به مناسبت 15 ژانويه
در 15 ژانويه 1919 يعني 94 سال پيش فاشيسم حاکم بر آلمان دو انسان برجستهي جامعهي انساني، رزالوکزامبورگ و کارل ليبکنشت را از پيش پاي خود برداشتند تا بتوانند به آساني و بدون موانع خاصي اهداف فاشيستي خود را اعمال نمايند و ديديم که چنين هم کردند. از ميان اين دو، رزالوکزامبورگ جايگاه ويژهاي دارد. او نظريهپرداز، تئوريسين و منتقد سرسخت و بي محاباي نظام سرمايهداري است.
رزالوکزامبورگ در 5 مارس 1871 در خانوادهاي يهودي در زاموش لهستان به دنيا آمد. او کوچکترين فرزند خانواده بود. در سال 1884 وارد دبيرستان ورشو شد. در سال 1887 رؤساي دبيرستان از دادن جايزهاي كه به رزا به عنوان شاگرد ممتاز تعلق گرفته بود خوداري، و علت آن را فعاليتهاي سياسي اجتماعي ذكر كردند. و در شانزده سالگي وارد فعاليتهاي اجتماعي گرديد.
در 1898 هنگامي که رُزا 18 سال داشت، به دليل فعاليتهاي انقلابياش در خطر به زندان افتادن بود، مجبور شد به زوريخ سوييس نقل مکان کند. در آنجا فعاليتهاي انقلابياش را دنبال کرد و همزمان به تحصيل در رشتههاي اقتصاد سياسي و حقوق پرداخت و دکترايش را در سن 27 سالگي و در سال 1898 دريافت کرد.
در 1898، رزالوکزامبورگ زوريخ را ترک کرد و به برلين رفت. در آنجا به حزب سوسيال دمکرات کارگري آلمان پيوست. در آلمان کتاب "اصلاح يا انقلاب" را نوشت که در آن عليه تجديد نظرطلبي در نظريهي مارکس که به وسيله ادوارد برنشتاين بيان ميشد، به پا خاست.
در سال 1905 براي ياري رساندن به خيزش انقلابي 1905 روسيه، به ورشو پايتخت لهستان رفت و در آنجا به خاطر، فعاليتهايش به زندان افتاد.
در 1906 رزالوکزامبورگ به پيريزي نظريهاش موسوم به "اعتصاب عمومي" به عنوان مهمترين سلاح انقلابي پرولتاريا پرداخت. قبل از جنگ جهاني اول و در سال 1913، رزالوکزامبورگ کتاب "انباشت سرمايه" را نوشت که توصيفي از حرکت سرمايهداري به سمت امپرياليسم است.
بي شك پس از نگارش كاپيتال اين اثر يكي از پيش درآمدهاي بسيار اصيل ودست اول آموزههای اقتصاد سياسي است. با آغاز جنگ جهاني اول، به شدت عليه موضع سوسيال شووينيستي حزب سوسيال دمکرات آلمان، ايستاد. و در عوض به تبليغ اين ايده پرداخت که سربازان آلماني بايد سلاحهايشان را به سمت دولت آلمان برگردانند و آن را سرنگون کنند.
به خاطر اين تبليغات انقلابي، رزالوکزامبورگ و کارل ليبکنشت دستگير و زنداني شدند. رزالوکزامبورگ در زندان "جزوه يونيوس" را نوشت که به بنياد نظري اتحاديهي اسپارتاکوس تبديل شد. در همين مدت و در زندان، مشهورترين کتابش يعني "انقلاب روسيه" را نوشت که در آن پيرامون قدرت ديکتاتوري در حزب بلشويک هشدار داد.
در نوامبر 1918، دولت آلمان با بي ميلي رزالوکزامبورگ را از زندان آزاد کرد. او بلافاصله فعاليت انقلابيش را آغاز کرد. در 15 ژانويه 1919، رزالوکزامبورگ همراه با کارل ليبکنشت دستگير و براي بازجويي به هتل آلدون در برلين برده شدند. به بهانه تغيير محل بازداشت، اسيرکنندگان آلماني اين نظريهپرداز فرهيخته به همراه يارش به بيرون ساختمان منتقل و مورد ضرب و شتم شديد قرار داده به طوري که هر دو به حالت اغماء فرو رفتند. سپس پيکرهاي بيهوش آن دو را به گلوله بسته و به رودخانهاي انداختند.
با قتل صادقترين رهبران جنبش سوسياليستي آلمان، درها براي ورود فاشيسم به جامعهي آلمان بر پاشنه چرخيد. نام، ياد و خاطره اين زن لاغر اندام (40 کيلوگرم) نظريهپرداز بسيار برجسته در کنار نام و ياد سه فرزانه قرن نوزده و قرن بيست، از سدهها خواهد گذشت. هم اکنون هر ساله در آلمان و بسياري شهرهاي ديگر دنيا، ياد و خاطره اين نظريهپرداز بزرگ را گرامي ميدارند.
رزالوکزامبورگ با وجود عمر کوتاهش (48 سال) اما مطالب بسيار ارزشمندي براي آموختن خلق نموده است در سال 1916 مينويسد:
"پس بكوش تا يك موجود انساني بماني. به حقيقت، اصل كار همين است و اين بدان معناست كه محكم، روشن بين و سرزنده باشي؛ يعني اگر نياز باشد، تمام زندگي خود را شادمانه، "بر ترازوي بزرگ سرنوشت" افكندن، اما، در همان حال، از هر روز آفتابي، از هر ابر زيبا به وجد آمدن ... دنيا، به رغم جملهي دهشتهايش، چنين زيباست و بازهم زيباتر ميتوانست باشد اگر بر روي زمين موجودات زبون و سست عنصر وجود نميداشتند." 1916
منابع مورد استفاده: اصلاح يا انقلاب/ رزالوکزامبورگ. ترجمه اسدالله کشاورزی، چاپ دوم، تهران؛ نشر آزادمهر 1387 و ويکیپديا

چگونگی تامين معاش
وبلاگ آموختن:انسانها براي اين که بتوانند زنده بمانند و بقاي خود را حفظ کنند، بايد غذا بخورند، بياشامند، مسکن و بهداشت داشته باشند. براي تامين اين نيازها لازم است در شرايط امروز يا مستقيما" خود توليدکننده باشند و يا اين که صاحب يا مالک کالايي باشند. کليهي جوامع تاکنوني به صورت "جامعههاي طبقاتي" نمود ظاهري و عيني دارد. بدين معني که افراد يک جامعه بسته به اين که چه رابطهاي با توليد مايحتاج زندگي دارند دسته بندي ميشوند. در جوامع طبقاتي امروزي دو طبقهي اصلي و طبقات بينابيني(کشاورزان و مغازهداران جزء ) وجود دارد. طبقات بيانبيني مورد بحث ما نيستند. اين دو طبقه اصلي يکي نيروي کار ميخرد(سرمايهدار) و ديگري نيروي کار ميفروشد(کارگر). حال ببينيم که دو طبقهي کارگر (کار) و سرمايهدار(سرمايه) چگونه نيازهاي خود را تامين ميکنند.
کارگر به بازار کار که محل خريد و فروش کالاي نيروي کار است ميرود و کالاي خود را اگر خريداري داشته باشد به مبلغي ميفروشد که مزد يا دستمزد نام دارد. خريدار نيروي کار اين کارگر را بنا به ميل خود در مکان مورد نظر به کار ميگيرد و به او ميقبولاند که تو در ازاي مبلغي مثلا" 15 هزار تومان موظف هستيد که تمام روز را (حداقل 8 ساعت) براي من کار کنيد.
کارگر در روند توليد کالا شرکت و نقش اصلي را ايفا ميکند اما هرچه توليد ميکند، متعلق به او نيست بلکه متعلق به غير(سرمايهدار) است. به بيان ديگر او توليدکننده است اما مالک کالاي توليدي نيست. پس براي اين که زنده بماند چه چيزي در اختيار دارد که با آن نياز خود را تامين کند؟ او هيچ چيزي ندارد به غير از نيروي بازوان و مغزش. نيروي بازوان و مغز او کالاي اوست. او مالک کالاي نيروي کار خود است. به بيان ديگر نيروي کار يک کالاست مانند گندمي که کشاورز توليد کرده است. کشاورز گندمش را ميفروشد تا خريد کند، کارگر نيروي کارش را ميفروشد تا خريد کند. کشاورز و کارگر با فروش کالايشان، پولي به دست ميآورند و با آن پول، مايحتاج خود و خانواده را تامين ميکنند تا زنده بمانند.
کارگر به بازار خريد و فروش کالا رفته، و چون خريداري براي کالايش پيدا کرده است، آن را به فروش ميرساند. نتيجه اينکه، کارگر در رابطهي گردش ساده کالا (C-M-C يا کالا-پول-کالا) يعني فروختن به خاطر خريدن، قرار ميگيرد. اين رابطهي گردش کالا، رابطهاي براي تهيه ارزشهاي مصرفي است. يعني با هدف تهيه امرار معاش صورت ميگيرد. و از زماني که انسانها در يک مکان ساکن شدند تا کنون اين رابطه وجود داشته و وجود خواهد داشت. حال ببينيم که سرمايهدار چه دارد؟
سرمايهدار نيروي کار خود را نميفروشد. او با پولش کالا ميخرد تا بفروشد. هدف او، فروش کالاهايي است که خريده است. او کالا را ميخرد و با فروش آن، پولي بيشتر از پول اوليه به دست ميآورد و مقداري از آن را جهت امرار معاش و بقيه را انباشت و در چرخه گردش کالاي سرمايهساز يعني (M-C-M يا پول-کالا-پول) خريدن به خاطر فروختن قرار ميدهد. او مالک کالاست. کالاهايي که او در اختيار دارد عبارتند از وسيلههاي توليد، مواد خام، نيروي کار، زمين و ساختمان. که مجموعا" به آن سرمايه (C) ميگويند. اين سرمايه خود به دو قسمت اصلي تبديل ميشود. قسمت يکم آن شامل وسيلههاي توليد، مواد خام، زمين و ساختمان است. که اصطلاحا" آن را به عنوان "سرمايهي ثابت"(c) به کار ميبرند و قسمت دوم آن مقدار پولي(کالايي) است که سرمايهدار جهت خريد کالاي نيروي کار به عنوان دستمزد به کارگران ميپردازد. اين مبلغ پول را اصطلاحا" "سرمايهي متغير"(v) ميگويند. در نتيجه سرمايه برابر است با مجموع سرمايه ثابت و سرمايه متغير. (C=c+v)
حال سرمايهدار با خريد کليهي کالاهايش، شروع به توليد کالاي مورد نظرش مينمايد. او ميفهمد که منشاء سود و درآمدش کجاست. زماني که کالاي توليد شده از خط توليد خارج شد، قيمت آن را تعيين ميکند. مبلغي را که بابت مواد خام اوليه، استهلاک وسايل توليد، برق، آب، گاز، حمل و نقل، استهلاک ساختمان و دستمزد کارگران و ... را محاسبه و با افزايش مبلغ ديگري به آن به عنوان سود، قيمت کالايش را تعيين ميکند. که اصطلاحا" ميگويند که قيمت کالايشان برابر است با هزينهي توليد. در صورتي که سودي که به دست ميآورد جزء هزينه توليد نيست. حال ببينيم منشاء اين سود از کجاست؟
سرمايهدار پولي را که بابت خريد مواد خام، برق، آب، گاز، حمل و نقل، استهلاک وسايل توليد و ساختمان را پرداخت کرده است عينا" و به تدريج به قيمت کالاي توليدش ميافزايد. به عبارت ديگر او پولي را که به عنوان سرمايهي ثابت هزينه کرده است، عينا" دوباره در چرخه توليد به دست ميآورد. پس اين سود ناشي از سرمايهي ثابت نيست.
سرمايهدار به خوبي آگاه است و ميداند که کارگر غير از نيروي کارش هيچ کالايي ندارد که بفروشد و با پول حاصل از آن امرار معاش خود و خانواده را تامين کند. بنابراين در بازار خريد و فروش کالاي نيروي کار، دست برتر را دارد و نيز آگاه است که حداقل پول لازم براي امرار معاش يک خانواده کارگري که بتواند زنده بماند و توليد مثل کند چقدر است. به عبارت ديگر او حداقل دستمزد براي زنده ماندن در سطح جامعه را در اختيار دارد. او هميشه مبلغي کمتر از اين حداقل دستمزد که در سطح جامعه رايج است به کارگر مي پردازد و به او ميگويد که در ازاي آن بايد 8 ساعت کار در روز را برايم انجام دهيد.
او ميداند که کار کارگر ارزش دارد و بدون کار کارگران، ابزار و وسيلههاي توليدياش آهنپارهاي بيش نيستند. کار کارگر به دو قسمت-لزوما" نامساوي و يا گاهي مساوي- تقسيم ميشود: يکم؛ ساعاتي از کار روزانه است که هميشه کمتر از کل کار روزانه است و معادل يا همارز با دستمزدي است که سرمايهدار به کارگر ميدهد. که آن را اصطلاحا" "کار لازم" ميگويند. و باقيماندهي ساعات کار روزانه را که کارگر بدون دريافت هرگونه معادل و يا همارزي، براي سرمايهدار، کار ميکند. به عبارت ديگر اين ساعات کار به صورت مفت و مجاني بدون دريافت حتا يک ريال، در اختيار خريدار نيروي کار، قرار ميگيرد. اين ساعات کار بدون معادل و مفت و مجاني را اصطلاحا" "کار اضافي" ميگويند. مثلا" اگر کارگري در ازاي دريافت 15 هزار تومان به عنوان مزد روزانه، 8 ساعت کار در شبانهروز براي سرمايهدار انجام دهد، 4 ساعت آن کار لازم و 4 ساعت ديگر آن کار اضافي است. 4 ساعت کار لازم کارگر به جاي دستمزدي است که از سرمايهدار ميگيرد و 4 ساعت کار اضافي کارگر که مفت و مجاني است و مالک آن غير از خود اوست، منشاء سود آقاي سرمايهدار ميشود. که اصطلاحا" آن را "ارزش اضافي" ميگويند.
اگر سرمايهدار توان اين را داشته باشد- معمولا" دارد و آن انجام اضافهکاري است در مقابل مبلغ ناچيزي پول- که ساعات کار روزانه را بيشتر کند. يعني ساعت کار 8 ساعته را به 12 ساعت در شبانه روز تبديل کند، در آن صورت مقدار ساعات کار اضافي بيشتر به دست ميآورد. اين ارزش اضافييي که بدين طريق به دست ميآيد، "ارزش اضافي مطلق" نام دارد. اما اگر در اثر مبارزات کارگري نتوان ساعات کار روزانه را زياد کرد، سرمايهدار فکر ديگري را براي بالا بردن ارزش اضافي به کار ميبرد. آن انديشه اين است که به سراغ وسايل توليد خود ميرود و آنها را بروز ميکند تا با سرعت بيشتري، کار کنند و در نتيجه کالاي بيشتري توليد نمايد. در اين صورت، مدت زمان کار لازم کارگر که معادل دستمزد است، کاهش مييابد و مدت زمان کار اضافي کارگر، افزايش مييابد. در نتيجه ارزش اضافي حاصله را " ارزش اضافي نسبي" ميگويند. يعني نسبت کار اضافي به کار لازم.
حال اگر ارزش اضافي به دست آمده را بر حقوق يا دستمزد کارگران تقسيم کنيم و عدد حاصله را در 100 ضرب کنيم "نرخ ارزش اضافي" يا "نرخ استثمار" برحسب درصد به دست ميآيد. براي محاسبه نرخ ارزش اضافي يا درجه استثمار هم ميتوانيم ساعات کار اضافي کارگر را بر ساعات کار لازم تقسيم کنيم و عدد حاصله را در 100 ضرب کنيم، نرخ ارزش اضافي يا درجه استثمار به دست ميآيد. مثلا" اگر کار لازم 6 ساعت و کار اضافي هم 2 ساعت باشد، نرخ ارزش اضافي بيش از 33% است. و يا اگر کار لازم 2 ساعت و کار اضافي 6 ساعت باشد، شش را بر دو تقسيم ميکنيم عدد 3 به دست ميآيد و اگر آن را در 100 ضرب کنيم، نرخ ارزش اضافي 300% خواهد بود.
و يا اين که کارگر در مقابل مزد 15 هزار توماني روزانه، ارزشي برابر با 45 هزار تومان توليد ميکند. اگر 15 هزار تومان را از 45 هزار تومان کم کنيم، مبلغ 30 هزار تومان است باقي ميماند. و نيز اگر 20 هزار تومان را هزينه توليد در نظر بگيريم و از مبلغ فوق کم کنيم، 10 هزار تومان ارزش اضافي توليدي هر کارگر به دست ميآيد. براي محاسبه نرخ ارزش اضافي در اين حالت، 10 هزار تومان را بر 15 هزار تومان تقسيم ميکنيم، و عدد حاصل را در 100 ضرب کنيم، نرخ ارزش اضافي برابر با 66% به دست خواهد آمد. اين است منشاء سودي که مفت و مجاني به دست آمده است. اين است مفهوم استثمار انسان از انسان در قرن بيستويکم. استثمار در جوامع امروزي پنهان است بايد آن را شناخت. در جوامع بردهداري و فئودالي استثمار عريان بود. در جوامع بردهداري برده به خاطر کارش علنا" خريد و فروش ميشد. و در جوامع فئودالي رعيت با انجام بيگاري علني و اجباري، کارش را فئودال مالک ميشد.
و در پايان اگر ارزش اضافي را بر مجموع سرمايه ثابت و سرمايه متغير تقسيم کنيم نرخ سود به دست ميآيد. کاهش نرخ سود، عامل اصلي در ايجاد بحرانهاي اقتصادي ادواري است.

انباشت سرمايه و انقلاب مشروطه در ايران(4)
3-زمينههاي عيني انقلاب مشروطه
خصوصيسازي كشاورزي و تغيير شيوه توليد از شيوه معيشتي به توليد كالايي و رواج پول در معاملهها نه تنها باعث بر افتادن فئوداليسم سخت جان و ديرپاي ايراني نشد بلكه در كنار آن زمينههاي پديداري نوعي سرمايهداري تجاري وابسته به سرمايهداري غربي را فراهم آورد. تغيير در شيوه توليد كالايي هيچ نكته مثبتي براي ايران نداشت و موجب بدبختي و خانهخرابي بيشتر توده مردم روستايي و شهري گشته راه را براي غارت هر چه بيشتر توده مردم هموار ساخت.
زيرا در اثر نفوذ مناسبات سرمايهدارانه در اقتصاد ايران و در هم تنيدگي اقتصاد ايران با بازارهاي امپرياليستي:
الف) توليد كشاورزي نه براي مصرف داخلي كه به سود تأمين نيازهاي صنايع امپرياليستي تغيير يافت.
ب) توليد محصولات صادراتي كشاورزي موجب رواج مبادله پولي در اقتصاد كشاورزي گرديد.
پ) رواج پول باعث نفوذ تجار و نزولخوارها به روستاها و در نتيجه رانده شدن رعيت از صحنه اقتصاد توليدي روستا شد.
ت) ورود صنايع مرغوب غربي و رقابت نابرابر آن با صنايع سنتي موجب ورشكستگي و نابودي صنايع دستي و خانگي ايران در شهرها و روستاها شد.
ث) صنايع نوپاي ايران كه توسط سرمايهداران ملي در ايران پايه گذاشته شده بود در اثر رقابت مكارانه صنايع امپرياليستي نابود شده و سرمايهداران مفلس و از گردونه توليد خارج شدند.
ج) مصرف برخي محصولات در بازار رواج يافت كه ريشه در بازارهاي امپرياليستي داشت مانند واردات قند و شكر از روسيه.
چ) خروج پول و ثروت چه به صورت غرامت جنگي، يا هزينههاي قشون كشي و مالياتها ودرآمدهايي كه از طريق تسلط بر گمركات و انحصار واردات و صادرات و كشتيراني و ماهيگيري وتلگراف و تلفن به زيان خزانه دولت نصيب بيگانگان شده بود و كوچ هزاران تن نيروي كار فعال و صنعتگر به خارج از سرزمين اصلي را به دنبال داشت، همراه با دگرگوني در توليد محصولات كشاورزي انباشت سرمايه را به شدت كاهش داده و شرايط عيني انقلاب مشروطه را به وجود آورد. پايان.
نويسنده: فريبرز مسعودي//
ادامه مطلب...

فقر و جهل
در خبرها آمده بود که در ايران، رمالي، فالگيري، کف بيني و ... گسترش يافته است.
نگاهي علمي به مسئله فوق خالي از لطف نخواهد بود. فقر و جهل دو روي يک سکهاند بدين معني که هر دو با هم، يک پديده را تشکيل ميدهند و بر همديگر تاثير متقابل دارند، هرچه فقر بيشتر ميشود جهل هم گسترش مييابد و هرچه فقر کمرنگتر ميشود، جهل هم کمتر خودنمايي مينمايد.
در جوامع فقير و در شرايط امروزي، به دليل اين که فقر مردم را مجبور ميکند از امکانات آموزشي، رفاهي، تفريحي، سرگرمي و ... محروم باشند، و به طور کلي به علت ناآگاهي(جهل) قادر نيستند بر زاد و ولد خود کنترل داشته باشند در نتيجه افزايش جمعيت در اين خانوادهها ناگزير شده و اين خود شدت فقر را باز هم بيشتر ميکند.
افزايش جمعيت خانواده و فقر اقتصادي، زمينه مادي فراهم ميکند که افرادی از فرط استيصال و درماندگي، به طرف اعمالي مانند دزدي، قتل، تن فروشي، مواد فروشي، رمالي، فالگيري، کلاهبرداري، جنگيري، دعانويسي، ... روي آورند تا بلکه از اين طريق نيازهاي مادي خود را تامين نمايند.
براي اين که بتوانيم ريشه جهل را بخشکانيم بايد ابتدا ريشه فقر را بخشکانيم. براي از بين بردن جهل تنها از طريق آموزش از پايه و از همان ابتداي تحت تعليم قرار گرفتن کودک بايد شروع کرد. از آنجا که براي آموزش بايد هزينه کرد و هزينهي آموزش هم عمدتا" به عهده خانوادهها گذاشته ميشود نه دولت، و چون اکثريت قريب به اتفاق افراد جامعه را تهيدستان تشکيل ميدهند در نتيجه آموزش دهي افراد تحت تعليم با مشکل جدي روبرو ميشود. که اين خود جهل را گسترش میدهد.
دولتها وظيفهاي که در قبال آموزش به عهده ميگيرند، همان اهدافي را دنبال ميکنند که خواست خود آنان است. مثلا" هم اکنون دولت چين به کودکان واجب تعليم؛ علوم تجربي، رياضي، و زبان را به عنوان مهمترين اولويتها، در آموزش مد نظر دارد. چرا؟ چون وجود نيروی کار ماهر برای شرکتهای چند مليتی سرمايه، که در چين سرمايهگذاری کردهاند، يک امر ضروری است. يعني به طور خلاصه تر هر دولتي انديشه و افکار و رفتار طبقه حاکمه همان کشور، را به مردم آن جامعه آموزش ميدهد. روي همين دليل هم هست که مارکس در کتاب کوچک "نقد برنامه گوتا" به منظور آموزش علمي به اکثريت افراد جامعه و در جهت منافع آنان، در قسمت چهارم ص 38 نسخه اينترني اين کتاب ميگويد:"کليسا و دولت را بايد به گونهاي يکسان از هرگونه نفوذي در امور آموزشي محروم ساخت."
به دليل اينکه کليسا و دولت هر دو تشکيل طبقه حاکمهاي را ميدهند که در اقليتند و براي اين که اکثريت جامعه را از نوع آموزش آنها محروم ساخت، بايد نفوذ و دخالت آنها را قطع کرد.
و در همين کتاب (نقد برنامه گوتا) در صفحه 40 جهت تغيير جامعه کنوني به يک جامعه علمي انساني ميگويد: "ترکيب کار توليدي با آموزش ميتواند به يکي از کارآمدترين ابزار تغيير جامعهي کنوني بدل گردد."
بنابراين براي اين که ريشه اوهام و خرافات و هرگونه عقب ماندگي علمي اجتماعي و سياسي را برطرف سازيم بايد با فقر مبارزه کرد يعني فقر اقتصادي را در جامعه ريشه کن کنيم جهل هم از بين خواهد رفت. اگر نيروهاي خارجي مستقر در افغانستان طي اين چندين سال براي ريشه کن ساختن فقر(ايجاد تحول اقتصادي در افغانستان) فعاليت ميکردند، ميتوانستند به راحتي ارتجاع طالبان را به عقب برانند. اما نتيجه اعمال تا کنوني آنها رشد و گسترش طالبان است که به طوري خود ميگويند 75 درصد افغانستان را در دست دارند. حذف فقر حذف جهل را به دنبال دارد.
همه بايد حق نوشتن و خواندن را داشته باشند
"مطبوعات عامترين روشي است که افراد به وسيلهي آن ميتوانند ديگران را از وجودِ فردي خويش مطلع سازند. مطبوعات هيچ احترامي براي اشخاص قائل نيستند بلکه تنها به شعور احترام ميگذارند. ... اگر من نميتوانم براي ديگران مفيد باشم، براي خود نيز نميتوانم مفيد باشم و نيستم. اگر اجازه نداشته باشم تا يک نيروي معنوي براي ديگران باشم آنگاه اين حق را نخواهم داشت که براي خود نيز يک نيروي معنوي باشم؛ و آيا ميخواهيد به افراد معيني اين امتياز ويژه را بدهيد که نيروهاي معنوي باشند؟ همان طور که همه خواندن و نوشتن را ميآموزند، پس همه نيز بايد حق نوشتن و خواندن را داشته باشند."
مارکس. کارل؛ سانسور و آزادي مطبوعات، ص 125 ترجمه حسن مرتضوي، چاپ يكم سال 1384 انتشارات اختران
شرط نخست آزادي مطبوعات
"آيا مطبوعاتي که خود را به سطح يک کسب و کار تنزل دادهاند به خصوصيت خود(خصوصيت ذاتي درک آزادي) وفادار ماندهاند و مطابق با شرافت ماهوي خود عمل ميکنند؟ يقينا" نويسنده بايد درآمدي داشته باشد تا بتواند زندگي کند و بنويسد اما تحت هيچ شرايطي نبايد به خاطر آنکه درآمدي داشته باشد و زندگي کند، بنويسد. هنگامي که برانژه(ترانه نويس فرانسوي 1780-1857) مينويسد:
عاليجناب
من تنها براي شعر سرودن زندگي ميکنم،
اگر زندگيام را بگيري
آن وقت، براي زندگي کردن شعر خواهم سرود."
"شرط نخست آزادي مطبوعات اين است که کسب و کار نباشد. نويسندهاي که مطبوعات را به وسيلهاي مادي تنزل ميدهد، براي بردگي دروني سزاوار بردگي بيروني يعني سانسور است يا دقيقتر وجود خود او مجازاتش است."
"البته کار مطبوعاتي به عنوان يک شغل وجود دارد اما اين حالت نه مسئلهي نويسندگان بلکه چاپخانهها و کتاب فروشيهاست. با اين همه، دغدغهي ما در اينجا نه آزادي شغلي چاپخانهدارها و کتاب فروشيها که آزادي مطبوعات است."
مارکس. کارل؛ سانسور و آزادي مطبوعات، صص120- 121 ترجمه حسن مرتضوي، چاپ يكم سال 1384 انتشارات اختران

رباعیات فرخی یزدی
163
اي دودهي جم قيام يکباره کنيد
بيچارگي عموم را چاره کنيد
زنجير اسارتي که در پاي شماست
خوبست به دست خويشتن پاره کنيد
166
اين پول که صاحبان القاب خورند
خون دل ماست چون ميناب خورند
تا کي عرق جبين يک ملت را
بگرفته و قطره قطره چون آب خورند
ديوان فرخي يزدي؛ حسين مکي؛ رباعيات ص230؛ چاپ هشتم، انتشارات اميرکبير 1366
ادامه مطلب...

سانسور حقيقی همانا نقد است
"سانسور مبارزه را نابود نميکند بلکه آن را يکجانبه ميکند، مبارزهاي آشکار را به مبارزهاي پنهان تبديل ميکند، مبارزه بر سر اصول را به مبارزهي اصولي بدون قدرت با قدرتي بدون اصول تبديل ميکند. سانسورِ حقيقي که بر ذاتِ آزادي مطبوعات استوار است، همانا نقد است. اين دادگاهي است که آزادي مطبوعات از خودش ايجاد ميکند. سانسور نقدي است که در انحصار حکومت قرار ميگيرد. اما آيا هنگامي که سانسور نه علني بلکه سرپوشيده است؛ هنگامي که نه تئوريک بلکه عملي است، هنگامي که نه فراتر از احزاب بلکه خود يک حزب است؛ هنگامي که مه چون چاقوي تيزِ خِرد بلکه قيچي کُندِ خودسرانگي است؛ هنگامي که نقد ميکند اما خود بدان تسليم نميشود؛ هنگامي که در جريان تحقق خويش خود را انکار ميکند و سرانجام هنگامي که آنقدر غيرانتقادي است که به نادرست فرد را جايگزين خرد عمومي، فرمانهاي مستبدانه را جايگزين اظهارات منطقي و لکههاي مرکب را جايگزين لکههاي نور خورشيد، محذوفات نادرست سانسورچي را جايگزين ساختارهاي رياضي، و قدرت زمخت را جايگزين استدلالهاي تعيين کننده ميکند خصوصيت منطقي خود را از دست نميدهد؟"
مارکس. کارل؛ سانسور و آزادي مطبوعات، صص 94-95 ترجمه حسن مرتضوي، چاپ يكم سال 1384 انتشارات اختران

مطبوعات آزاد چشم هشيار مردم
"مطبوعات آزاد چشم هشيار و همه جا حاضر روح مردم است؛ تجسم اعتماد مردم به خود، و پيوند گوياي فرد با حکومت و جهان است، فرهنگِ متجسمي است که مبارزات مادي را به مبارزات فکري دگرگون ميکند و به شکل خام و مادي اين مبارزات صورت آرماني ميدهد. مطوعات آزاد اعتراف صادقانهي مردم به خودشان است، و قدرت نجاتبخش اعتراف چه خوب بر همگان آشکار است. آينهاي معنوي است که تودههاي مردم خود را در آن نظاره ميکنند و تماشاي خويشتن نخستين شرط خرد است. مطبوعات آزاد روحِ حکومت است که ميتواند به هر کلبهاي ارزانتر از گازِ زغال تحويل داده شود. همهجانبه، همهجا حاضر و داناي کل است. دنياي آرماني است که پيوسته از دنياي واقعي به بيرون ميجوشد و با غناي معنوي بيشتري دوباره به آن باز ميگردد و روح آن را حياتي تازه ميبخشد."
مارکس. کارل؛ سانسور و آزادي مطبوعات، صص 103-104 ترجمه حسن مرتضوي، چاپ يكم سال 1384 انتشارات اختران
تفکيک جنسيتی يا نگاه جنسيتي؟
در خبرها آمده بود که بسياري از دانشگاههاي کشور کلاسهاي دانشجويان دختر و پسر را از هم جدا يا به اصطلاح تفکيک جنسيتي نمودهاند تا شايد به قول دستاندرکاران معضل رابطه بين دختران و پسران را حل کرده باشند. عدهاي هم صحبت از تفکيک جنسيتي در مهد کودکها را نمودهاند. براي بررسي اين موضوع مختصر نگاهي علمي به مسئله فوق مياندازيم.
نياز انسان قبل از هر چيز خوراک، پوشاک، مسکن، توليد مثل، بهداشت، آموزش و ... است. يعني قبل از اين که انسان به فکر هنر، اخلاق، مذهب و ... باشد، به صورتي طبيعي و ناخودآگاه به دنبال کسب نيازهاي فوق است.
در بين اين نيازها، دو نياز خوراک، و توليد مثل در بدن انسان ايجاد لذتهايي مينمايند که هيچ شخصي نميتواند آن را انکار کند مگر اين که با خود دروغ بگويد، که به لذت در غذا خوردن و لذت جنسي نمود پيدا ميکنند.
دليل فيزيولوژيکي لذت جنسي
در بدن انسان غدههايي وجود دارد که به سه گروه غدد خارجي، غدد داخلي و غده مختلط تقسيمبندي ميشوند. غدد خارجي که مواد ترشحي خود را که دارای آنزيم است در مجراي لوله گوارش جهت هضم غذا ميريزند مانند غدد بزاقي، غدد معدي، غدد رودهاي، جگر و لوزالمعده يا پانکرانس که اينها مورد بحث ما نيستند. غدد مختلط هم مانند لوزالمعده که هم کار غدد خارجي و هم کار غدد داخلي را انجام میدهد و شيره لوزالمعده جهت گوارش غذا و هورمون انسولين جهت سوختن قند در بدن توليد مينمايد، که اين هم مورد بحث ما نيست.
اما غدد داخلي به غدههايي گفته ميشود که مواد ترشحي خود را مستقيما" به داخل خون ميريزند به اين مواد ترشحي که عملي شبيه به دستگاه عصبي در بدن انجام ميدهند "هورمون" گفته ميشود. مانند غده هيپوفيز، غدد فوقکليوي و غده تيروييد و پاراتيروييد و غدد جنسي و ... که از ميان اين غدهها، غدد جنسي مورد بحث ماست.
غدد جنسي در زن تخمدان و در مرد بيضه است. که هر دو غده در دوران کودکي هيچگونه فعاليت جنسي را سبب نميشوند. اما با رشد بدن و رسيدن به سن بلوغ جنسي، فعاليت آنها آغاز ميگردد. تخمدان هورمون استروژن و پروژسترون و بيضه هورمون تستوسترون توليد مينمايد.
در تخمدانها پس از تبديل فوليكول به جسم زرد، ترشح استروژن كاهش يافته هورمون ديگري به نام پروژسترون ترشح ميشود. مهمترين نتايج ترشح استروژن و پروژسترون، علاوه بر اثر آنها در ايجاد صفات جنسي ثانوي ماده مانند رشد پستانها، ظاهر شدن مو در زير بغل و آلت تناسلي، تأثير بر بافت مخاطي رحم جهت لانهگزيني سلول تخم است.
درون بيضه و در بين لولههاي منيساز سلولهاي ميانبند وجود دارند كه هورمون جنسي نر (آندروژن)، مانند تستوسترون، ترشح ميكنند که در ايجاد صفات جنسي ثانوي نقش اصلي دارند. مانند رشد حنجره و تارهاي صوتي يعني تغيير صدا و رشد مو در صورت، زير بغل، ناحيه آلت تناسلي و بزرگ شدن بيني، از جمله صفات جنسي ثانوي مردانه هستند.
نتيجهي فعلو انفعالات شيميايي اثر هورمونهای جنسی، متمايل شدن مردان و زنان به جنس مخالف که يک ميل طبيعي، واقعي و عيني، جهت توليد مثل است. که بايد به صورت علمي نه ذهني و برمبناي افکار سنتي دست و پاگير و عقبمانده، با آن برخورد کرد. روزنامه جام جم يکشنبه پنجم شهريور 1391 در صفحه حوادث نوشته بود که مادر و دختري به دليل مخالفت(درست يا غلط بودن مخالفت منظور من نيست) پدر با ازدواج دختر، به وسيله مادر و دختر به قتل ميرسد. علت را بايد در پاسخ ندان علمي به موضوع بررسي کرد.
تقريبا" کليه آموزشدهندگان جامعه ما، چون خود با فرهنگ مردسالارانه و نگاه جنسيتي به خيليچيزها آموزش ديدهاند، همه معضلات را به گردن زنان و دختران مياندازند و کلمه "فاحشه" را فقط براي زنان و دختران به کار ميبرند در حالي که چشم و انديشه خود را بر "مردان فاحشه" که تعداد آنها از زنها هم بيشتر است، ميبندند1.
راه کار چيست؟
راه کار آموزش است که بايد اساس آن بر علم روز استوار باشد. نحوه آموزش که به صورت عملي صحت و سقم آن، چه در ايران(مدارس مختلط قبل و بعد از انقلاب) و چه در جوامع ديگر به اثبات رسيده، مد نظر است. تکيه بر محفوظات منتقل شده از نسلي به نسل ديگر، جهت آموزش، پاسخ علمي به مسئله نيست.
براي اين منظور بايد حتما" ابتدا آموزش دهندهگان مورد آموزش علمي قرار گيرند تا همه افکار سنتي ناکارآمد و عقب مانده و مردسالار از ذهنشان بيرون رانده شود و نيز مجهز به علم روز شوند و هر روز هم علم خود را بروز نمايند. در اين صورت ميتوانند صلاحيت داشته باشند که کودکان را مورد آموزش قرار دهند.
و شرط دوم هم اين است که در تمام مقاطع تحصيلي از همان دوران کودکي، دختران و پسران همراه با هم و در کنار هم در مکانهاي آموزشي مختلط مورد آموزش قرار گيرند در اين صورت است که ميتوانيم ريشهي بسياري از نابرابريهاي اجتماعي بين زنان و مردان را کمرنگ کنيم و نيز روابط بين اکثريت عظيم دختران و پسران نه از نگاه جنسيتي بلکه از نگاه انساني، برقرار نماييم. و نيز اکثريت ناهنجاريهايي که در اين خصوص وجود دارد از بين ميروند. در نتيجه روابط کاملا" عادي، معمولی و انسانی جای آن را ميگيرد. عده بسيار کمي هم خواهند بود که اين قاعده را نپذيرند و بر مبناي ديگري حرکت نمايد، اينها نيز به تدريج تحت تاثير اکثريت قرار گرفته و دست از کار ناهنجار خود برخواهند داشت و در نهايت باقیمانده هنجار شکنان افراد بيماری خواهند بود که بايد همانند يک فرد بيمار با او برخورد شود نه به عنوان يک مجرم. پايان
1 - عصر ايران :27/05/1390
در يکي دو سال اخير ، برخي مسوولان و رسانههايي که داعيه دار ارزشگرايي هم هستند ، نگاه هاي خاصي به مساله جنسيت داشتهاند که به همان اندازه که مضحکاند ، شرمآور و تأسفبار نيز هستند ؛ تو گويي که بعضي ها ، همه ارکان و عناصر خلقت آدم و عالم را رها کردهاند و به جهان هستي از پيرامون جنسيت و رفتارهاي مبتني بر آن مينگرند!
مثلاً همين سال گذشته بود که لوگوي روزنامه تهران امروز ، يک جنجال بزرگ در سطح ملي به وجود آورد و حتي بازتابهاي جهاني داشت که طي آن دنيا به نوع نگاه بعضي ها در داخل خنديد!
در آن مقطع ، يکي از مسوولان وقت ، کشف کرده بود که لوگوي اين روزنامه شبيه زني است که ميرقصد و بايد تغيير کند و تهديد کرده بود که در صورت برچيده نشدن اين فساد آشکار ، با روزنامه برخورد خواهد کرد! و اين در حالي بود که تا قبل از کشف اين شباهت(!) به مخيله هيچ بني بشري با عقل متعارف ، چنين چيري حتي متبادر هم نميشد!
يا زماني خبر آمد که فلان مسوول دستور داده صداي ضبط شده خانمي که در آسانسور ، طبقات را اعلام مي کند و ميگويد "لطفا مانع بسته شدن در نشويد" را قطع کنند!
چند روز پيش نيز، خبرگزاري مهر خبر داد که به ناشري گير دادهاند که بايد بيت در آغوش گرفتن جسد خسرو توسط شيرين سانسور شود! و اين در حالي است که در 9 قرني که از سروده شدن اين منظومه توسط نظامي گنجوي ميگذرد ، هيچکس از اين بيت تحريک و منحرف نشده بود! (هر چند دو روز بعد مسوولان مربوطه گفتند که قضيه ناقص مطرح شده است و چون مخاطب کتاب نوجوانان بوده اند برخي ملاحظات طبيعي است.)
غلبه نگاه جنسي به دنياي پيرامون و گارد گرفتن در برابر همه چيز ، به اين چند مورد ختم نمي شود. اخيراً نيز ارگان رسمي دولت و پيشتر ، يک سايت حامي دولت ، مقالهاي منتشر کرده بودند که در آن همه چيز به طرز بي سابقهاي ، جنسي و سکشوال قلمداد شدهاند.
مثلاً شهرسازي کنوني با ماهيت جنسي تعريف شده و نويسنده فيلسوف آن (!) نمادهاي شهري را نيز جنسي کرده و نوشته است: در شهر مدرن ، نمادهاي مردانه(مانند برج ميلاد) ، در برابر نمادهاي زنانه (مانند تونل کردستان يا توحيد) ميايستند(!) و با اشاره به " اتوبانها و بزرگراههايي که ميتوان با سرعت در ميان انبوه اتومبيلها لايي کشيد، نوشته بود: "لايي" کشيدن در ترافيک خيابانها و لذت حاصل از آن ، يک کنش سکشوال است.چنين کنشي شب ها در خيابان لذت بيشتري توليد ميکند(!)
يا در همين مقاله، ادعا شده که فوتبال هم ماهيت سکشوال دارد زيرا توپ در درون دروازه جاي ميگيرد يا بازيکنان به هم لايي ميزنند... و در ادامه نيز خودروي پژو 206 را محصولي جنسي معرفي کرده که مردم از آن خبر ندارند!
نکته تاسفبار تر اين که اين نگاههاي بيمارگونه ، به جاي روانه شدن به کلنيکهاي روانشناسي جهت معالجه افرادي که حتا برج ميلاد را با نگاه جنسي مينگرند ، سر از تريبونهاي رسمي و ارگان دولت در ميآورند و به عنوان فلسفه به خورد مردم داده ميشوند!
صاحب چنين نگرشي که حتا اشيا ، خيابانها و خودروها را نيز با نگاه جنسي ميبيند اگر قدرت اجرايي هم پيدا کند ، معلوم است که با رفتارهاي متعارف برآمده از اقتضائات سني جوانان چگونه برخورد ميکند و چه تفاسيري از آن ارائه ميدهد!منبع: http://www.tabnak.ir/fa/news/184510
