اشكال مالكيت
"مراحل گوناگون تكامل در تقسيم كار، با اشكال مختلف مالكيت متناظر است، يعني مرحلهي موجود تقسيم كار، روابط افراد را با يكديگر نسبت به مواد، ابزار و محصول كار تعيين ميكند."
"نخستين شكل مالكيت، مالكيت قبيلهاي است."
"شكل دوم مالكيت اشتراكي و دولتي باستاني است كه به ويژه از اتحاد چند قبيله داخل يك شهر با توافق يا با فتح و غلبه آغاز ميشود."
"سومين شكل مالكيت، فئودالي يا ملكداري است."
ماركس.كارل و انگلس.فردريك،"لودويك فوئرباخ و ايدئولوژي آلماني" صص 289-290ترجمه پرويز بابايي چاپ دوم 1380 نشر چشمه
دخالت نظامي محکوم است
کشورهای امپرياليستی که درنده خويي و وحشيگری جزء جدايي ناپذير اخلاق آنهاست (سرمايه است)، به هر حيله و نيرنگی دست میيازند تا چهرهی، حکومتها و دولتهاي خود را که زشت و کريه منظر هستند، پنهان دارند. اين کشورهاي متجاوز امپرياليستي در چند صد سال گذشته به شيوههاي متفاوتي به منظور غارت و تاراج ملل ديگر، هرچه در توان داشتهاند بي محابا انجام دادهاند:
زماني با لشکر کشي بر کشورهاي ضعيف آنها را به طور کامل تصرف کرده و جزيي از خاک و قلمرو کشور خود محسوب ميکردند و فردی نظامی را به عنوان "فرماندار نظامي" حاکم بر آن مملکت مينشاندند مانند بيشتر کشورهايي آسيايي و آفريقايي، که مستعمره انگلستان و فرانسه و کشورهاي آمريکاي جنوبي که بيشترشان مستعمره اسپانيا بودند.
زمانی ديگر، بعد از اين که مردم اين کشورها برعليه کشورهاي استعمارگر به مبارزه برخاستند و يکي بعد از ديگري به اصطلاح استقلال خود را بازيافته و دست مستقيم کشورهاي امپرياليستي را از منابع مالی خود قطع کردند، مکارانه حيلهي ديگري را جايگزين کردند بدين صورت که عدهاي مزدور وابسته به خود را در داخل آن کشورها پرورش و با استفاده از منابع مالي غارت شده، دست به کودتا زده و مهره و دست نشانده خود را آن کشور به عنوان حکومتی "آزاد و دمکراسی خواه"، به مردم غالب ميکردند.(يا میچپاندند!) مانند کودتاهاي انگليسي امريکايي که در ايران، شيلي، پاناما، پاکستان و دهها کشور ديگر در دهههای گذشته روی داده است.
زماني که اين روش هم رنگ باخت راه ديگري برگزيدند:
مزدوران داخلی خود را لباس مخملی بر تنشان پوشاندند و سپس با استفادی از رسانههای تبليغی خود آنها را عَلَم کرده و "انقلاب مخملی" خود ساخته راه انداختند تا بدين شيوه بتوانند برای مدتی که شده بر سر مردم قيام کننده شيرهی لازم را بمالند. زمانی که اين شيوه هم رنگ باخت باز هم راه ديگری برگزيدند:
خود را انقلابی جلوه دادن و در کنار قيام کنندگان ايستادن و عکس گرفتن. تجربه ليبي (و احتمالا متعاقبا تجربه سوريه) نشان دادند که دخالت نظامي متحدين غربي که تحت پوشش فريبکارانه دفاع از مردم قيام کننده صورت ميگيرد در واقع هدفي جز ويران کردن زيرساخت اقتصادی و خاموش ساختن شعلههاي قيام حق طلبانه مردم ندارد. اهداف اوليه اين دخالت، تحميل رژيمي به مردم است که بتواند در شرايط جديد مصالح و منافع کشورهاي امپرياليستي را حفظ کند. و به آسانی بتوانند منابع مالی کشور اشغال شده را غارت کنند. هرگونه دلخوش کردن به دخالت نظامي آمريکا و ديگران، به معني فروکش کردن و ضعيف شدن شور مبارزاتي و انقلابی و کاهش اعتماد به نفس مردم است. چنين وضعيتي راه را براي به قدرت رسيدن استثمارگران و ستمگران جديدي که خود را با منافع دولتهاي امپرياليستي هماهنگ ساختهاند، هموار خواهد کرد.
دخالت نظامي دولتهاي غربي با هر توجيهي صورت بگيرد در درجه اول زيرساخت اقتصادی آن کشور را هدف قرار داده و آن را به طور کامل نابود میکنند تا کشور را برای سالهای متمادی وابسته به خود نموده و از اين طريق منافع اقتصادی سرشاری را نصيب خود نمايند و در درجه دوم مانند سمي است که بر پيکر مبارزه عادلانه مردم اين کشورها عليه ديکتاتوري تزريق ميشود. اين نخستين و مهمترين درس از نمونه ليبي است. شواهد نشان ميدهد که در کشور سوريه هم اين بار با محوريت دولت ترکيه و اتحاديه عرب در تدارک اجراي سناريو مشابهي هستند تا نگذارند رژيم حاکم در اين کشور در تداوم قيام کنوني مردم سوريه سرنگون شود. نمونه ليبي نشان داد که از اين طريق حتي نميتوان جان شهروندان بيشتري را هم نجات داد.
درس ديگري که ميتوان گرفت اين است که چنانچه در جريان تداوم اين مبارزات حق طلبانه کارگران و مردم محروم و بپاخاسته نتوانند سازمان و رهبري خود را بوجود بياورند، دولتهاي غربي و دشمنان انقلاب در اين کشورها بديل خود را تحميل خواهند کرد. ملزومات شکل گرفتن رهبري راديکال و سوسياليست در اين جنبشها وجود دارد. با وجود اين که ضعيف است، اما اين رهبري تنها از طريق اتکاء به نيروي اجتماعي طبقه کارگر و طبقات زحمتکش ديگری که حضور فعال در متن اين مبارزات دارند، میتواند به وجود آيد و بوجود خواهد آمد.
دستگاهاي تبليغاتي غرب هرگز نخواستند تصويري واقعي از مبارزات و خيزشهاي انقلابي اخير ارائه دهند. کانالهاي تلويزيوني مدام به دنبال صحنههاي پر تب و تاب جنگ و گريزهاي خياباني هستند و چشمشان را بر روي واقعيتهاي تعيين کننده ديگري که در پشت اين صحنهها در جريان است ميبندند. بعنوان مثال آنچه که در مصر کمر رژيم مبارک را شکست، تجمع اعتراضي مردم در ميدان تحرير قاهره نبود. اعتصابات کارگري در همه عرصهها طي روزهائي که بخشهائي از مردم در اين ميدان جمع شده بودند، رژيم حاکم را فلج کرده بود. هزاران نفر از کارگران کانال سوئز که رگ حياتي اقتصاد مصر است دست به اعتصاب زده بودند. کارگران شرکتهاي هوايي و حمل و نقل شهري، کارگران پالايشگاهها، صنايع فولاد، پنبه و آلومينيوم و بسياري از مراکز ديگر به اعتصاب عمومي پيوسته بودند. در تونس فراخوان اعتصاب عمومي اتحاديه کارگران تونس بود که رژيم حاکم را در آستانه سقوط قرار داد.
اگر چه رسانههاي غربي توجه خود را اساسا بر رويدادهاي ميدان تحرير متمرکز کرده بودند اما دولت و فرماندهان نظامي و مشاورين اوباما و سارکوزي و ديگران ميدانستند که روند تعميق انقلاب مصر آغاز شده است. آنان ميدانستند که با ادامه انقلاب، انبوه مردمي که در ميدان تحرير و در تيررس نيروهاي امنيتي و نظامي قرار دارند، با گذشت زمان متشکل خواهند شد.
وحشت از تکوين چنين شرايطي بود که فرماندهان ارتش و سناريو پردازان غربي آنان را ناچار کرد کنار گذاشتن حسني مبارک را به مردم عرضه کنند تا آنان را از ادامه و تعميق انقلاب شان باز بدارند. گرچه آنان به کمک رسانههاي جمعي تحت کنترل خود تلاش ميکردند که همه انقلاب مصر را در تجمع ميدان آزادي خلاصه کنند و با نمايش حضور تانکهاي ارتش در ميان مردم، ماهيت واقعي اين ابزار تداوم سلطه ديکتاتوري و دفاع از نظام استثمارگر حاکم را پوشيده بدارند، اما خود در دنياي واقعي ميديدند که در گرماگرم نمايش "وحدت ارتش و مردم"، چگونه هزاران زاغه نشين در بندر سوئز در اعتراض به نداشتن سرپناهي براي خود مقر دولت در اين شهر را به آتش كشيدند و دهها هزار کارگر با دست از کار کشيدن هماهنگ خود پايههاي نظام حاکم را به لرزه در آوردند.
واقعيت اين است که يکي از عوارض عدم حضور رهبري راديکال و پيشرو و سوسياليست در راس اين جنبشها، سوق پيداکردن خود به خودي آنها در مسيرهاي پر تلفات است. اگر يک رهبري داهيانه از اين نوع وجود ميداشت، نه اجازه ميداد بهانهاي براي مداخله بدست دولتهاي غربي بيفتد و نه چنين مسير دردناکي را بپيمايد. راههاي متعددي براي فرسوده کردن و سرانجام بزانو در آوردن ديکتاتورها وجود دارد. اعتصابات عمومي، اعتصابات کارگري، نافرمانيهاي مدني، کار در ميان سربازان و نيروهاي مسلح و آماده ساختن آنها براي سرپيچي از دستورات فرماندهان و تشويق آنها به ترک پادگانها و پيوستن شان به صفوف مردم، شکل دادن به شوراهاي مردمي بعنوان نهادهاي حاکميت مردم از پائين در مکانهاي کار و زندگي، نمونههائي هستند که میتواند دست نيروهاي سرکوبگر را تا حدود زيادي بسته نگاه دارد.
در سير تاريخ قوانين عام دروني حاكم است
"اما آنچه در مورد طبيعت صدق ميكند و از اينرو به منزلهي يك فرايند تاريخي تكامل، پذيرفته شده است، در مورد تاريخ نيز در تمام شاخههايش و در مورد تمامي علومي كه با امور انساني (و ايزدي) سروكار دارند نيز صادق است. ... ولي در يك نكته، تاريخ تكامل جامعه اساسا" با تاريخ تكامل طبيعت، تفاوت پيدا ميكند. در طبيعت اگر از واكنش انسان برآن بگذريم، تنها عوامل ناآگاه و كور بر يكديگر عمل ميكنند و از تأثير متقابل آنهاست كه قانون عام وارد عمل ميشود. در اينجا، هيچ كدام از رويدادها، چه رويدادهاي ظاهرا" تصادفي بيشماري كه در سطح قابل مشاهدهاند و چه نتايج نهايياي كه انتظام دروني اين تصادفها را تأييد ميكنند، همچون هدفي كه آگاهانه اراده شده باشد روي نميدهد. برعكس در تاريخ جامعه، همهي عوامل داراي آگاهي هستند، همه انسانهايي هستند كه سنجيده يا از روي شور و هيجان، به سوي هدفهاي معيني در حركتند. هيچ چيز بدون قصدي آگاهانه، بدون هدفي سنجيده روي نميدهد. اما اين تمايز اگر چه براي بررسي تاريخ و به ويژه بررسي رويدادها و اعصار جداگانه اهميت دارد نميتواند اين واقعيت را تغيير دهد كه بر سير تاريخ نيز قوانين عام دروني حاكم است."
انگلس.فريدريك؛ مارکس.کارل؛ "لودويك فوئرباخ و ايدئولوژي آلماني" صص59-60ترجمه پرويز بابايي چاپ دوم 1380 نشر چشمه
فرايند تقطير
"از همان زمانهاي قديم كه انسانها هنوز نسبت به ساختار اندامهاي خود كاملا" جاهل بودند، زير تأثير اشباح رؤيايي به اين باور رسيدند كه تفكر و احساس ايشان نتيجهي فعاليت اندامهاي آنها نبوده بلكه براثر فعاليت روح جداگانهاي است كه در بدن آنها سكونت ميگزيند و به هنگام مرگ آن را ترك ميگويد. از اين زمانها انسانها به تفكر دربارهي رابطهي ميان اين روح با جهان خارجي كشيده شدند. اگر روح پس از مرگ بدن را ترك ميكند و به زندگي ادامه ميدهد، پس مناسبتي ندارد كه مرگ جداگانهي ديگري براي آن اختراع كنند. بدينگونه بود كه ايدهي مرگناپذيري روح پيدا شد كه در آن مرحله از تكامل به هيج وجه تسليبخش نمينمود؛ بلكه همچون سرنوشتي جلوه ميكرد كه جنگيدن به ضد آن بيفايده است و بيشتر- مثلا" در ميان يونانيان- همچون يك نگونبختي گريزناپذير بود. اين نه تمايل مذهبي براي تسلي بلكه سرگرداني ناشي از جهل عمومي كه با روح – هنگامي كه وجود آن پذيرفته شده- پس از مرگ چه بايد كرد به طريقي همگاني به انديشهي مزاحم مرگناپذيري شخصي انجاميد. خدايان نخستين به شيوهاي دقيقا" مشابه از راه شخصيت يافتن نيروهاي طبيعي بپا خاستند و اين خدايان با تكامل بيشتر اديان، صورتي بيش از پيش فوق اين جهاني به خود گرفتند تا اين كه سرانجام با فرايند تجريد – و تقريبا" ميتوانم بگويم با فرايند تقطير- كه در سير تكامل فكري انسان طبعا" روي ميداد، از ميان بسياري از خدايان كم يا بيش محدود و متقابلا" محدود كننده، در اذهان انسانها، انگار (ايدهي) خداي يگانهي اديان يكتاپرست ظهور كرد."
انگلس.فريدريك؛ مارکس.کارل؛ "لودويك فوئرباخ و ايدئولوژي آلماني" ص 26ترجمه پرويز بابايي چاپ دوم 1380 نشر چشمه
طبيعت
"طبيعت، مستقل از همهي فلسفهها وجود دارد؛ بنيادي است كه ما موجودات انساني، خودمان يعني فرآوردهي طبيعت، بر آن نشو و نما كردهايم. هيچ چيز خارج از طبيعت و انسان وجود ندارد و موجودات عاليتري كه قصص ديني ما آفريدهاند، تنها بازتاب تخيلي گوهر خود ما هستند."
انگلس.فريدريك؛ مارکس.کارل؛ "لودويك فوئرباخ و ايدئولوژي آلماني" ص 24ترجمه پرويز بابايي چاپ دوم 1380 نشر چشمه
ماده و ذهن
"جهان مادي كه ما از راه حواس آن را درك ميكنيم و خود بدان تعلق داريم، تنها جهان واقعي است و اين كه شعور و تفكر ما – هرقدر فوق حسي به نظر آيند، محصول اندامي مادي- جسماني يعني مغزاند. ماده محصول ذهن نيست بلكه خود ذهن صرفا" عاليترين محصول ماده است."
انگلس.فريدريك؛ مارکس.کارل؛ "لودويك فوئرباخ و ايدئولوژي آلماني" ص 31 ترجمه پرويز بابايي چاپ دوم 1380 نشر چشمه
زندگي آگاهي را تعيين ميكند
"انسانها به موازات تكامل توليد ماديشان و مراودهي ماديشان، جهان واقعيشان و نيز تفكرشان و فرآوردههاي تفكرشان را تغيير ميدهند. اين آگاهي نيست كه زندگي را تعيين ميكند، بلكه زندگي است كه آگاهي را تعيين ميكند. در شيوهي نگرش نخست(آگاهي زندگي را تعيين ميكند.)، آغازگاه، آگاهي است كه به مثابه فرد زنده در نظر گرفته ميشود؛ در شيوهي نگرش دوم، كه با زندگي واقعي مطابقت دارد، آغازگاه، خودِ افراد زندهي واقعي هستند و آگاهي منحصرا" به مثابهي آگاهي آنان تلقي ميگردد."
ماركس.كارل و انگلس.فردريك،"لودويك فوئرباخ و ايدئولوژي آلماني" ص 295ترجمه پرويز بابايي چاپ دوم 1380 نشر چشمه
اثر صنعت بزرگ بر جامعه
"صنعت بزرگ با رقابت همگاني همهي افراد را وادار به استفاده از حداكثر انرژي خود كرد. تا آنجا كه امكان داشت ايدئولوژي، دين، اخلاق و امثال آن را نابود كرد و جايي كه نتوانست از عهدهي اين كار برآيد، آنها را به دروغي مشهود و محسوس تبديل نمود. براي نخستين بار تاريخ جهان پديد آورد، تا جايي كه ملل متمدن و هر عضو جداگانهي آنها را براي ارضاي نيازهايشان به سراسر جهان وابسته كرد و بدينگونه محدوديت طبيعيِ سابقِ ملل جداگانه را از ميان برداشت. علم طبيعي را به خدمت سرمايه درآورد و از تقسيم كار، آخرين نمودِ خصلت طبيعي آن را گرفت. بر روي هم، جنبهي طبيعي را در مورد كار تا آنجا كه ممكن بود نابود كرد و تمامي مناسبات طبيعي را به مناسبات پولي فروكاست. در جاي شهرهاي خود- روييده، شهرهاي صنعتي بزرگِ خلقالساعه ساخت. در هر جا كه تسلط يافت، پيشهها و تمامي مراحل صنعت، پيشين را نابود كرد. پيروزي شهر بر روستا را تكميل نمود. مبناي صنعت بزرگ نظام خودكار است. اين صنعت حجمي از نيروهاي مولد به وجود آورد كه مالكيت خصوصي براي آن درست همان قيد و بندي شد كه صنف براي مانوفاكتور، و كارگاه كوچك روستايي، براي توسعهي صنايع دستي. اين نيروهاي مولد در نظام مالكيت خصوصي فقط توسعهي يك سويه مييابند و براي اكثريت، آنها نيروهاي نابود كننده ميشوند؛ افزون براين، بخش عظيمي از اين نيروها در چارچوب نظام مالكيت خصوصي هيچگونه كاربردي نميتوانند پيدا كنند. به عبارت كلي، صنعت بزرگ در همهجا مناسبات واحدي را ميان طبقات جامعه به وجود آورد و جنبههاي خاص مليتهاي گوناگون را نابود كرد. و سرانجام در حالي كه بورژوازي هر ملت، هنوز منافع ملي جداگانه را حفظ ميكرد، صنعت بزرگ طبقهاي ايجاد كرد كه در تمامي ملتها منافع يكساني دارد و برايش ديگر مليت مرده است؛ طبقهاي كه به راستي از تمامي جهان كهن خلاص شده است و در عين حال رو در روي آن قرار دارد. صنعت بزرگ رابطهي كارگر را نه فقط با سرمايهدار كه با خودِكار تحمل ناپذير ميسازد."
"بديهي است كه صنعت بزرگ در همهي نواحي كشور به سطح يكساني نميرسد. ولي اين مانع جنبش طبقاتي پرولتاريا نيست، چرا كه پرولترهاي مولد صنعت بزرگ رهبري اين جنبش را برعهده ميگيرند و تمامي تودهها را با آن به پيش ميبرند زيرا كارگرانِ خارج از صنعت بزرگِ زير تاثير آن هنوز در موقعيتي بدتر از كارگران شاغل در خود صنعت بزرگ قرار ميگيرند. كشورهايي كه در آن صنعت بزرگ توسعه مييابد بركشورهاي كم و بيش غيرصنعتي به روش مشابهاي تاثير ميكنند تا آنجا كه كشورهاي مزبور براثر مراودهي جهاني در مبارزهي رقابتآميز جهاني مستهلك ميشوند."
ماركس.كارل و انگلس.فردريك،"لودويك فوئرباخ و ايدئولوژي آلماني" صص 353-354 ترجمه پرويز بابايي چاپ دوم 1380 نشر چشمه
ايدههاي طبقهي حاكم در هر عصري ايدههاي حاكماند
"ايدههاي طبقهي حاكم در هر عصري ايدههاي حاكماند: يعني طبقهاي كه نيروي مادي جامعه است، در عين حال نيروي معنوي حاكم آن نيز هست. طبقهاي كه وسايل توليد مادي را در اختيار خود دارد، مهار وسايل توليد معنوي را نيز به دست دارد، طوري كه ايدههاي كساني كه فاقد وسايل توليد معنوي هستند، به طور كلي تابع آناند. ايدههاي حاكم چيزي نيست بجز بيان انديشگيِ روابط مادي مسلط، روابط مادي مسلّطي كه به صورت ايدهها دريافت ميشود؛ همان روابطي كه طبقهاي را طبقهي حاكم و بنابراين ايدههاي تسلط آن را ميسازد. افرادي كه طبقهي حاكم را تشكيل ميدهند، از جمله داراي آگاهي هستند و پس ميانديشند. بنابراين آنان تا آنجا كه به مثابهي طبقهاي حاكم حدود و شعور عصري تاريخي را تعيين ميكنند بديهي است كه آنان اين را در حيطهي كلياش انجام ميدهند و بنابراين ايشان به صورت متفكّر، به صورت توليدكنندگان ايدهها نيز حكومت ميكنند، و توليد و توزيع ايدههاي عصرشان را تنظيم ميكنند: بدينگونه ايدههاي آنان ايدههاي حاكم بر عصر را تشكيل ميدهند.... "وجود ايدههاي انقلابي در دورهاي خاص، مستلزم وجود طبقهاي انقلابي است." "
ماركس.كارل و انگلس.فردريك،"لودويك فوئرباخ و ايدئولوژي آلماني" صص 332-331 ترجمه پرويز بابايي چاپ دوم 1380 نشر چشمه



