روشنگری
يادبگير، ساده‌ترين چيزها را براي آنان كه بخواهند يادبگيرند هرگز دير نيست

چگونگي متلاشي شدن جامعه‌ي قبيله‌اي

"همان‌گونه که در نمونه‌ي امريکا ديده‌ايم، ساخت تيره‌يي در روزگارِ شکوفايي خود، دربردارنده‌ي شکل بسيار عقب‌افتاده‌ي توليد بود، يعني جمعيتي بسيار اندک و پراکنده در سرزميني گسترده؛ و بنابراين چيره‌گي کامل طبيعت بيروني بر انسان، که براي او بيگانه، مخالف و نافهميدني بود، چيره‌گي‌يي که در باورهاي مذهبي کودکانه‌ي او بازتاب مي‌يافت. قبيله، مرز انسان با خودش و نيز با بيگانه‌گان، بود: قبيله، تيره و نهادهاي آن‌ها، مقدس و سرپيچي‌ناپذير بودند. قدرتي برتر، که طبيعت آن را سازماندهي کرده بود و فرد در احساس، پندار و کردار خود پي‌روِ بي‌چون و چراي آن بود. گرچه شايد براي مردمان اين عصر شگفت‌انگيز بنمايند، ولي آن‌ها به هيچ‌روي تمايزي با هم نداشتند و همان‌گونه که مارکس مي‌گويد، آن‌ها هنوز به بند ناف جماعت نخستيني پيوسته‌اند. قدرت اين جماعت‌هاي نخستيني بايستي شکسته مي‌شد و شکسته شد. ولي اين شکسته شدن در پي چيزهايي انجام شد که از آغاز به گونه‌ي فروپاشي، به گونه‌ي فروافتادن از عظمتِ اخلاقي ساده‌ي جامعه‌ي تيره‌يي کهن، به چشم مي‌آمد. پست‌ترين تمايل‌ها- فزون خواهي فرومايه، هوس‌بازي حيوان‌وار، آزمندي ناپاک، چپاولِ خودخواهانه‌ي دارايي‌هاي همه‌گاني - جامعه‌ي با تمدن نوين، جامعه‌ي طبقاتي را باز مي‌گشايد؛ زشت‌ترين ابزارها- دزدي، تجاوز، فريب‌کاري و خيانت- جامعه‌ي تيره‌يي بي‌طبقه‌ي کهن را سست‌پايه و سرنگون مي‌کنند. و جامعه‌ي نو، در همه‌ي زندگي 2 هزار و 500 ساله‌اش، هرگز جز تکامل اقليتي کوچک، به حساب ستم و استثمار اکثريتي بزرگ، چيز ديگري نبوده است؛ و امروز، بيش از هميشه چنين است."

فردريک انگلس؛منشاء خانواده، مالکيت خصوصي و دولت؛ ص117ترجمه خسرو پارسا، نشر ديگر 1386




تاریخ: جمعه 11 اسفند 1391
ارسال توسط amokhtan

زندگي تيره‌ي ايروکويي‌ها (پيرامون سال 1651 ميلادي)

"و اين ساخت تيره‌يي، با همه‌ي ساده‌گي کودکانه‌اش، چه شگرف است! همه کارها، بدون سربازها، ژاندارم‌ها يا پليس، به خوبي پيش مي‌‌رود؛ بدون نجيب‌زاده‌ها، شاهان، دولت‌مردان، والي‌ها و قاضي‌ها؛ بدون زندان‌ها؛ بدون محاکمه‌ها. تمام دعواها و مشاجره‌هاي وابسته به همه‌ي کساني که در آن درگيرند- تيره با قبيله يا هر تيره در ميان خود- حل مي‌شوند. انتقام خوني تنها به عنوان يکي از معيارهاي افراطي يا بسيار  کم‌ياب وجود دارد. مجازات اعدامِ در زمانِ ما، تنها گونه‌ي تمدن‌زده‌ي اين انتقامِ خوني است با همه‌ي خوبي‌ها و بدي‌هاي تمدن. گرچه در جاي‌گاهِ سنجش با امروز، کارهاي خيلي بيش‌تري به روش اشتراکي انجام مي‌گيرند. خانه به اشتراک و شبه کمونيستي از سوي شماري خانوار اداره مي‌شود، زمين مِلک قبيله است، تنها باغ‌هاي کوچک براي زماني نه چندان زياد به خانوار سپرده مي‌شوند. با اين همه حتا ذره‌يي به دست‌گاه اداري گسترده و پيچيده‌ي ما نيازي پيدا نمي‌شود. طرف‌هاي درگير يک مسئله درباره‌ي آن تصميم مي‌گيرند، و در بيش‌تر موردها، رسم‌هاي ديرپاي کهن‌سال همه چيز را سامان‌دهي کرده است. در جامعه ندار و نيازمند پديد نمي‌آيد. خانوار کمونيستي و تيره وظيفه‌هاي خود را در برابر پيران، بيماران و معلول‌هاي جنگي مي‌دانند. همه از جمله زنان آزاد و برابرند. هنوز جايي نه براي برده‌ها هست و نه بنا به قاعده براي فرمان‌راندنِ بر قبيله‌هاي بيگانه. هنگامي که ايروکويي‌ها پيرامون سال 1651، بر "اري‌ها"(Eries) و "ملت‌هاي بي‌طرف" چيره شدند، از آن‌ها خواستند به عنوان عضوهاي برابر به کنفدراسيون بپيوندند؛ تنها هنگامي که شکست‌خوردگان از پذيرش اين کار خودداري کردند، از سرزمين خود رانده شدند. و اين جامعه، چه مردان و زناني را پرورانده است! اين کار را از احساسِ ستايشِ همه‌ي سفيد پوستاني که با سرخ‌پوستان تباه نشده در تماس بودند، مي‌توان ديد؛ ستايش از وقار و عزت‌نفس، راست‌گويي و رک‌گويي، رفتار برجسته و شهامت اين بربرها."

"ما در همين آخرها، نشانه‌هايي از اين شهامت را در افريقا ديديم. ...آن‌ها در حالي که جنگ‌ابزارشان تنها نيزه و سنان بود و جنگ‌ابزار در دست نداشتند، در زير رگبار گلوله‌ي تفنگ‌ها، تا مرز رسيدن به سرنيزه‌هاي نيروي پياده انگليس- که شناخته شده‌ترين جنگ‌نده‌هاي جنگِ از نزديک در جهان‌اند- پيش رفتند، آن‌ها را دچار آشوب کرده و بارها شکست دادند؛ و اين با همه نابرابري سهم‌گين جنگ‌ابزارها و با وجود اين واقعيت بود که آن‌ها از آموزش‌هاي نظامي بي‌اطلاع بوده و نمي‌دانند تمرين نظامي چيست؟ گنجايش و پايداري آن‌ها از اين‌جا آشکار مي‌شود که انگليسي‌ها شکايت مي‌کنند که آن‌ها از اسب سريع‌تر مي‌دوند و در بيست و چهار ساعت راهي درازتر را مي‌پيمايند. به گفته‌ي نقاشي انگليسي، کوچک‌ترين عضله‌هاي آن‌ها، سخت و کشيده مانند زه بيرون مي‌زند."

"اين جامعه‌ي انساني است، پيش از آن که به طبقه‌هاي اجتماعي تقسيم شود. و اگر ما شرايط آن‌ها را با انبوه‌ِ عظيمِ مردمان با تمدنِ امروز بسنجيم، شکافي بسيار گسترده ميان پرولتر و دهقان خرده‌پاي امروزي، و عضو آزاد يک تيره‌ي کهن مي‌بينيم."

"اين يک روي قضيه است. ولي فراموش نکنيم که اين سازماندهي محکوم به نابودي بود."

فردريک انگلس؛منشاء خانواده، مالکيت خصوصي و دولت؛ صص 115-116ترجمه خسرو پارسا، نشر ديگر 1386




تاریخ: جمعه 11 اسفند 1391
ارسال توسط amokhtan
 

دل‌بسته‌گي دو سويه

"آزادي کامل در ازدواج تنها هنگامي مي‌تواند به گونه‌يي فراگير عملي شود، که برچيدن توليد سرمايه‌داري، و مناسبات مالکيتي برآمده از آن همه‌ي آن خرده ارزش‌هاي اقتصادي را که هنوز يک چنين اثر نيرومندي در گزينش شريک بازي مي‌کند، از ميان برده باشد. در آن هنگام ديگر هيچ انگيزه‌يي مگر دل‌بسته‌گي دو سويه برجاي نخواهد ماند."

"... با از ميان رفتن ملاحظه‌هاي اقتصادي که زن را وادار مي‌کند بي‌وفايي مرسومِ مرد را تحمل کند- نگراني درباره‌ي معاش و حتا بيش‌تر از آن در باره‌ي آتيه‌ي فرزندان‌اش- برابري زنان که با اين روش به دست مي‌آيد، با تکيه به همه‌ي تجربه‌هاي گذشته مي‌توان گفت اين برابري براي تک همسر شدن واقعي مردان و نه چند شوهره شدن زنان اثر بسيار چشم‌گيري داشته و به آن مي‌انجامد."

"... پس آن‌چه اينک در باره‌ي سازگاري مناسباتِ جنسي- بعد از نابودي نه چندان دورِ توليد سرمايه‌داري- مي‌توانيم حدس بزنيم بيش‌تر يک ويژه‌گي منفي دارد، و بيش‌تر محدود به آن چيزهايي است که از ميان خواهد رفت. اما چه چيزي به آن افزوده خواهد شد؟ پاسخ اين پرسش، بعد از پرورش يافتن نسلي نوين معين خواهد شد: نسلي از مرداني که هيچ‌گاه در سراسر زنده‌گي‌شان فرصت خريد تن در دادن زن با پول يا با هر ابزار قدرت اجتماعي ديگر را، نداشتند، و نسلي از زناني که هيچ‌گاه ناگزير نبوده‌اند براي هيچ ملاحظه‌يي مگر عشق راستين، خود را به هيچ مردي واگذار کنند، يا از تسليم خود به معشوق‌هاي خويش براي ترس از پي‌آمد اقتصادي آن خودداري نمايند. هنگامي که چنين مردماني پيدا شوند، بايدهايي را که ما امروز براي کردارشان مي‌انديشيم به پشيزي نخواهند گرفت. آن‌ها کردار و افکار همه‌گاني خود درباره‌ي رفتار هر فرد، را برقرار خواهند ساخت. همين و ديگر هيچ."

فردريک انگلس؛منشاء خانواده، مالکيت خصوصي و دولت؛ ص97-98-99ترجمه خسرو پارسا، نشر ديگر 1386




تاریخ: جمعه 11 اسفند 1391
ارسال توسط amokhtan

به مناسبت پانزده مرداد

 117 سال پيش در روز پنجم اوت 1895 ميلادي مصادف با پانزده مرداد ماه، قلب فردريک انگلس رفيق و آموزگار انقلابي کارگران جهان از حرکت باز ايستاد.  انگلس هم‌رزم و يار نزديک مارکس بود که در رهبري مبارزات کارگران براي انقلاب سوسياليستي و در تکوين و تدوين علم رهايي طبقه کارگر، پس از مارکس بزرگترين نقش را داشته است.آثار فلسفي و علمی او، همچنان بي همتاست.

يکصد و هفده سال گذشته است اما همچنان کتاب‌هايي مانند "آنتي دورينگ" و "تکامل سوسياليزم از تخيل به علم" و "منشاء خانواده، مالکيت خصوصی و دولت" و ... کتاب مرجع برای انسان‌های آگاه و فرهیخته‌ای است که خواستار برچیده شدن استثمار انسان از انسان هستند.  او در اين راه تمام عمر خود را به متحد کردن صفوف طبقه کارگر گذراند.

 انگلس در انترناسيونال اول و دوم الهام بخش، سازمانده و کوشنده خستگي ناپذير وحدت صفوف کارگران بود. بعد از سالها از مرگ انگلس اکنون هيچ نشاني از پيکر او که به خواست خودش سوزانده شد، نيست. اما انديشه هاي تابناکش با آثار جاودانش، نقش تاريخ سازش در قلب و مغز همه کارگران آگاه به منافع خودشان و طبقاتي شان زنده است.

اگر کمک‌هاي مالي مداوم انگلس و فداکاري‌هاي او نبود مارکس نه تنها قادر به نوشتن کتاب  «سرمايه» نمي‌شد بلکه خود نيز از نياز از بين مي‌رفت.

"همه‌ي آن چيزي كه افراد را به جنبش در مي‌آورد ناگزير بايد از دماغشان خطور كند. ولي اين كه در اين دماغ چه شكلي به خود مي‌گيرد تا حدود بسياري مربوط به اوضاع و احوال است."انگلس: لوديك فويرباخ و پايان فلسفه كلاسيك آلماني ص 60

"تاريخ تكامل جامعه در يك نكته با تاريخ تكامل طبيعت فرق اساسي دارد. و اين فرق آن است كه در طبيعت (در صورتي كه تأثير متقابل انسان را بر آن كنار بگذاريم) فقط نيروهاي كور و لايشعر در يكديگر تأثير مي‌كنند و قوانين عمومي ضمن تأثير متقابل اين نيروها متجلي مي‌گردند. در اين عرصه هيچ جا هدف آگاهانه و مطلوبي وجود ندارد. ... برعكس، در تاريخ جامعه، انسان‌ها فعاليت مي‌كنند كه از شعور برخوردارند و از روي فكر و يا تحت تأثير شور و شوق خود رفتار مي‌نمايند و هدف‌هاي معيني را در نظر دارند. در اين جا هيچ كاري بدون قصد آگاهانه، بدون هدف مطلوب انجام نمي‌گيرد." همان منبع ص 56

"پيدايش موجودات زنده كنوني از طريق يك تكامل طولاني از ساده به بغرنج صورت گرفته است." همان منبع ص 29

هرچه تکاملِ کار کم‌تر باشد، و هر اندازه حجم توليدِ آن و به دنبال آن، ثروت جامعه محدودتر باشد، به همان اندازه نيز نظام اجتماعي به گونه‌ي نيرومندتري زير سلطه‌ي پيوندهاي جنسي به نظر مي‌رسد. ولي درون اين ساختارِ جامعه که بر پايه‌ي پيوندهاي جنسي است، بارآوري کار بيش‌تر و بيش‌تر فرا مي‌گذرد، و هم‌راه با آن، مالکيت خصوصي و دادوستد، اختلافِ ثروت، امکان بهره‌گيري از نيروي کارِ ديگران، و از اين‌ روي پايه‌ي تناقض‌هاي طبقاتي فراهم مي‌آيد.فردريک انگلس؛منشاء خانواده، مالکيت خصوصي و دولت؛ ص 12 ترجمه خسرو پارسا، نشر ديگر 1386 




تاریخ: جمعه 11 اسفند 1391
ارسال توسط amokhtan

آيا تک همسری از ميان می‌رود؟

"تک همسري با انباشته‌گي ثروت فراوان در دست يک تن- در دست مرد- و از گرايش به برجا گذاشتنِ اين ثروت براي فرزندان مرد، و نه به هيچ‌کس ديگر، پديد آمد. براي اين خواسته، تک همسري براي زن نه مرد ضروري بود، به گونه‌يي که اين تک شوهري زن، به هيچ‌روي چند همسري آشکار و پنهان مرد را متوقف نکرد. ولي انقلاب اجتماعي در راه، با تبديل، دست‌کم، بخش عمده‌ي دارايي ارث رسيدني پايدار- ابزار توليد- به مالکيت اجتماعي، همه‌ي اين نگراني‌هاي موجود درباره‌ي ارث‌بري را به کم‌ترين مي‌رساند. از آن‌جا که تک همسري از علت‌هاي اقتصادي سرچشمه گرفته است، آيا هنگامي که اين علت‌ها از ميان بروند، خود آن نيز از ميان خواهد رفت؟"

"مي‌توان به درستي پاسخ داد که: تک همسري نه تنها از ميان نمي‌رود، بل‌که تحقق کامل را آغاز خواهد کرد. زيرا با واگذاري ابزار توليد به مالکيتِ اجتماعي، کارِ مزدوري، پرولتاريا، نيز از ميان مي‌رود، و بنابراين ضرورتِ تسليمِ شمارِ معيني از زنان- که از ديدگاه آماري محاسبه شدني است- براي پول، نيز از ميان مي‌رود. روسپي‌گري نابود مي‌شود؛ تک همسري به جاي نابود شدن، سرانجام يک واقعيت مي‌شود- و براي مردان نيز همين پيش خواهد آمد."

"به هر حال جاي‌گاه مرد به اين‌گونه دست‌خوش تغييرهاي فراواني مي‌شود. ولي وضعيت زن، وضعيت تمام زنان، نيز تغييرهاي مهمي مي‌کند. با انتقال ابزار توليد به مالکيت اشتراکي، خانواده‌ي فردمحور ديگر واحدِ اقتصادي جامعه نخواهد بود. خانه‌داري خصوصي به صنعتي اجتماعي تبديل مي‌شود. آموزش و پرورش فرزندان يک کارِ همه‌گاني مي‌شود. جامعه، با رعايت برابري، از همه‌ي کودکان- بدون در نظر گرفتن اين‌که آن‌ها زاده‌ي پيوند ازدواج‌اند يا نه- نگه‌داري مي‌کند. به اين‌گونه نگراني درباره‌ي "عوارضي" که امروزه به گونه‌ي مهم‌ترين عامل اجتماعي- هم اخلاقي و هم اقتصادي- دختر را از تسليم آزادانه به مردِ دل‌خوا‌ه‌اش باز مي‌دارد، از ميان خواهد رفت. آيا اين کار براي رشد تدريجي آميزش جنسي آزاد، و به همراه آن، مداراي بيش‌ترِ افکار همه‌گاني درباره‌ي حرمتِ بکارت و حياي زنانه، دليل کافي نيست؟ و سرانجام آيا ما نديده‌ايم که تک همسري و روسپي‌گري، در جهان نوين، گرچه متضادند، با اين همه متضادهاي جدايي‌ناپذيرند، قطب‌هاي يک شرايط اجتماعي يک‌سان؟ آيا روسپي‌گري مي‌تواند نابود شود بي اين‌که تک همسري را با خود به ورطه‌ي نابودي بکشاند؟"

"در اين‌جا عامل نويني به ميدان مي‌آيد، عاملي که دست بالا به هنگام پيدايش تک‌همسري جنين‌وار زنده‌گي مي‌کرد، يعني عشق جنسي فردي."

"... يکم پيش انگاشت اين عشق، عشقِ دو سره از سوي معشوق است؛ از اين‌روي زن هم‌تراز مرد مي‌شود؛ در حالي که در ... روزگار کهن، راي زن به هيچ‌روي مورد توجه قرار نمي‌گرفت. دوم عشق جنسي درجه‌يي از شدت و پايداري در جايي پيدا مي‌کند که هر دو سو، متارکه يا جدايي را مانند يک بدبختي بزرگ، و شايد بزرگ‌ترين بدبختي‌ها، مي‌پندارند؛ آن‌ها براي به دست آوردن يک‌ديگر، خطرهاي بزرگي را پذيرا مي‌شوند و حتا جان‌شان را به خطر مي‌اندازند، چيزي که در روزگار کهن، در بهترين حالت، تنها در زمينه‌ي زنا رخ مي‌داد و سرانجام سنجه‌ي اخلاقي نويني براي داوري در زمينه‌ي آميزش جنسي پديد مي‌آيد. پرسشي که پيش مي‌آيد تنها اين نخواهد بود که آيا اين آميزش مشروع بود يا نامشروع، بل‌که اين نيز پرسيده خواهد شد که آيا از عشق دو سويه برمي‌خاست يا نه؟"

فردريک انگلس؛منشاء خانواده، مالکيت خصوصي و دولت؛ صص90-91 -92ترجمه خسرو پارسا، نشر ديگر 1386 




تاریخ: جمعه 11 اسفند 1391
ارسال توسط amokhtan

نخستين خدمت‌کار خانه‌گي

"زن نخستين خدمت‌کار خانه‌گي و از شرکت در توليد اجتماعي بيرون رانده شد. تنها صنعت بزرگ نوين دوباره راه توليد اجتماعي را به روي زن- و آن هم تنها به روي زن پرولتر- باز کرد؛ اما اين کار چنان انجام گرفته است، که هرگاه زن خدمتِ خصوصي خود را براي خانواده‌اش انجام مي‌دهد و از توليد همه‌گاني خارج است، نمي‌تواند چيزي به دست آورد، و هنگامي که مي‌خواهد در صنعت همه‌گاني شرکت کند و روزي خود را به استقلال تامين کند، در وضعي نيست که بتواند وظيفه‌هاي خانوادگي خود را انجام دهد. چيزي که در کارخانه درباره‌ي زن صادق است، در همه‌جا حتا در جزا و قانون نيز، براي او صادق است. خانوده‌ي فردمحور نوين، بر برده‌گي خانه‌گي آشکار يا پنهان زن استوار است؛ و جامعه‌ي نوين، توده‌يي است که ملکول‌هاي سازنده‌ي آن تنها عبارت‌اند از خانواده‌هاي فردمحور. امروزه در بيش‌ترين نمونه‌ها دست‌کم در ميان طبقه‌هاي دارا، مرد روزي‌رسان و نان‌آور خانواده است و همين به او پاي‌گاهي برتر مي‌دهد که هيچ احتياجي به امتيازِ ويژه‌ي قانوني هم ندارد. مرد در خانواده، بورژوا است و زن، پرولتاريا است. ولي در جهان صنعتي، ويژگي ستمِ اقتصادي که به پرولتاريا وارد مي‌شود، تنها هنگامي به خوبي آشکار مي‌گردد که امتيازهاي قانوني ويژه‌ي طبقه‌ي سرمايه‌دار برچيده شود و برابري حقوقي همه‌سويه در هر دو طبقه برپا شده باشد. جمهوري دموکراتيک، تضاد بين طبقه‌ها را از ميان بر نمي‌دارد؛ در برابر، ميدان را براي جنگ آماده مي‌کند. و به همين‌گونه، سرشت ويژه‌ي چيرگي مرد بر زن در خانواده‌ي نوين، و نياز و نيز روش ايجاد برابري اجتماعي راستين بين آن دو، تنها هنگامي به خوبي آشکار مي‌شود که آن‌ها به طور کامل از ديدگاه قانون يک‌سان باشند. آن‌گاه آشکار مي‌شود نخستين شرط رهايي زن، ورود دوباره‌ي همه‌ي زنان به صنعت همه‌گاني است. و باز اين نيز نيازمند آن است که ويژه‌گي خانواده‌ي فردمحور به عنوان واحد اقتصادي جامعه، از ميان برود."

فردريک انگلس؛منشاء خانواده، مالکيت خصوصي و دولت؛ ص89 ترجمه خسرو پارسا، نشر ديگر 1386




تاریخ: جمعه 11 اسفند 1391
ارسال توسط amokhtan

سه شکل اصلي ازدواج

"...سه شکل اصلي ازدواج داريم که کمابيش با سه مرحله‌ي عمده‌ي تکامل انساني هم‌خواني دارند. براي توحش، ازدواج گروهي. براي بربريت، ازدواج يارگيري و براي تمدن، تک همسري هم‌راه با زنا و روسپي‌گري. در مرحله‌ي بالايي بربريت، ميان ازدواج يارگيري و تک همسري، فرمان‌روايي مرد بر برده‌هاي زن و چند همسري، خود را جا داده است. ... زنان بيش از پيش از آزادي جنسي گروهي محروم مي‌شوند، مردان نمي‌شوند. در واقع ازدواج گروهي تا امروز هم براي مردان وجود دارد. آن‌چه براي يک زن جنايت به شمار مي‌آيد و سخت‌ترين پي‌آمد قانوني و اجتماعي را در بر دارد، درباره‌ي مردان کاري افتخارآميز به شمار مي‌آيد و دست بالا لکه‌ي اخلاقي کم‌رنگي است که او با لذت پذيراي آن است. هر اندازه هيتيريسمِ سنتي کهن، در زمان ما با توليد کالايي سرمايه‌داري تغيير کرده و هر اندازه بيش‌تر در برابري با آن به روسپي‌گري آشکار مبدل مي‌شود، به همان اندازه نيز اثرهاي آن فسادانگيزتر مي‌شود. و اين مردان را بيش از زنان به فساد مي‌غلتاند، در ميان زنان، روسپي‌گري تنها آن بي‌نواياني را که در دام آن مي‌افتند خوار مي‌کند؛ و حتا خواري اين‌ها نيز تا آن اندازه که اغلب گمان مي‌رود نيست. ولي از ديگرسو، اين پديده تنزل تمامي جهانِ مردانه است. به همين روال در نه‌دهم موارد، يک دوران طولاني نامزدي در عمل آموزش‌گاهي مقدماتي براي بي‌وفايي در زناشويي است."

فردريک انگلس؛منشاء خانواده، مالکيت خصوصي و دولت؛ ص90 ترجمه خسرو پارسا، نشر ديگر 1386




تاریخ: جمعه 11 اسفند 1391
ارسال توسط amokhtan

ازدواج بورژوايي زمان ما

"ازدواج بورژوايي زمان ما بر دو گونه است. در کشورهاي کاتوليک، پدر مادرها مانند گذشته، براي پسران جوان بورژواي خود، زني در خور پيدا مي‌کنند، و آشکار است پي‌آمد اين کار، کامل‌ترين بروز تضادهاي ذاتي تک همسري است- هيتيريسم فزاينده از سوي مرد، و زناي فزاينده از سوي زن، کليساي کاتوليک، بي‌ترديد طلاق را از اين‌رو ممنوع کرد که قانع شده بود زنا نيز مانند مرگ، هيچ راه درماني ندارد. از ديگر سو، در کشورهاي پروتستان، روش کار اين است که پسر بورژوا کم‌و بيش آزادانه، اجازه دارد زني را از طبقه‌ي خود برگزيند. پس ممکن است ازدواج تا اندازه‌يي برپايه‌ي عشق باشد. اين که ازدواج هميشه برپايه‌ي عشق است، توهمي است که از نزاکت‌مندي رياکارانه‌ي پروتستاني ناشي مي‌شود."

"...اما در هر دو نمونه، تعيين کننده‌ي ازدواج پاي‌گاه طبقاتي دو طرف است، و تا اين‌جا همواره ازدواج مصلحتي باقي مي‌ماند. در هر دو نمونه، اين ازدواجِ مصلحتي بيش‌تر به ناهنجارترين گونه‌ي روسپي‌گري – گاهي از هر دو سو، ولي بيش‌تر از سوي زن- مي‌انجامد، که تنها تفاوت او با روسپي‌ِ معمولي در اين است که او مانند يک مزدور کار مزدي، تن خود را به اجاره نمي‌دهد، بل‌که آن‌را يک‌بار براي هميشه به برده‌گي مي‌فروشد. و اين گفته‌ي فوريه براي همه‌ي ازدواج‌هاي مصلحتي درست است:"درست مانند دستور زبان که در آن دو منفي يک مثبت مي‌سازند، در اخلاق ازدواج نيز، دو روسپي‌گري يک پاک‌دامني مي‌سازند." عشق جنسي زن و شوهر، تنها در ميان طبقات ستم‌کش، يعني امروزه مي‌تواند در ميان پرولتاريا، يک قاعده باشد و هست، چه اين پيوند به طور رسمي تقديس شده باشد و چه نشده باشد. اما در اين‌جا پايه‌هاي تک همسري کلاسيک همه از ميان رفته‌اند. در اين‌جا مالکيت، که تک همسري و چيرگي مرد براي تضمين و به ارث رسيدن آن پديد آمده بود، هيچ جايي ندارد. بنابرين در اين‌جا هيچ انگيزه‌يي براي به کارگيري چيره‌گي مرد وجود ندارد. افزون بر اين ابزاري هم براي اين کار موجود نيست؛ قانون بورژوايي که از اين چيره‌گي پاس‌داري مي‌کند، تنها براي طبقه‌هاي دارا و چه‌گونگي برخورد آن‌ها با پرولتاريا وجود دارد؛ اين قانون هزينه بر مي‌دارد، و بنابراين به علت تنگ‌دستي کارگر، در چه‌گونگي رفتار او با زن‌اش هيچ اعتباري ندارد. دراين‌جا عامل‌هاي تعيين کننده، وابسته‌گي‌هاي شخصي و اجتماعي يک‌سره متفاوتي هستند. افزون براين از آن‌جا که صنايع بزرگ زن را از خانه به بازار کار و کارخانه آورده و چه بسيار گاه که او را نان‌آور خانواده کرده است، واپسين جامانده‌هاي چيره‌گي مرد، در خانه‌ي پرولتري پايه‌هاي خود را از دست داده است. تنها شايد اندکي خشونت نسبت به زن برجاي مانده باشد، خشونتي که پس از برقراري تک همسري بسيار ريشه‌دار شده است. پس خانواده‌ي پرولتري، ديگر به معناي دقيق آن حتا در نمونه‌هاي حادترين عشق و سخت‌ترين وفاداري هر دو سو، و با وجود همه‌ي بخشايش‌هاي اين‌جهاني و آن‌جهاني که ممکن است هر دو دريافت کرده باشند، تک همسرانه نيست. بنابراين، در اين‌جا، هم‌زادان جاوداني تک همسري، هيتيريسم و زنا، کمابيش نقشي ندارند؛ و زن حق جدايي را به راستي دوباره به دست آورد. هنگامي که مرد و زن نتوانند با هم بسازند جدايي از يک‌ديگر را بهتر مي‌دانند. کوتاه سخن ازدواج پرولتري تنها از ديدگاه واژگاني، تک همسرانه است، ولي از ديدگاه تاريخي به هيچ‌روي چنين نيست."

فردريک انگلس؛منشاء خانواده، مالکيت خصوصي و دولت؛ صص85-86 -87ترجمه خسرو پارسا، نشر ديگر 1386




تاریخ: جمعه 11 اسفند 1391
ارسال توسط amokhtan

خشونت ساختاري، مجازات فردي و بازتوليدي از جنس خشونت(4)

الهام هومين فر(جامعه شناس)

نتيجه‌گيري

نهادينه شدن خشونت در جامعه‌اي كه افراد در آن احساس ناامني، بي‌قدرتي و نابرابري مي‌كنند امري طبيعي است، اگرچه تاسف‌برانگيز است. نوع اجتماعي شدن افراد در ساختارهايي رخ مي‌دهد كه خشونت بخشي از ماهيت آن است. و تعجبي ندارد كه اين شرايط بيش از 15 هزار نفر را براي قتل عمد فردي در نيمه‌هاي شب با شادماني به ميداني بكشد و دستگاه قضايي با تعجيل سن قمري را جايگزين شمسي نمايد تا سريع‌تر اعدام صورت پذيرد.( اشاره به اعدام قاتل روح الله داداشي كه گفته مي شود تنها 17سال داشت)

افراد اجتماعي شده در اين فضا خشونت را به عنوان بخشي از هويت خويش به همراه دارند . فشارهاي اقتصادي، فقر، نابرابري طبقاتي و جنسيتي و ... عوامل ساختاري هستند كه با مجازات فردي نه تنها كاهش نمي‌يابند بلكه جامعه را با بحران عميق‌تري مواجه مي‌سازند. سال‌هاست كه عده‌اي تلاش مي‌كنند حس انتقام و يا توهم مجازات بيشتر، خشونت كمتر را در جامعه به حداقل برسانند تا با واقع‌بيني به تغيير شرايط بپردازند كه عامل اصلي خشونت در جامعه است. اگرچه نقش فرد را در اين زمينه نمي‌توان ناديده گرفت اما آنچه كه فرد و كنش‌هاي اجتماعي او را احاطه كرده است ساختارها، مجموعه‌ها و نهادهاست كه شرايط را به گونه‌اي خشن رقم مي‌زنند و تا زماني كه مناسبات اجتماعي و اقتصادي به همين منوال است تغييري براي اين مسئله مشاهده نخواهد شد.

مجازات آن هم در برابرچشمان منتظرخيل جمعيت، جز فرافكني، ساده‌انگاري خشونت، رها شدن از عذاب وجدان جمعي و پاسخ به حس انتقام چيزي به همراه نخواهد آورد.
مجازات‌هاي شديد در برابر ديدگان شهروندان در واقع گم شدن خشونت در چشمان ناظران اجتماعي است. از بين بردن قبح خشونت پيامدي به همراه ندارد جز بازتوليد خشونت.
مجازات‌هاي سخت و خشن بر خشونت ساختاري جامعه دامن خواهد زد و در مقابل آن «هرگونه معياري كه عدم كفايت را بكاهد، فقر را تخفيف دهد و كار اجتماعي باارزش توليد كند كه بر اثر آن ارزيابي شخصي را بالا ببرد، سطح خشونت را مي‌كاهد»( استور، آنتوني(1373)" نسل كشي و انگيزه ويرانگري در انسان: 159)

نوع مناسبات اجتماعي و اقتصادي موجود، جامعه را متجاوز، خشن و ناامن كرده است و تا زماني كه فقر، تبعيض جنسيتي، نابرابري اجتماعي- اقتصادي و رويكرد انتقام‌جويانه در قبال جرم كاهش نيابد هر نوع عملكردي بي‌فايده و نافرجام است.

سال‌هاست اعدام يا مجازات شديد جز دامن زدن به مسئله، كاهش قبح خشونت و رشد روزافزون جرم‌ چيزي ديگري به همراه نداشته است. از اين‌رو براي نجات جامعه از خشونت مرسوم به راهي غير از آنچه پيموده شده ، نيازمنديم. پايان

خشونت ساختاري، مجازات فردي و بازتوليدي از جنس خشونت(3)

الهام هومين فر(جامعه شناس)

 واكنش نامناسب جامعه ايراني

واكنش جامعه ايراني به خشونت‌هاي اخير چه بوده است؟ چه تحليلي و چه پاسخي براي خشونت در نظر گرفته شده است؟ آيا راهكارهاي ارائه شده( اشد مجازات، قصاص، اعدام و...) در كاهش خشونت موثر بوده يا خود عاملي جهت تشديد خشونت و از بين رفتن قبح آن در بين كنشگران بوده است؟

در جامعه اي كه كمتر تصادف خياباني با اتومبيل به درگيري فيزيكي، فحاشي و بعضاً جراحت و قتل تبديل نمي‌شود ، بايد پرسيد چه عاملي تنش هاي كوچك را به فاجعه هاي بزرگ تبديل مي كند و به جاي راهكاري عملياتي هزاران تماشاچي را به ميدان هاي اعدام دعوت مي نمايد؟ بسياري از قتل هاي ثبت شده بر اثر سوانح رانندگي يا درگيري هاي ناگهاني غير عمدي و تصادفي صورت پذيرفته است ، اما آيا مجازات آن ها توسط جامعه نمودي از يك قتل عمد نيست؟ اگر چه آمار موجود در مورد خشونت هايي كه در بستر اجتماع رخ مي دهد بسيار تاسف آور است اما واكنش هايي همچون اعدام و مجازات هاي شديد ديگر، در كاهش اين امر موفق نبوده‌اند. گويا جامعه از ترس يافتن واقعيت به دنبال بلاگرداني است كه نام مجرم را يدك بكشد و بار عذاب وجدان جامعه را كاهش دهد. با اين فرافكني علت هاي اصلي و راهكارهاي واقعي براي حل مساله به دست نخواهد آمد.

مطالعات بسياري نشان مي‌دهد كه رابطه‌اي كمي بين شدت تنبيه و اثر بازدارنده وجود دارد. تقبيح همانگونه كه سابقه قانون جزا نشان داده است؛ بيش از مجازات بازدارنده است.( استور، آنتوني(1373)" نسل كشي و انگيزه ويرانگري در انسان" : 66) اين درحالي است كه مجازات‌هاي مرسوم خود عاملي براي از بين بردن اين قبح تلقي مي شود.

ارتقاء وجدان به عنوان تنظيم‌كننده دروني هيچ رابطه‌اي با ترس و تنبيه ندارد.( همان: 61) خشونت به مثابه فرايندي است كه طي مدتي به واسطه عوامل بيروني درون فرد ساخته مي‌شود وبرخي پژوهش‌ها حاكي از آن است كه حالات خشم و انزجار تنها زماني پابرجا مي‌مانند كه دائماً توسط محرك خارجي تحكيم شوند.

احساس كم بها بودن شخص درحد زيادي رفتار پرخاشگرانه او را تقويت مي‌كند.( همان: 70) به عبارتي بي‌ارزش تلقي شدن افراد در كنار محروم بودن از امكانات و نيازهاي اساسي و محيطي كه خود با خشونت در تعاملي مستقيم با آنان است به شكل‌گيري شخصيتي منتهي مي‌شود كه ساده‌ترين رفتار را در مقابل مشكلات خود بر مي‌گزيند. تاثير تنبيهات بدني- روحي و نابرابرهاي موجود بر روي كودكان در خانواده، مدرسه، رسانه ها و سطح جامعه؛ آموزش و نهادينه كردن خشونت براي نسل‌هاي آينده است. اين مساله در دوره‌هاي متفاوت زندگي به شيوه‌هاي مختلف در فرايند شكل‌گيري خشونت موثر است.
تجربه‌هاي متفاوت زندگي چنانچه با تحقير وخشونت همراه باشد بستر مناسب اجتماعي براي باز توليدخشونت است، چه اين تحقير در مدارس باشد چه در دوران سربازي چه در خانواده و چه در فضاهاي اجتماعي براي حضور يافتن، شاغل شدن و يا طي كردن مراتب شغلي و ...

ادامه دارد

خشونت ساختاري، مجازات فردي و بازتوليدي از جنس خشونت(2)

الهام هومين فر(جامعه شناس)

 تحليل ساختاري

تحليل‌هاي ساختاري كه بر ابعاد گوناگون جامعه از جمله ارتباطات بين فردي، مجموعه‌ها، نهادها و سازمان‌ها تاكيد مي‌كنند، تمركز خود را بر شبكه‌هاي اجتماعي- اقتصادي و سياسي قرار مي‌دهند كه در واقع رفتار فرد را شكل مي‌دهند. از اين منظر افراد و حالت‌ها و رفتارهاي آنان به تنهايي بر انتخاب و كنش‌هاي اجتماعي آنان تاثير ندارد بلكه افراد در ساختارهايي كه هويت، منافع و كنش متقابل آنها را شكل مي‌دهند؛ احاطه شده‌اند. (Ho,Kathleen,2007, “Structural Violences as a human rights violation)

خشونت ساختاري كه نخستين بار توسط Joham Galtung به كار رفت و در زمينه‌هاي متفاوتي توسط محققين مورد استفاده واقع شد، يك مجموعه كاربردي را براي تغييررابطه بين خشونت ونيازهاي اساسي اما غيرقابل دسترس انساني فراهم مي‌كند. مصاديق خشونت ساختاري، نابرابري در دسترسي به بهداشت، آموزش، منافع و قدرت در جامعه است. بيماري و فقر نتيجه مستقيم يك توزيع نابرابر است. خشونت ساختاري كه از توزيع نابرابر قدرت در جامعه ناشي مي‌شود مي‌تواند افراد را به اشكال گوناگون در معرض ابراز خشونت يا دريافت آن قرار دهد.

از اين ديدگاه، "خشونت ساختاري بخشي از زندگي روزمره ماست. چرا كه در ساختارهاي اقتصادي، اجتماعي و سياسي نهفته و خود را احاطه كرده است."( Ho,2007:9)

به عبارت ديگر نابرابري شديد طبقاتي، فقر اقتصادي، تبعيض جنسيتي، دسترسي نابرابر به آموزش و بهداشت، تغذيه نامناسب و جايگاه نازل افراد در ساختار پيچيده قدرت، خشونت‌هاي متعدد و گوناگوني را رقم مي‌زند كه در جامعه ايراني امروز به مسئله اجتماعي مهمي تبديل شده است. براي مثال خشونت جنسيتي كه از نابرابري عميق بين دو جنس در جامعه ايراني ناشي مي‌شود و مصداق كاملي از خشونت ساختاري بر اساس جنسيت است، در ابعادي مانند خشونت خانگي، خياباني و اجتماعي و ... با مصاديقي چون تجاوز، تعرض، اسيدپاشي و ... ديده مي‌شود كه تفسير و بررسي آن مجال ديگري را طلب مي‌كند. با وجود اين مي‌توان گفت اين نمونه‌ها، خشونت‌هاي آشكار و عيان در جامعه محسوب مي شوند و نمونه‌هاي پنهاني و غير فيزيكي آن به مراتب عميق‌تر و پايدارتر است.
مردي كه به صورت زني اسيد مي‌پاشد در جامعه‌اي رشد كرده كه ساختارهاي حقوقي اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي آن، زن را در جايگاهي فرومايه‌، ابزاري و نابرابر قرار داده است و در ماهيت خشونت عميقي را از قبل عارض كرده است كه پيامد آن قتل ناموسي، اسيد پاشي و يا انواع ديگر خشونت است. اين نوع عملكرد را بايد ناشي از ساختارها و روابطي دانست كه در چشم كنشگر چنين برداشتي از يك رابطه يا انسان را بوجود مي‌آورد.
ادامه دارد



ادامه مطلب...
تاریخ: جمعه 11 اسفند 1391
ارسال توسط amokhtan

انواع‌خانواده:1-خانواده‌ي هم‌خون2-خانواده‌ي پونالوايي3-خانواده‌ي يارگير4-خانواده تک همسري

4-خانواده تک همسري

"اين گونه‌ي خانواده در دوران گذار از مرحله‌ي مياني به مرحله‌ي بالايي بربريت، از خانواده‌ي يارگير1 سرچشمه گرفت، و پيروزي فرجامين آن يکي از نشانه‌هاي آغاز عصر تمدن است. اين شکل از خانواده بر برتري مرد استوار است؛ هدف آشکار آن توليد فرزنداني با تبار پدري روشن است، به اين پدر تباري، براي اين که فرزندان در زمان لازم بتوانند ثروت پدرشان را همانند ارث‌بر طبيعي او به ارث ببرند، نياز است. خانواده‌ي تک‌همسر با بسيار سخت‌تر بودن پيوند ازدواج، که ديگر اکنون نمي‌تواند به دل‌خواه هريک از دو طرف فسخ شود، با ازدواج يارگيري متفاوت است. اکنون بنابر قاعده تنها مرد مي‌تواند آن را فسخ کرده و زن‌اش را رها کند. حق بي‌وفايي در زناشويي، حتا تا امروز نيز از آن مرد است، و دست‌کم بنا به رسم پذيرفته شده است(مجموعه‌ي قانون‌هاي ناپلئون آشکارا اين حق را تا هنگامي که رفيقه‌ي خود را به خانه‌ي زناشويي نياورد به شوهر مي‌دهد) و با تکامل بيش‌تر جامعه، اين کار بيش از پيش انجام مي‌گيرد. اگر زن به ياد انجام رويه‌ي جنسي کهن بيافتد و بخواهد آن را از نو زنده کند، شديدتر از هميشه تنبيه خواهد شد."ص76

"برده‌داري در کنار تک همسري، با بودن برده‌هاي جوان و زيبايي که با همه چيزشان که دارند از آنِ مرد هستند، از همان آغاز، بر تک همسري، و سرشت ويژه‌ي آن، يعني تک همسري تنها براي زنان، و نه براي مردان، مهر زد. و اين سرشت تا امروز نيز خود را نگه داشته است."ص77

"تک همسري به هيچ‌روي نه پي‌آمد عشقِ جنسي فردي بود و نه به آن هيچ کاري داشت، زيرا ازدواج مانند هميشه ازدواجِ مصلحتي بود. اين نخستين شکل خانواده است که نه برپايه‌ي شرايط طبيعي، بل‌که بر پايه‌ي شرايط اقتصادي استوار بود، به عبارت ديگر چيره‌گي مالکيت خصوصي بر مالکيت اشتراکي بود." ص80

"در يک نوشته‌ي منتشر نشده‌ي قديمي اثر مارکس و من در سال 1846 (منظور انگلس ايدئولوژي آلماني است که بعدها منتشر شد.) عبارت زير را مي‌يابيم:

"نخستين تقسيم کار ميان مرد و زن براي توليد مثل است" و امروز مي‌توانم بر آن بيافزايم: نخستين دوگانه‌گي طبقاتي که در تاريخ پديد مي‌آيد هم‌زمان است با تکاملِ دوگانه‌گي ميان مرد و زن در ازدواج تک همسري و نخستين ستم طبقاتي هم‌زمان است با ستمِ جنس نر بر جنس ماده. تک همسري يک پيشرفت بزرگ تاريخي بود، ولي از سويي هم‌راه با برده‌داري و ثروت خصوصي، عصري را آغاز کرد که تا امروز ادامه دارد، و در آن هر پيش‌رفتي، پس‌رفتي نسبي را در خود دارد که در آن رفاه و تکامل يک گروه به بهاي بدبختي و سرکوب گروهي ديگر به دست مي‌آيد. تک همسري شکل ياخته‌يي جامعه‌ي متمدن است، شکلي که در آن مي‌توانيم سرشتِ تناقض‌ها و تضادهايي را که پس از آن در جامعه به شدت رشد مي‌کنند، بررسي کنيم."ص80

فردريک انگلس؛منشاء خانواده، مالکيت خصوصي و دولت؛ ترجمه خسرو پارسا، نشر ديگر 1386


 

1 – ازدواج ميان يک زن و مرد- به ساده‌گي هريک از آن‌ها مي‌توانست پيوند را بگسلد- و مورگان آن را "خانواده يارگير" ناميد، در ميان آنان اين قاعده بود. همه‌ي مردم نوزادِ چنين جفتي را، پذيرفته و فرزندِ آن دو مي‌شناختند و بدون ترديد مي‌توانستند واژه‌ي پدر، مادر، پسر، دختر، برادر و خواهر، درباره‌ي او به کار برند. ولي اين با به کارگيري واقعي اين واژه‌ها، هم خواني نداشت. ص 39 همان‌جا




تاریخ: جمعه 11 اسفند 1391
ارسال توسط amokhtan
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران