آيد درحاليكه كالاي ديگري كه قرار است در آن اين ارزش تجلي يابد مستقيماً فقط ارزش مبادله‌اي تلقي مي‌شود.»[20]

اين تضاد بين تجلي ارزش و جهان كالاها يعني تضادي كه به تباين بين كالاها و پول مي‌انجامد بايد به‌عنوان بروني‌شدن چيزي تفسير شود كه در خود كالا دروني شده است. هنگامي كه اين تضاد بيروني مي‌شود آشكار و صريح مي‌شود. رابطه‌ي بين كالاها و پول محصول دوشاخگي بين ارزش مبادله و ارزش مصرفي ‌است كه ما از همان آغاز به‌عنوان امري دروني در كالا مورد تاكيد قرار داديم.

 

***

 

اكنون با ذكر اين نكات مي‌توانيم روش ماركس را مشخصاً بررسي كنيم. فصل يكم سرمايه زمينه‌ساز چگونگي تكوين پول از مبادله‌ي كالاهاست. اما اين تكوين نياز به ميانجي‌هاي دارد تا پيشرفت مفاهيم موردنظر ماركس و تبديل آن را به مفاهيم پيچيده‌تر نشان دهد. بي‌شك عناوين دو فصل نخست ماركس و نظم آن‌ها كاملا آگاهانه از سوي ماركس انتخاب شده است: ابتدا كالا و فقط بعد مبادله. همين جا بايد نكته‌ي مهمي را درباره‌ي ماهيت پول توضيح بدهيم. در برداشت ماركسيسم عاميانه از نحوه‌ي‌ تكوين پول در سرمايه اينطور ادعا شده كه گويي مسير حركت و پيش‌روي ماركس از معامله‌ي پاياپاي به مبادله‌ي كالايي و از آنجا به پول به عنوان هم‌ارز عام بوده است. در فصل اول ما هيچ بحثي درباره‌ي معامله‌ي پاياپاي نداريم. ماركس پول را به عنوان ابزاري براي چيره‌شدن بر محدوديت‌هاي معامله‌ي پاياپاي استنتاج نمي‌كند بلكه پول را به عنوان شكل ضروري براي تشكيل عيني ارزش استنتاج مي‌كند. به طور خلاصه، فصل يكم در كل فرايند مبادله را مطالعه نمي‌كند و همچنين پيشنهاداتي براي مبادله نمي‌دهد. پرسش اين فصل اين است كه كالا چيست و كالا بودن مستلزم تمامي تعيينات فصل اول از جمله تعيينات بخش 3 درباره‌ي شكل ارزش است كه در آن نشان داده مي‌شود كه تجلي كافي و مناسب ارزش كالاها مستلزم وجود پول است.

ماركس با تجزيه‌ي كالا به ارزش مصرفي و ارزش مبادله‌اي آغاز مي‌كند. ارزش مصرفي با پيكر و جسم كالا يعني شكل طبيعي يكسان گرفته مي‌شود. هم‌زمان كالاها هم‌زمان «حامل ارزش مبادله‌اي» هستند. چگونه مبادله مي‌تواند چيزي بيش از انتقال ارزش‌هاي مصرفي ناهمگن از اين دست به آن دست باشد؟ ماركس مي‌خواهد نشان دهد كه كالاها داراي ارزشي مستقل از ارزش‌هاي مصرفي خود هستند كه سبب مي‌شود هم‌ارز شوند. آنگاه سوالي كه مطرح مي‌شود اين است كه چگونه ارزش كالاها بيان مي‌شود؟ يعني چگونه اين ارزش شكل پديداري خاص خود را كسب مي‌كنند. تنها زماني كه ارزش به نحو مناسبي بيان شود مي‌توان گفت كه ارزش چون «ضد» ارزش مصرفي بيان شده است. زيرا بارها و بارها ماركس اشاره مي‌كند كه ارزش «يك ذره ماده ندارد و صرفاً واقعيت اجتماعي است.» پس اگر ارزش يك «رابطه‌ي صرفاً اجتماعي» است، جست‌وجو براي ذات ارزش درون يك كالاي منفرد آشكارا بيهوده است. بنابراين ما بايد به خارج از آن برويم و آن را در روابط پيشرفته‌اش بيابيم. متوجه باشيم كه روابط بين كالاها با تجلي ارزش كالاها يكسان نيست. تجلي ارزش كالاها از روابط معيني استنتاج مي‌شود و نمود مي‌يابد اما همان روابط نيست. ماركس به توضيح تجلي‌هاي ممكن ارزش از طريق تكامل روابط كالاها مي‌پردازد. ابتدا مثل هر مقوله‌ي ديگر از ساده‌ترين رابطه يعني شكل ساده‌ي ارزش شروع مي‌كند. كه در آن هم ارزي كالاهاي متفاوت بيان مي‌شود.

شكل I: شكل ساده ارزش

 x كالاي y  = A كالاي B

 ايرادي كه در اينجا گرفته مي‌شود اين است كه علامت تساوي برابري ارزش اين دو كالا را نشان مي‌دهد يعني ارزش A = ارزش B كه ماركس كاملا به عنوان يك همانگويي رد مي‌كند. ماركس تاكيد دارد كه در تجلي ارزش A در هم ارز B، كالاي B چون ارزش مصرفي ظاهر مي‌شود و نه ارزش. بنابراين «در رابطه‌ي ارزش كه در آن كت هم‌ارز كتان است، شكل كت به عنوان شكل ارزش عمل مي‌كند. بنابراين، ارزش كالاي كتان با پيكر يا جسم فيزيكي كالاي كت بيان مي‌شود. يعني ارزش يكي با ارزش مصرفي ديگر.» با چنين برداشتي بايد بيان شكل ساده چنين باشد: x كالاي A ارزش خود را در y ارزش مصرفي B بيان مي‌كند. به اين طريق مي‌گوييم كالاي اول شكل نسبي ارزش است و كالاي دوم كاركرد هم‌ارز آن را انجام مي‌دهد. اين شكل ساده به تعبيري شكل سلولي يا به گفته‌ي هگل «شكل در خود» پول است.

دو اصطلاح در اينجا به كار برده مي‌شود: ارزش نسبي و ارزش هم‌ارز. ارزش نسبي كالاي من قرار است بر حسب ارزش كالاي شما بيان شود، پس كالاي شما قرار است مقياس يا ملاك ارزش كالاي من باشد، حالا اين رابطه را برعكس كنيد آن‌وقت كالاي من ارزش هم‌ارز كالاي شما خواهد بود. تمام آنچه ماركس مي‌خواهد در اين بخش نشان دهد اين است كه عمل مبادله سرشتي دوگانه دارد. قطب‌هاي نسبي و شكل‌هاي هم‌ارز كه در آنها كالاي هم‌ارز شكل تجسد كار مجرد انساني را به خود مي‌گيرد. تضاد بين اين دو قطب يعني ارزش مصرفي و ارزش يا همان ارزش مبادله كه پيشتر در كالا دروني شده بود اكنون در ظاهر يا سطح با تضادي بيروني بين يك كالا كه ارزش مصرفي است و ديگري كه بازنمود ارزش آن در مبادله است به نمايش در مي‌آيد: يكي قطب فعال است يعني ارزش و ديگري قطب منفعل كه ارزش مصرفي است.

 شكل ساده ارزش براي اينكه تجلي كافي و مناسب ارزش باشد نابسنده است. نابسندگي شكل ساده در اين است كه كالا در آن فقط به يك كالاي ديگر مربوط شده است و اين به معناي آن است كه ارزش به آن كليت تجلي دست نيافته است يعني كليتي كه پيش‌فرض بخش اول است: اينكه بنياد شبكه‌ي روابط مبادله‌اي نوعي نيرو است كه آنها را تنظيم مي‌كند و بسياري از روابط مبادله‌اي يك كالا را ممكن است در بر داشته باشد. ماركس پس از تحليل شكل ساده ارزش و بررسي تضاد دروني آن به گذار مهمي دست مي‌زند كه منطق آن را به اين شكل تحليل مي‌كند. گذار از شكل ساده به شكل پيچيده‌تري ضروري است تا توانايي آن براي بيان بهتر ارزش آزموده شود. به اين طريق ماركس شكل ساده را به شكل جامع‌تر ارزش تبديل مي‌كند يعني شكل گسترده‌ي ارزش:

شكل II: شكل گسترده ارزش

 y كالاي B

z كالاي A ارزش خود را در يا x كالاي ‍C بيان مي‌كند.

 w كالاي D

 

در نگاه اول به نظر مي‌رسد كه ماركس مسئله را حل كرده است زيرا مي‌گويد كه اين شكل نشان مي‌دهد كه «ارزش كتان بدون تعيير در مقدار باقي مانده است چه در كت، يا قهوه يا آهن يا در بيشماري از كالاها تجلي يابد.» اما موضوع به اين سادگي نيست زيرا تمامي اين هم‌ارزهاي كالايي سنجش‌پذير با هم نيستند. در اين شكل كالاهاي B، C، ِD و غيره «واحدهاي» بديل ارزش هستند كه منطقا در روابط كالايي نهفته‌اند. اين‌ها راه‌هاي بديل بيان ‌A به عنوان ارزش هستند. بنابراين مسئله‌ي تجلي مناسب واحد ارزش و مقدار آن هنوز بايد حل شود. ماركس سه دليل براي نقص آنها بيان مي‌كند: 1) رشته‌هاي تجلي‌هاي نسبي ارزش ضرورتاً ناكامل‌ هستند و موزاييكي رنگارنگي از تجلي‌هايي را نشان مي‌دهند كه با ديگران در تجانس نيستند (حرف ربط يا اين موضوع را نشان مي‌دهد) 2) تمامي شكل‌هاي هم‌ارز خاص فقط تجلي‌هاي محدود ارزش هستند و هيچكدام همه ديگران را كنار نمي‌گذارد (3) هر كالايي كه در سمت چپ اين رابطه قرار مي‌گيرد مجموعه‌ي متفاوتي از تجلي‌هاي نسبي ارزش دارد از اين رو قادر نيستند كه به تجلي واحدي از ارزش برسد.

بار ديگر، هيچ تجلي بسنده‌اي از ارزش يافت نشده است. ماركس اين مشكلات نهفته در شكل ارزش گسترده را با معكوس كردن رابطه حل مي‌كند و به شكل عام ارزش مي‌رسد.

شكل III. شكل عام ارزش

 y كالاي B

و x كالاي C هر كدام ارزش خود را در z كالاي A بيان مي‌كنند

و w كالاي D

و به همين ترتيب

 

بايد دقت كنيم كه اين شكل ارزش جديدي است نه تكرار شكل گسترش‌يافته. برتري شكل عام بر شكل‌هاي قبلي اين است كه اكنون (1) كالاها ارزش خودشان را در شكلي ساده يعني در يك كالا بيان مي‌كنند (2) در شكلي يك‌دست بيان مي‌كنند زيرا هر بار در يك كالاي واحد بيان مي‌شود. پس در اينجا بعد متجانس ارزش يافت شده است. به گفته‌ي ماركس «كالاها توسط اين شكل براي نخستين بار به واقع در رابطه با يكديگر به عنوان ارزش قرار مي‌گيرند يا اجازه داده مي‌شود براي يكديگر به عنوان ارزش‌هاي مبادله‌اي ظاهر شوند.»

اما تثبيت بعد ارزش فقط مي‌تواند نتيجه‌ي عمل مشترك كل جهان كالاها با كنارنهادن يك كالا از ميان خود و وضع كردن آن به عنوان هم‌ارز عام آن مطرح شود. به صورت صوري هر كالا ممكن است بخواهد در جايگاه هم‌ارز عام قرار گيرد. اين كالاي طردشده از جهان كالاها به عنوان ارزش مصرف يك كالاي منفرد بايد باشد اما هم‌زمان بايد كالاي عام باشد. ماركس در ويراست اول سرمايه غرابت اين موضوع را به اين شرح مطرح مي‌كند: «گويي همراه با شيرها، ببرها، خرگوش‌ها و ساير حيوانات واقعي ديگري كه در مجموع انواع گوناگون قلمرو حيوانات را تشكيل مي‌دهد، علاوه بر آن نوعي به نام حيوان وجود دارد يعني تجسد منفرد كل قلمرو حيواني.»

طلا يك كالاست اما تنها نوع نيست. بي‌واسطه مبادله‌پذير است به نحوي كه ديگر كالاها از اين خصوصيت برخوردار نيستند. «شكل طبيعي آن شكلي است كه به طور مشترك توسط ارزش همه‌ي كالاهاي ديگر پذيرفته مي‌شود، بنابراين مستقيما با كالاهاي ديگر قابل مبادله است.» ديالكتيك شكل ارزش اكنون به نتيجه‌ي مهمي مي‌رسد. در شكل ساده ارزش نقش خاصي كه مفهوم هم‌ارز بازي مي‌كند از قبل به تلويح وجود دارد، اما در شكل عام، تكين‌بودگي هم‌ارز عام مستقيماً كالاها را از لحاظ اجتماعي براي نخستين بار به ارزشي همگن و متجانس بدل مي‌كند.

اكنون گذار را به پول بررسي مي كنيم. ماركس اِشكال شكل سوم يعني شكل عام ارزش را در دو جمله بيان مي‌كند: «شكل عام ارزش شكل ارزش به طور كلي است. بنابراين هر كالايي مي‌تواند اين نقش را بپذيرد.» اما بيش از يك هم ارز عام نمي‌تواند وجود داشته باشد. بنابراين اصل انتخاب بايد همه كالاها به جز يك كالا را كنار گذارد. منطقا چيزي وجود ندارد كه آنها را از هم متمايز سازد اما مسئله با «رسم و رسوم اجتماعي» حل مي‌شود كه همه كالاها جز يك كالا يعني طلا را كنار مي‌گذارد. اين استدلال يعني گذار به پول به شرح زير است: (1) به طور صوري هر كالايي مي‌تواند به عنوان هم‌ارزي عام عمل كند. (2) اما به واقع فقط يك كالا مي‌تواند به عنوان هم‌ارز عام عمل كند (دست‌كم هم‌زمان) (3) ضرورتاً براي بنيان نهادن ارزش بايد يك كالا انتخاب شود. اين شرايط از لحاظ منطقي لازمست اما بايد از لحاظ عملي برآورده شود . تنها و تنها تا زماني كه يك كالا از لحاظ اجتماعي انتخاب نشود، شكل هم‌ارز عام بالفعل نيست. به گفته ماركس «اين كالا شكل مستقيماً اجتماعي دارد زيرا هيچ كالاي ديگري در اين موقعيت نيست.» و پول اين كار را انجام مي‌دهد.

شكل پولي شكل ارزش و مناسب‌ترين تجلي آن است كه به اين شكل بيان مي‌شود:

شكل IV. شكل پولي ارزش

 20 يارد پارچه كتان

 يك كت

40 پوند قهوه

يك پوند چاي همگي ارزش خود را در 2 اونس طلا بيان مي‌كنند

نيم تن آهن

و به همين ترتيب

ماركس خيلي خلاصه اشاره مي‌كند كه قيمت در شكل پولي نهفته است زيرا هر كالايي اكنون ارزش خود را در مسكوك طلا بيان مي‌كند. اما به نظر مي‌رسد نكات بيشتري وجود داشته باشد. ما از اين ملاحظه ماركس شروع كرديم كه طلا خودش پول است و قيمتي ندارد. اما آيا ارزش دارد؟ تمامي بحث درباره‌ي شكل ساده و شكل گسترده‌ي كالا اين بود كه به كالا اجازه داده شود ارزش خود را در پيكر مادي ديگري بيان كند زيرا نمي‌تواند ارزش خود را در پيكر طبيعي‌اش بيان كند. اما پول ارزش را در ارزش مصرفي خود بيان مي‌كند چون پول ويژگي‌هاي شكل هم‌ارز را كه پيش‌تر بيان كرديم تثبيت مي‌كند يعني اينكه ارزش مصرفي به عنوان ارزش شمرده مي‌شود. نيازي نيست تا ارزش آن در كالاي ديگري بيان شود زيرا به عنوان ارزش براي خود نياز ندارد تجلي ارزش در خود مانند ساير كالاها باشد. پول نشان مي‌دهد كه ارزش «براي خود» است از اين لحاظ كه بي‌واسطه قابل‌مبادله است. آنچه پول در روابط خويش با كالاهاي ديگر بيان مي‌كند قدرت خريدش است.

نتيجه مي‌گيريم فصل اول بخش سوم تمرين درخشاني از انديشه‌ورزي ديالكتيكي ماركس است كه پول را درون جهان كالايي قرار مي‌دهد . وي نشان مي‌دهد كه پول حجاب صرف روابط ارزشي ذاتي نيست بلكه خودش ذاتي نظام سرمايه‌داري توليد است. به طور خلاصه وي ثابت كرد كه شكل ارزش از مفهوم ارزش پديدار مي‌شود.

 

ادامه دارد


 




تاریخ: جمعه 25 مهر 1393
ارسال توسط امید

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران