روشنگری
يادبگير، ساده‌ترين چيزها را براي آنان كه بخواهند يادبگيرند هرگز دير نيست

من دختر زاده شدم

من دختر زاده شدم

تا عروسك و جارو به دستم دهند

طراز پيرهن مردان را زر كشم

و غبار خانه بروبم          

برادرم در كوچه بازي مي‌كند

برادرم با دوچرخه به كوچه‌ها مي‌زند

من در كنج خانه مي‌مانم.

من دختر زاده شدم

در فصل سئوال و جستجو

چرايم بي‌جواب مي‌ماند

و جستجوهايم بي‌حاصل

برارم در خم و پيچ كوچه‌ها

در بازي با خاك و سنگ

زندگي را تجربه مي‌كند

تجربه‌ي من از ديوارها بر نمي‌گذرد

من كوچه‌ها را نمي‌شناسم.

من دختر زاده شدم

تا در طلوع بلوغ، چشم وحشت زده‌ام

چون چشم آهويي بي‌قرار

راز مرا برملا مي‌كند

برادرم امشب به خانه نيامد

او ديگر براي خودش مردي است.

من دختر زاده شدم

تا در پس هر جنگي، بازنده باشم

و در اطاله‌ي صلح قرباني شوم

در جنگ، سربازان مغول و نوچه‌گان تيمور

غريو درد مرا در گنبد ميناي آسمان

طنين افكن كنند

در صلح، امير و خادمان‌شان

در پس هر جنگي، خواهرانم جامه‌ي پلشت

فاحشه‌گان را بر تن مي‌كنند

در آرامش هر صلحي

در مجلس عشرت سروران خويش

ساغر مي‌گردانند

من

آري.

دختر زاده شدم.

 شعر:مهوش غديريان

 




تاریخ: پنج‌شنبه 10 اسفند 1391
ارسال توسط amokhtan

فرق قيمت با ارزش چيست؟

"قيمت با ارزش فرق دارد و اين فرق فقط فرق چيزهاي اسمي با چيزهاي واقعي، يا فرق بر مبناي پول طلا و نقره نيست چرا كه ارزش به منزله‌ي قانون حركت قيمت‌هاست. اين دو مدام از يكديگر متفاوت‌اند و هرگز با يكديگر موازنه نمي‌شوند و يا موازنه‌شان فقط و فقط استثنايي و تصادفي است. قيمت يك كالا مدام بالا يا پايين ارزش كالا قرار مي‌گيرد و ارزش كالا هم خود تنها در همين بالا و پايين رفتن قيمت كالاهاست؛ عرضه و تقاضا مدام قيمت كالاها را تعيين مي‌كنند و هرگز با هم معادل نيستند مگر به تصادف. نوسان‌هاي عرضه و تقاضا به سهم خود تحت تأثير هزينه‌ي توليد تعيين مي‌شوند. طلا يا نقره‌اي كه بيانگر قيمت يك كالا و ارزش بازار آن است، خود كميت معيني از كار انباشته شده، مقدار معيني از زمان كار ماديت يافته است. به فرض اين كه هزينه‌هاي توليد يك كالا و هزينه‌هاي توليد طلا و نقره ثابت بمانند خيز و افت قيمت بازار آن‌ها بيش از اين معنايي ندارد كه يك كالا با x زمان كار دائما" معادل بيشتر يا كم‌تر از x زمان كار در بازار است. به اين معني كه بالاتر يا پايين‌تر از ارزش ميانگين خود، كه با زمان كار تعيين مي‌شود، قرار مي‌گيرد."

"تفاوت قيمت با ارزش موجب مي‌شود كه ارزش‌ها به صورت قيمت با معياري متفاوت از معيار خود اندازه‌گيري شوند. شكل متمايز از ارزش ناگزير شكل قيمت پولي است از اين‌جا پيداست كه تفاوت اسمي قيمت و ارزش بيانگر تفاوت واقعي آن‌هاست."

کارل. مارکس؛ گروندريسه جلد يکم ص72-70ترجمه باقر پرهام و احمد تدين




تاریخ: پنج‌شنبه 10 اسفند 1391
ارسال توسط amokhtan

"ماهيت اعتبار چيست؟"

    "سيستم اعتبار، كه نظام بانكي كامل‌ترين شكل آن است، اين فكر را القاء مي‌كند كه توانايي يا سلطه‌ي مادي فرد بر فرد از ميان رفته، رابطه‌ي ازخودبيگانگي نابود شده و آدميان با هم روابطي انساني برقرار كرده‌اند. طرفداران سن‌سيمون تحت تاثير بدآموزي‌هاي اين‌گونه تصورات باطل، توسعه‌ي پول، اوراق بهادار، و اسكناس، - يعني شكل‌هاي كاغذي پول- اعتبار و نظام بانكي را به عنوان نشانه‌هايي از الغاي تدريجي نظامي مي‌دانند كه در آن انسان از اشياء، سرمايه ‌از كار، مالكيت خصوصي از پول، انسان از پول و انسان از انسان جداست. به همين دليل نظام بانكي حد اعلاي آرمان آن‌هاست.

      در حالي كه تصور الغاي از خود بيگانگي و بازگشت آدمي به خويشتن خود واداشتن روابطي انساني با همنوعان خويش بدين صورت پنداري بيش نيست. توسعه‌ي نظام پولي و اعتبارات بانكي به نوبه‌ي خود رسواترين و حادترين شكل از خودبيگانه شدن و غيربشري شدن امور در جوامع بشري است زيرا موضوع رابطه‌ي جديد ديگر كالا، فلز يا اسكناس نيست بلكه حيات اخلاقي و اجتماعي، قلب و عاطفه‌ي بشري‌ست. ظاهر امر در رابطه‌ي جديد، اعتماد آدمي و شخصيت اوست و حال آن‌كه حقيقت امر بي‌اعتمادي اعلا به شخصيت بشر و از خودبيگانگي كامل ذات بشري‌ست.

      ماهيت اعتبار چيست؟ از محتواي امر كه هم‌چنان پول است كاملا" صرف‌نظر مي‌كنيم و فقط محتواي اين اعتماد متقابل را در نظر مي‌گيريم. فرض مي‌كنيم اعتباردهنده، اعتبارگيرنده را شايسته‌ي اعتماد مي‌داند و به وي اعتبار مي‌دهد- بهترين شكل رابطه اين است كه اعتباردهنده بابت اين كار چيزي هم دريافت نكند يعني نزول هم نگيرد به عبارت ديگر تصور نكند كه ديگري آدم رذلي‌ست كه پولش را بالا خواهد كشيد بلكه فكر كند كه وي آدم "خوبي" است اما واژه‌ي "خوب" در قاموس طلبكار به قول شيلوك(shylock) يعني "نقد"، يعني "بدون سوخت و سوز".

      اعتبار به دو شكل و تحت دو رابطه‌ي متفاوت امكان‌پذير است: يا پولداري به آدم فقير و بي‌پولي كه وي را آدمي كاري و شريف مي‌داند اعتبار مي‌دهد. اين نوع اعتباردادن‌هاي عاطفي و احساسي از مقوله‌ي دست و دل‌بازي‌هاي نادر در اقتصاد سياسي است كه در واقع استثناست نه قاعده. ولي مانعي ندارد كه يك مورد استثنايي يا عاطفي را هم در نظر بگيريم. اما حتا در اين مورد استثنايي هم مي‌بينيم كه زندگي يك آدم تهيدست، استعدادها و قابليت كاري وي، در واقع از نظر اعتباردهنده‌ي پولدار تضمين بازپرداخت بدهي اوست. به عبارت ديگر تمام فضايل اجتماعي آدم تهيدست، تمامي معناي فعاليت اجتماعي وي، و هستي اجتماعي‌اش تضمين‌هايي هستند كه بازپرداخت اصل و منفعت مرسوم را براي طلبكار تامين مي‌كنند. اگر آن آدم تهيدست بميرد طلبكار به دردسر بزرگي دچار خواهد شد زيرا مرگ وي در واقع نابودي سرمايه و منفعت اوست. چنين بدهكاري از نظر طلبكار در واقع شخصا" و في‌نفسه پول و كالاست و چيزي رذيلانه‌تر و فرومايه‌تر از اين نيست. آري، اعتبار در واقع همين است. بديهي است كه طلبكار فقط به تضمين‌هاي اخلاقي اكتفا نمي‌كند و همه‌ي وسايل حقوقي را هم براي واداركردن او به پرداخت بدهي‌هايش در اختيار دارد.

      شكل ديگر اين است كه بدهكار خودش هم آدم پول‌دار و ثروتمندي باشد؛ در اين حالت اعتبار فقط يك واسطه‌ي سهل و آسان براي مبادله است، يعني كه خود پول صورت كاملا" غيرمادي پيدا كرده است. اعتبار يعني داوري اقتصادي درباره‌ي شخصيت اخلاقي آدمي. در اعتبار وجودِ بشر البته نه به عنوان بشر، بلكه به عنوان هستي بالقوه‌ي سرمايه و منفعت جاي فلز و اسكناس را مي‌گيرد. از اين لحاظ وسيله‌ي مبادله البته شكل مادي ندارد يعني ظاهر بشري پيدا كرده و به خود بشر برگشته است ولي به چه قيمتي؟ فقط به اين قيمت كه خود بشر از ذات خود جدا مي‌شود و حكم كالا و ماده‌ي خارجي را پيدا مي‌كند.

      پس در نظام اعتباري، پول نيست كه از بين مي‌رود، بشر است كه از بين مي‌رود، و تبديل به پول مي‌شود. به عبارت ديگر پول جزيي از ذات بشر مي‌گردد. فرديت و اخلاق بشري تبديل به كالاي خريدني و گوهر پول مي‌شوند. اين‌جا ديگر فلز يا اسكناس نيست كه ماده و جسم جوهر نفساني پول را تشكيل مي‌دهند، پاي هستي آدمي، گوشت و خون او، فضايل اخلاقي و حسن شهرت اجتماعي او در ميان است، به همين دليل در داخل نظام مسخ كننده‌ي پول هر پيشرفتي در واقع نوعي انحطاط و تباهي است.

      در نظام اعتباري، طبيعت از خودبيگانه‌ي بشري در زير ظاهر اهميت اقتصادي بشر، در واقع دو بار تأييد و تثبيت مي‌شود: يك‌بار به صورت تضاد كارگر و سرمايه‌دار، تضاد سرمايه‌دار بزرگ و سرمايه‌دار كوچك؛ چون اعتبار به كسي داده مي‌شود كه چيزي دارد و وجود او از نظر اعتباردهنده فرصت تازه‌اي براي انباشت بيشتر سرمايه است و از آن‌جا كه آدم تهيدست (اعتبارگيرنده) همه‌ي هستي خود را در گرو اراده‌ي پولدار مي‌بيند در واقع فكر مي‌كند كه موجوديتش وابسته به امكاني است كه او در اختيارش مي‌گذارد. بار ديگر به اين صورت كه حقيقت رابطه‌ي معكوس مي‌شود، و رياكاري و فريب به حداعلاي خود مي‌رسد. بگذريم از اين كه آن‌كس كه ديگر اعتباري ندارد نه تنها فقير است بلكه در حكم آدمي‌ست كه اخلاقا" ديگر درخور اعتماد و ارزش نيست و وجود اجتماعي او مانند وجود اجتماعي آدم مطرودي است كه به هيچ‌وجه نمي‌توان به وي نزديك شد يعني كه فقير علاوه بر فقر و محروميت گرفتار حقارت و تحقير هم مي‌شود چون براي گرفتن اعتباري از پولدار بايد حقارت گدايي را هم تحمل كند. از اين‌جا به وجه تازه‌اي از بيگانگي بشر با ذات خود مي‌رسيم. غيرمادي شدن كامل پول در نظام اعتباري سبب مي‌شود كه بشر ديگر قادر به جعل سكه‌اي جز سكه‌ي وجود خويش نباشد؛ سكه‌ي تقلبي او همان شخصيت خود اوست كه مجبور است ادا در بياورد، دروغ بگويد، به هزار و يك نيرنگ متوسل بشود تا اعتباري براي خود دست و پا كند. پس اعتبار هم از نظر اعتباردهنده و از نظر اعتبارگيرنده، مسئله‌ي بده و بستان، مسئله فريب و تقلب متقابل است. بي‌اعتمادي هم مزيد بر علت مي‌شود و به عنوان پايه‌ي اعتماد با درخشش كامل قدم به صحنه‌ي اقتصاد سياسي مي‌گذارد. براي اين كه معلوم شود بايد اعتبار داد يا نه، حساب لازم است، پرس‌وجو در زندگي خصوصي افراد لازم است، تهمت و افترا لازم است، تا رقبا از ميان برداشته شوند و اعتبارشان سست شود. اعتبار عمومي هم همين حالت را دارد. در اعتبار عمومي دولت حكم يك فرد را دارد. در معاملات سودآزمايانه بر سر اوراق بهادار دولتي خوب پيداست كه چگونه دولت تبديل به آلت دست پولداران و معامله‌چي‌ها مي‌شود.

      بالاخره نظام بانكي حد نهايي و كامل نظام اعتباري‌ست. با نظام بانكي مي‌رسيم به آقايان بانكدارها، و سلطه‌ي آنان بر دولت، به تمركز ثروت در دست عده‌اي معدود، يعني به مكيده شدن همه‌ي رمق اقتصادي ملت. تشخيص هويت اخلاقي بشر، اعتماد به دولت و غيره چون به شكل اعتبار بانكي درآيد راز مستتر در دروغي كه نامش اخلاقي‌ست، رذالت غيراخلاقي اخلاق رياكارانه و خودخواهي پنهان در لفافه‌ي اعتماد به دولت، همه برملا مي‌شود؛ و چهره‌ي واقعي خود را آن‌چنان كه در عمل هست نشان مي‌دهد."

کارل. مارکس؛ گروندريسه جلد يکم زيرنويس صص 91-92-93-94 ترجمه باقر پرهام و احمد تدين




تاریخ: پنج‌شنبه 10 اسفند 1391
ارسال توسط amokhtan

چگونه مي‌توان بر بالا رفتن و پايين آمدن قيمت‌ها غلبه کرد؟

"چگونه مي‌توان بر بالا رفتن و پايين آمدن قيمت‌ها غلبه کرد؟ راه اين کار الغاي قيمت‌هاست. چگونه؟ با از بين بردن ارزش مبادله‌اي. اما مسئله ديگري پيش مي‌آيد و آن اين که مبادله با سازمان بورژوايي جامعه انطباق دارد. پس مسئله‌ي نهايي اين است که بايد در جامعه‌ي بورژوايي از نظر اقتصادي يک دگرگوني انقلابي ايجاد کرد."

کارل. مارکس؛ گروندريسه جلد يکم ص66ترجمه باقر پرهام و احمد تدين انتشارات آگاه، تهران 1362

 




تاریخ: پنج‌شنبه 10 اسفند 1391
ارسال توسط amokhtan

مفهوم جامعه مدرن

جامعه مدرن در حدود دو قرن پيش در اروپاي غربي و با وقوع انقلاب صنعتي در انگلستان و انقلاب کبير فرانسه شکل گرفت و از آن‌جا طي يک پروسه تاريخي به ساير بخش‌هاي جهان بسط و گسترش يافت. تاريخ کشورهايي مانند ايران در 150 سال گذشته را بدون اين پروسه نمي‌توان به درستي درک کرد. در زبان فارسي کلمه‌ي "تجدد" را نخستين هواخواهان گذار جامعه سنتي ايران به جامعه نوع مدرن را به کار مي‌بردند.

ويژگي‌هاي جامعه مدرن را در چهار سطح اقتصادي، سياسي، اجتماعي و فرهنگي بايد جستجو کرد. مدرنيته در هر يک از اين عرصه‌ها با چنين خصوصياتي مشخص مي‌شود: در سطح اقتصادي با اقتصاد بازار و سرمايه‌ صنعتي؛ در سطح سياسي با حکومت قانون و آزادي‌هاي دمکراتيک و نظام پارلماني؛ در سطح اجتماعي با رشد عظيم شهرنشيني، شکل‌گيري طبقات اجتماعي جديد، عروج خانواده هسته‌اي، تغيير مناسبات بيم مرد و زن و ...؛ و در سطح فرهنگي با منسوخ شدن ارزش‌ها و پيوندهاي قبيله‌اي و خويشاوندي، شکل‌گيري فرديت و محوري شدن هويت فردي، جايگزيني خردگرايي به جاي ذهنيت سنت‌گرا، تضعيف ارزش‌ها و باورهاي سنتي و مذهبي و پيدايش و غلبه ارزش‌هاي اخلاقي سکولار، و ...

سوسياليسم نقد مدرنيته و نقد تفکرات توجيه کننده مدرنيته است.




تاریخ: پنج‌شنبه 10 اسفند 1391
ارسال توسط amokhtan

 جامعه نوين

"وجود يك طبقه تحت ستم، شرط حياتي هر جامعه‌اي است كه براساس اختلاف طبقاتي استوار است. بنابراين، رهايي طبقه تحت ستم ضرورتا" شامل آفريدن يك جامعه نوين است. رهايي طبقه تحت ستم، مستلزم فرا رسيدن مرحله‌اي است كه در آن نيروهاي توليد و مناسبات اجتماعي موجود ديگر قادر نباشند در كنار يكديگر به بقاي خود ادامه دهند."

"از ميان تمام ابزار توليد، خود طبقات بزرگ‌ترين نيروي توليد را تشكيل مي‌دهند. تشكيل عناصر انقلابي به عنوان يك طبقه، پيش شرط موجوديت كليه نيروهاي توليدي‌اي است كه اصلا" توانسته‌اند در دامن جامعه كهنه نضج يابند."

"آيا اين به معني آن است كه بعد از سرنگوني جامعه كهنه، جامعه طبقاتي جديدي به وجود مي‌آيد كه به قهر سياسي جديدي منتهي خواهد شد؟ نه."

"شرط رهايي طبقه كارگر، از ميان بردن هر نوع طبقه است، همان‌طور كه شرط رهايي رسته سوم يعني نظام بورژوايي از ميان بردن همه رسته‌ها1 و همه نظام‌ها بود."

"طبقه كارگر در سير تكاملي خود، سازماني را جانشين جامعه كهنه بورژوايي خواهد ساخت كه فاقد طبقات و اختلافات آن‌ها است و ديگر در واقع قهر سياسي‌اي وجود نخواهد داشت، زيرا درست همين قهر است كه مظهر رسمي اختلافات طبقاتي در درون جامعه بورژوايي است. در اين فاصله، آنتاگونيسم بين پرولتاريا و بورژوازي، مبارزه يك طبقه عليه طبقه ديگر است مبارزه‌اي است كه عالي‌ترين تجلي آن، يك انقلاب كامل است."

"در ضمن آيا جاي تعجب است كه جامعه‌اي كه براساس اختلافات طبقاتي بنيان‌گذاري شده است، به تضاد بي‌رحمانه‌اي كه نتيجه غايي آن تصادم تن به تن است، منتهي گردد؟"

"نبايد گفته شود كه جنبش اجتماعي دربرگيرنده جنبش سياسي نيست. هيچ جنبش سياسي وجود نداشته است كه در عين حال يك جنبش اجتماعي نيز نبوده باشد."

"در نظامي كه طبقات و اختلافات طبقاتي در آن وجود نداشته باشد، رفورم‌هاي اجتماعي، ديگر انقلابات سياسي نخواهند بود. تا وقتي كه اين زمان فرا برسد، در آستانه هر تغيير شكل كلي جديد جامعه، آخرين جمله علم‌الاجتماع همواره چنين خواهد بود:"

"يا مرگ يا مبارزه، جنگ خونين يا نيستي، مسئله به اين صورت سرسختانه مطرح است."

مارکس. کارل؛ فقر فلسفه ص181-182ترجمه آرتين آراكل، چاپ سوم سال 1383 انتشارات اهورا



1 – در اين‌جا رسته‌ها، به مفهوم رسته‌هاي حكومت فئودالي است، يعني رسته‌هايي كه امتيازات مشخص و محدودي داشتند. انقلاب بورژوايي رسته‌ها را به همراه امتيازات آن‌ها از ميان برد. جامعه بورژوايي فقط با طبقات سروكار دارد. پس، ذكر پرولتاريا به عنوان "رسته چهارم" مطلقا" با تاريخ در تضاد است. توضيح از فردريك انگلس.




تاریخ: پنج‌شنبه 10 اسفند 1391
ارسال توسط amokhtan

رنج تاريخ

 دردهايم را تماشا کردم

کمي بلندتر از تاريخ بودند

اشک‌هايم را پيمانه کردم

 

دريا،

چه کوچک بود!

رنج‌هايم را بر دوش کشيدم

کوه به قامت شکسته شد

 

اطرافم را نگريستم،

تنها نبودم

هرکه را تاريخ بلندي داشت

که مي‌گريست

 

و دريا،

برقامت شکسته کوه

رنج مي‌شست ...

 

شعر: شيرکو بي‌کَس

ترجمه: احمد الماسي




تاریخ: پنج‌شنبه 10 اسفند 1391
ارسال توسط amokhtan

لالايي

وقتي من ترا زاييدم،

برادرانت براي سوپ فرياد مي‌زدند.

اما من سوپ نداشتم.

وقتي من ترا ماه‌ها در شكم حمل مي‌كردم،

با پدرت درباره‌ي تو صحبت مي‌كردم،

اما من پول نداشتم.

چون كه آن پول را براي خوردن لازم داشتيم.

وقتي كه تو گيرم آمدي، همه‌ي اميد‌هايمان را

براي داشتن نان و كار از دست داده بوديم.

و فقط نزد كارل ماركس و لنين نوشته شده بود،

كه چگونه ما كارگران صاحب آينده خواهيم شد.

وقتي كه تو در شكمم بودي، اصلا" وضع‌مان خوب نبود.

و من اغلب مي‌گفتم،

آن كسي كه در شكم من است نيز در دنياي بدي خواهد آمد.

من تصميم گرفتم كه او اشتباه نكند.

آن كسي كه در شكم من است.

بايد كمك كند كه اين دنيا بالاخره بهتر شود.

من ترا بدنيا آوردم، و اين خود مبارزه بود.

ترانه بدنيا آوردن يعني جرأت داشتن،

و شجاعانه بود ترا در شكم حمل كردن.

"ملوچه و بلوشر" پيروز نخواهند شد فرزندم،

جايي كه چند كهنه‌ي بچه پيروزي‌هاي بزرگي هستند.

نان و يك ذره شير پيروزي است.

و يك كلبه گرم پيروزي است.

در نبرد قبل از اين‌كه من ترا بزرگ كنم،

بايد مي‌جنگيدم شب و روز.

چون كه يك تكه نان براي تو بدست آوردن،

مساوي است با شركت در گروه محافظت از اعتصاب.

بر ژنرال‌هاي بزرگ پيروز شدن،

و در برابر تانك ايستادن.

كوچولو، بالاخره من ترا در مبارزه بزرگ كردم،

و الآن كسي را دارم كه با ما مي‌جنگد و پيروز مي‌شود.

پسرم، هرچه هم از تو كه به عمل آيد،

آن‌ها با باتوم ايستاده‌اند همين حالا

زيرا كه روي اين زمين براي تو

پسرم، فقط در زباله‌داني‌ها جا هست.

و آن‌جا هم ديگر اشغال شده،

از مادرت بشنو كه در انتظار تو،

زندگي‌ست بدتر از طاعون

اما من ترا بدنيا نياوردم،

كه تو با آرامش همه‌ي اين‌ها را تحمل كني.

چيزي كه آن‌ها به تو نمي‌دهند،

به هر نحوي شده بدست بياور.

پسرم، پس با كساني كه همانند تو هستند باش.

تا قدرت آن‌ها ستمگران همانند خاك درهم فرو ريزد.

تو پسرم، و من و همه‌ي كساني كه همانندمان هستند،

بايد متحد شويم.

و بايد كاري كنيم كه ديگر در اين دنيا،

دو نوع آدم نباشد.

كه ديگر در اين دنيا،

دو نوع آدم نباشد.   

شعر: برتولت برشت

ترجمه: بهروز مشیری




تاریخ: پنج‌شنبه 10 اسفند 1391
ارسال توسط amokhtan

طبقه

"مناسبات اقتصادي، ابتدا توده مردم را مبدل به كارگر كرد. سلطه سرمايه موقعيت و منافع مشتركي را براي اين توده به وجود آورد. به اين ترتيب اين توده، فعلا" يك طبقه مخالف سرمايه است ولي براي خودش هنوز يك طبقه نيست. اين توده، طي مبارزه‌اي كه ما فقط به چندين مرحله آن اشاره كرديم، متحد مي‌شود و خود را به صورت يك طبقه انسجام مي‌بخشد و منافعي كه او از آن دفاع مي‌كند، منافع طبقاتي مي‌شوند. البته مبارزه طبقه‌اي عليه طبقه ديگر، يك مبارزه سياسي است."

مارکس. کارل؛ فقر فلسفه ص180ترجمه آرتين آراكل، چاپ سوم سال 1383 انتشارات اهورا




تاریخ: پنج‌شنبه 10 اسفند 1391
ارسال توسط amokhtan

اتحاديه

"اولين كوشش‌هايي كه كارگران براي همكاري با يكديگر به عمل مي‌آورند، همواره شكل اتحاديه را به خود مي‌گيرد."

"صنعت بزرگ، عده‌اي از مردم را كه با يكديگر آشنا نيستند، در يك نقطه گرد هم مي‌آورد. رقابت، موجب جدايي منافع‌شان مي‌شود ولي مسئله مزد، يعني نفع مشترك‌شان در برابر صاحبان كارخانه‌ها، آن‌ها را بر محور انديشه مقاومت مشترك يعني اتحاد، متفق مي‌سازد."

"به اين ترتيب اتحاديه، همواره داراي اهداف دوگانه است. يكي براي آن كه رقابت را ميان كارگران از بين ببرد تا بتوانند قادر به يك رقابت عمومي در برابر سرمايه‌دار باشند. اولين منظور از مقاومت، فقط حفظ دستمزدها بود و اتحاديه‌هايي كه در آغاز ايزوله بودند، در گروهايي متشكل شدند، همان‌طور كه سرمايه‌داران به نوبه خود، به علت سير نزولي اقتصادي، متحد شده بودند. حفظ اتحاديه در برابر سرمايه كه هميشه متحد بوده است ضروري‌تر از حفظ دستمزدها شد. اين موضوع به قدري صادق است كه اقتصاددانان انگليسي دچار حيرت شده‌اند كه چگونه كارگران بخش بزرگي از دستمزدهاي خود را به خاطر اتحاديه‌هايي – كه به نظر اقتصاددان‌ها فقط به خاطر دستمزد به وجود آمده‌اند، فدا مي‌كنند. در اين مبارزه يعني در اين جنگ داخلي واقعي، تمام عناصر براي يك نبرد آينده متحد مي‌شوند و خود را گسترش مي‌دهند و وقتي به اين مرحله برسيم، اتحاديه كارگري خصلت سياسي به خود مي‌گيرد."

مارکس. کارل؛ فقر فلسفه ص179ترجمه آرتين آراكل، چاپ سوم سال 1383 انتشارات اهورا

 




تاریخ: پنج‌شنبه 10 اسفند 1391
ارسال توسط amokhtan
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران