روشنگری
يادبگير، ساده‌ترين چيزها را براي آنان كه بخواهند يادبگيرند هرگز دير نيست

بازخواني نخستين فصل «سرمايه» / حسن مرتضوي (۲) 

2. سرشت دوگانه‌ي كار تجسد يافته در كالاها

ماركس اين بخش را با اين ادعاي فروتنانه آغاز مي‌كند كه «نخستين كسي بودم كه اين ماهيت دوگانه‌ي كار نهفته در كالاها را آشكار و به‌نحو انتقادي بررسي كردم. وچون اين نكته براي فهم اقتصاد سياسي تعيين كننده است توضيح بيشتري لازم است.»[7] در اينجا ماركس همانند بخش اول بحث خود را با ارزش‌هاي مصرفي آغاز مي‌كند. اينها محصولات مادي هستند كه كار انضمامي و سودمند آنها را توليد مي‌كند، تنوع عظيم شكل‌هاي فرايند كار انضمامي مانند خياطي، كفاشي، ريسندگي، بافندگي و كشاورزي و غيره مهم است چون بدون اين كار انضمامي هيچ پايه‌اي براي اعمال مبادله وجود ندارد زيرا آشكارا كسي نمي‌خواهد محصولات يكساني را مبادله كند. همين امر تقسيم كار اجتماعي را به‌وجود مي‌آورد. به قول ماركس ارزش‌هاي مصرفي نمي‌توانند به‌عنوان كالا در برابر هم قرار گيرند مگر اينكه كار مفيد نهفته در آنها از لحاظ كيفيت در هر مورد متفاوت باشد. در جامعه‌اي كه محصولاتش عموماً به‌شكل كالا درمي‌آيند، اين تفاوت كيفي بين شكل‌هاي مفيد كار، كه به‌طور مستقل و خصوصي توسط توليدكنندگان منفرد انجام مي‌شود، به نظام پيچيده‌اي تكامل مي‌يابد كه همانا تقسيم كار اجتماعي است. در اينجا ماركس درون‌مايه‌اي را بسط مي‌دهد كه در اين فصل‌ها طنين‌انداز است: حركت از سادگي به پيچيدگي بيشتر و از جنبه‌هاي مولكولي ساده‌ي اقتصاد مبادله‌اي به دركي نظام‌مندتر.

در اينجا ماركس به بررسي برخي از جنبه‌هاي عام كار مفيد مي‌پردازد زيرا «كار به‌مثابه‌ي آفريننده‌ي ارزش‌هاي مصرفي و به‌عنوان كار مفيد مستقل از تمامي شكل‌هاي جامعه شرط حيات انسان است.» كار مفيد «ضرورت طبيعي و ابدي است كه ميانجي ناگزير رابطه‌ي سوخت‌وسازي بشر يا همان متابوليسم و بنابراين ميانجي خود زندگي انسان است.»[8] ماركس همواره بر كار به‌مثابه‌ي امري طبيعي و ناگزير در همه‌ي جوامع در مقابل نظر فوريه يعني كار به‌مثابه تفريح تاكيد مي‌كرد. مخالفت ماركس با كار مجرد است نه با كار مفيد. كار مفيد تركيبي‌ست از دو عنصر: موادي كه طبيعت تامين مي‌كند و ديگري كار. درواقع هنگامي كه انسان به توليد مي‌پردازد فقط مي‌تواند مانند خود طبيعت عمل كند. اين نكته‌ي بنيادي بسيار مهم است كه هرآنچه انجام مي‌دهيم بايد با قوانين طبيعي هم‌خوان باشد، حتي در كار جرح و تعديل طبيعت، خود نيروهاي طبيعت نيز پيوسته به انسان ياري مي‌رسانند، به اين ترتيب تنها منبع ثروت مادي يعني ارزش‌هاي مصرفي كه توليد مي‌شود فقط كار نيست بلكه ماركس با استعار‌ه‌اي از ويليام پتي كه سابقه‌ي آن دست‌كم به فرانسيس بيكن مي‌رسيد كار را پدر ثروت مادي و زمين را مادر آن مي‌داند. ماركس در اينجا تمايز مهمي را بين ثروت يعني كل ارزش‌هاي مصرفي در اختيار افراد و ارزش يعني زمان كار اجتماعاً لازم كه ارزش‌هاي مصرفي را بازنمايي مي‌كند قائل است.

سپس ماركس به مسئله‌ي ارزش‌ها بازمي‌گردد تا همگني آنها را يعني تمامي محصولات كار انساني را در تباين و تقابل با ناهمگني كثير ارزش‌هاي مصرفي و شكل‌هاي انضمامي كاركردن قرار دهد. شكل‌هاي انضمامي كار مثلاً خياطي و بافندگي كيفيتاً فعاليت‌هاي مولد متفاوت، و حاصل به‌كارگيري مولد مغز، عضلات، اعصاب، دست‌هاي انسان و غيره و بنابراين به اين معنا هر دو كار انسان يا به عبارتي اينها دو شكل متفاوت صرف كردن نيروي كار انسان هستند. مطمئناً براي اينكه نيروي كار انسان به‌شكل معيني صرف شود بايد به‌سطح معيني از تكامل برسد، اما در هر حالت ارزش كالا بازنمود كار خالص و ساده‌ي انسان است، يعني صرف‌شدن كار انساني. ماركس همين را كار مجرد مي‌نامد. اين نوع كار با انواع گوناگون كارهاي انضمامي كه ارزش‌هاي مصرفي را به‌وجود مي‌آورد در تقابل است. در اينجا اين سوال پيش مي‌آيد كه اين عمل ماركس خودسرانه ‌است يا نه؟ يعني آيا ماركس از بيرون، مقوله‌اي تصنعي بر واقعيت تحميل مي‌كند؟ ماركس درواقع فقط انتزاعي را بازتاب مي‌دهد كه مبادلات كالايي گسترده به‌وجود مي‌آورد.

پس ماركس ارزش را برحسب واحدهاي كار مجرد ساده مفهوم‌پردازي مي‌كند. اين استاندارد اندازه‌گيري در كشورهاي مختلف و در اعصار مختلف فرهنگي تغيير مي‌كند اما در جامعه‌اي معين هميشه روشن است. اين استرات‍ژي ماركس غالباً در سرمايه به‌كار گرفته مي‌شود. خيلي واضح است كه استاندارد اندازه‌گيري به زمان و مكان مشروط است اما براي هدف تحليل ما فرض مي‌كنيم معلوم باشد. علاوه بر اين در اين مورد اخير ماركس مي‌گويد: «كار پيچيده يعني كار ماهرانه فقط تصاعد هندسي يا دقيق‌تر مضروب كار ساده‌ است. چنان‌كه كميت كوچك‌تر يك كار پيچيده برابر‌ست با كميت بزرگ‌تر يك كار ساده.»[9] به گفته‌ي ماركس «تجربه نشان مي‌دهد كه چنين تبديلي پيوسته انجام مي‌شود. كالايي مي‌تواند محصول پيچيده‌ترين كار باشد اما ارزش آن سبب مي‌شود تا برابر با محصول كار ساده‌اي قرار گيرد… براي ساده‌سازي ما هر شكل نيروي كار را نيروي كار ساده درنظر مي‌گيريم.»[10] به گفته‌ي هاروي درباره‌ اين بند بحث‌هاي زيادي درگرفته است. ماركس هرگز روشن نمي‌كند چه تجربه‌اي را مد نظر دارد. در نوشته‌هاي اقتصادي از اين موضوع به‌عنوان مسئله‌ي تقليل يا تحويل ياد مي‌كنند، چون روشن نيست چگونه كار ماهرانه مي‌تواند مستقل از ارزش كالاي توليد‌شده به كار ساده تقليل يابد. ماركس توضيح نمي‌دهد كه چگونه اين تقليل انجام مي‌شود، فقط فرض مي‌كند كه براي هدف تحليل خود چنين تقليلي را انجام مي‌دهد يعني تفاوت‌هاي كيفي كه ما در كار انضمامي تجربه مي‌كنيم يعني در كار مفيد و ناهمگني آن، در اينجا به چيزي كاملاً كمي و همگن تبديل مي‌شود. موضوع موردنظر ماركس اين است كه جنبه‌هاي مجرد (همگن) و انضمامي (ناهمگن) كار در عمل واحد كاركردن وحدت مي‌يابد، يعني اين‌طور نيست كه كار انتزاعي در يك بخش از كارخانه انجام مي‌شود و كار انضمامي در بخشي ديگر. اين دوگانگي درون فرايند واحد كار وجود دارد. ساختن پيراهني كه ارزشي را در بر دارد، به اين معناست كه هيچ تجسدي از ارزش بدون كار انضمامي كه پيراهن را مي‌سازد وجود ندارد و علاوه براين ما نمي‌دانيم كه ارزش پيراهن چيست مگر آنكه با كفش، سيب و پرتقال مبادله شود. بنابراين بين كار انضمامي و مجرد رابطه‌اي هست. از طريق تضارب و تكاثر كارهاي انضمامي‌ است كه خط‌كش اندازه‌گيري كار مجرد پديدار مي‌شود. به گفته‌ي ماركس هر كاري عبارت است از صرف شدن نيروي كار انساني به‌معناي فيزيولوژيك كلمه و در اين خصوصيت كار انساني يا كار مجرد انساني ا‌ست كه ارزش كالاها به وجود مي‌آيد. از سوي ديگر هر كاري صرف‌شدن نيروي كار انساني به شكلي خاص و با هدفي معين ا‌ست و اين همانا خصوصيت كار مفيد و مشخص است.

اكنون اين استدلال، استدلال بخش اول را منعكس مي‌سازد. كالا ارزش‌هاي مصرفي و ارزش‌هاي مبادله‌اي را دروني مي‌سازد. فرايند كاري ويژه كار انضمامي مفيد و كار مجرد يا ارزش (زمان كار اجتماعاً لازم) را در كالايي تجسد مي‌بخشد كه حامل ارزش مبادله‌ در بازار خواهد بود. پاسخ به اين مسئله كه چگونه كار ماهرانه يا پيچيده مي‌تواند به كار ساده تقليل يابد، در بخش بعد شرح داده مي‌شود كه در آن ماركس مسير حركت كالا را به بازار دنبال و رابطه‌ي بين ارزش و ارزش مبادله‌اي را بررسي مي‌كند.

 

3. شكل ارزش يا ارزش مبادله‌اي

در ابندا تاكيد ماركس را بر دشواري اين بخش در كل كتاب سرمايه‌ تكرار مي‌كنم. دنبال كردن استدلال ماركس در سراسر فصل اول بدون فهم دقيق اين بخش ناممكن است. ما در اين بخش با گزارهاي متعددي روبرو هستيم كه طي آن خاستگاه شكل پولي توضيح داده مي‌شود. ماركس مي‌خواهد وظيفه‌اي را انجام دهد كه به گفته‌ي وي اقتصاد بورژوايي هرگز تلاشي براي حل آن نكرده، يعني مي‌خواهد تكوين شكل پولي ارزش را از ساده‌ترين و ناپيداترين صورت‌هاي آن تا شكل گيج كننده‌ي پولي دنبال كند و به اين طريق معماي پول آشكار مي‌شود.

اين بخش در كل رابطه‌ي ضروري بين مبادله‌ي كالايي و كالاي پول، و نقش متقابلا تعيين‌كننده‌اي را كه هر كدام در تكامل ديگري دارند تعيين مي‌كند. ما به اين موضوع در ادامه بحث خواهيم پرداخت و روش ماركس را نشان خواهيم داد اما بيش از ادامه‌ي بحث چند نكته‌ي بسيار مهم را بايد توضيح دهيم.

نكته‌ي اول: در ابتداي اين بخش ماركس شيوه‌اي را توضيح مي‌دهد كه در آن «شيئيت ارزش كالاها از جهت با بانوي گريزپا تفاوت دارد كه نمي‌دانيم كجا مي‌توانيم آن را پيدا كنيم. حتي ذره‌اي ماده به شيئيت ارزش كالاها وارد نمي‌شود و از اين لحاظ نقطه‌ي مقابل شئيت محسوس و زمخت كالاهاي مادي است. مي‌توان از هر زاويه‌ي دلخواه به كالا نگريست اما به عنوان چيزي واجد ارزش درك‌ناپذير است. با اين همه اگر به ياد بياوريم كه كالاها تنها تا جايي كه همگي تجلي‌هاي يك واحد يكسان اجتماعي يعني كار انساني هستند شئيت ارزشي دارند و بنابراين شيئت ارزشي آن‌ها صرفاً اجتماعي است، آنگاه بديهي است كه ارزش تنها در رابطه‌ي اجتماعي كالا با كالا ظاهر مي‌شود.»[11] اين يك نقطه‌ي تعيين‌كننده است كه نمي‌توان ناديده گرفت: ارزش نامادي اما عيني است. ارزش يك رابطه اجتماعي است و عملا نمي‌توان روابط اجتماعي را مستقيماً ديد، حس كرد يا لمس كرد؛ با اين همه آنها حضوري عيني دارند. بنابراين بايد با دقت اين رابطه‌ي اجتماعي و تجلي آن را بررسي كرد.

ماركس ايده‌ي زير را مطرح مي‌كند: ارزش چون نامادي است نمي‌تواند بدون وسيله‌اي براي بازنمود خويش وجود داشته باشد. پس ظهور نظام پولي، ظهور خود شكل پولي به عنوان وسيله‌اي براي تجلي ملموس است كه ارزش (يعني زمان كار اجتماعاً لازم) را به تنظيم‌كننده‌ي روابط اجتماعي بدل مي‌كند. اما با توجه به استدلال منطقي، شكل پولي با تكثير روابط مبادله‌ي كالايي گام به گام ارزش را بيان مي‌كند. بنابراين چيزي كلي به نام ارزش وجود ندارد كه پس از سالها بايد از طريق مبادله پولي بيان شود، برعكس رابطه‌اي دروني و هم‌زمان متكامل بين ظهور شكل‌هاي پولي و ارزش وجود دارد. ظهور مبادله پولي منجر به آن مي‌شود كه زمان كار اجتماعاً لازم بدل به نيروي هدايت‌كننده در چارچوب شيوه توليد سرمايه‌داري گردد. بنابراين ارزش به‌عنوان زمان كار اجتماعاً لازم از لحاظ تاريخي خاص شيوه توليد سرمايه‌داري است. تنها در موقعيتي به‌وجود مي‌آيد كه مبادله در بازار كار لازم خود را انجام دهد. »[12]

نكته‌ي دوم: نوآوري مفهومي مهمي در اين بخش نسبت به ساير آثار گذشته‌ي ماركس وجود دارد. پي‌تر هيوديس در كتاب خود به نام درك ماركس از بديل سرمايه‌داري به بررسي اين موضوع پرداخته است كه در ادامه به صورت خلاصه نظر وي را مي‌آورم. يكي از بنيادي‌ترين مفاهيم در سرمايه، كه تحول نظري تازه‌اي در مقايسه با آثار پيشين‌اش است، اين است كه ماركس آشكارا بين ارزش مبادله‌اي و ارزش تمايز قائل مي‌شود. چنانكه مي‌دانيم، آثار پيشينِ ماركس به ارزش مبادله‌اي و ارزش كم و بيش به‌طور مترادف مي‌پرداخت. اين موضوع حتي در مورد ويراست اول جلد يكم سرمايه كه در 1867 انتشار يافت، صدق مي‌كند. در مقابل، ويراست دوم آلماني 1872 بيان مي‌كند، «ارزش مبادله‌اي فقط مي‌تواند شيوه‌ي تجلي، «شكل پديداري» [Erscheinungsform] محتوايي متمايز از خودِ آن باشد.»[13] ماركس اضافه مي‌كند، «ادامه تحقيق ما را به ارزش مبادله‌اي به عنوان شيوه‌ي تجلي يا شكل پديداري ضروري ارزش باز مي‌‌گرداند. با اين همه، در حال حاضر، بايد ماهيت ارزش را مستقل از شكل پديداري‌اش بررسي كنيم.»[14]

چرا ماركس اين تمايز آشكار را بين ارزش مبادله‌اي و ارزش قائل مي‌شود، و اهميت آن چيست؟ پاسخ در ماهيت ويژه يا خاصِ خودِ توليد ارزش نهفته است. ماركس مي‌نويسد كه «روي پيشاني ارزش نوشته نشده است كه چيست.» ارزش قائم به ذات، مستقل از محصولاتي كه در آن تجسد مي‌يابد، وجود ندارد. ارزش ابتدا به عنوان رابطه‌اي كمي ظاهر مي‌شود ــ يك كالا مي‌تواند با كالاي ديگر مبادله شود چون هر دو كالا كميت‌ها يا مقادير برابري از زمان كار (از لحاظ اجتماعي ميانگين) را در بر مي‌گيرند. بنابراين، ارزش هرگز بي‌واسطه مشهود نيست: ضرورتاً ابتدا به عنوان ارزش مبادله‌اي، به عنوان رابطه‌اي كمي بين چيزها پديدار مي‌شود. اما، مبادله‌ي چيزها فقط رابطه‌اي كمي نيست، زيرا بايد كيفيتي مشترك در چيزها باشد كه آن‌ها را قادر سازد با يكديگر مبادله شوند. بدون كيفيت يا جوهري هم‌اندازه، مبادله‌ي محصولات مجزا ممكن نيست. دو كالا مي‌توانند وارد رابطه‌اي كمي بشوند فقط اگر كيفيتي مشترك داشته باشند. ماركس نشان مي‌دهد كه اين كيفيت كار مجرد يا همگون است: «برابري به معناي تام ميان انواع متفاوت كار تنها مي‌تواند نتيجه‌ي تجريد از نابرابري‌هاي واقعي آن‌ها باشد، يعني نتيجه‌ي تقليل آن‌ها به سرشت مشترك‌شان، به سرشتي كه آن‌ها به مثابه‌ي صرف‌كردنِ نيروي كار انساني، به مثابه‌ي كار انساني بي‌هرگونه تشخصي، دارند.» كار مجرد ــ كار صرف‌شده بدون توجه به فايده يا ارزش مصرفي محصول ــ جوهر ارزش است. اما چون كار مجرد در محصولات شيئيت مي‌يابد، ارزش ابتدا به عنوان رابطه‌اي كمي بين محصولات ــ ارزش مبادله‌اي ــ پديدار مي‌شود (و بايد چنين پديدار شود). اين نمود چنان مقاومت‌ناپذير است كه خود ماركس آشكارا تا زماني نسبتاً ديرهنگام در بسط سرمايه، ارزش مبادله‌اي را با شكل‌هاي خاص آن از ارزش، متمايز از خود ارزش، شرح نداده بود.

ماركس مدعي است كه نه بزرگ‌ترين فيلسوفان مانند ارسطو و نه بزرگ‌ترين اقتصادسياسي‌دانان كلاسيك مانند ريكاردو، قادر نبودند كه از نمود ارزش در مبادله فراتر بروند و به بررسي خود ارزش بپردازند. اين محدوديت ريشه‌هاي عيني دارد. از اين واقعيت ناشي مي‌شود كه ارزش «مي‌تواند تنها در رابطه‌اي اجتماعي بين كالا و كالا پديدار شود.» ذات يعني ارزش، همچون ارزش مبادله‌اي به نظر مي‌رسد و بايد هم چنين به نظر برسد. چون «تأمل پس از وقوع، و بنابراين با در اختيار داشتن نتايج حاضر و آماده‌ي فرايند تكامل آغاز مي‌شود»، عملاً، دست‌كم در ابتدا، درهم‌آميختن ارزش با ارزش مبادله‌اي اجتناب‌ناپذير است. اين مانع مفهومي چنان عيني است كه چنانكه ديديم، حتي ماركس آشكارا بر تمايز بين ارزش مبادله‌اي و ارزش در فقر فلسفه، گروندريسه يا پيش‌نويس 1861ـ1863 انگشت نمي‌گذارد. فقط در فصل اول سرمايه است كه ماركس مي‌نويسد:

پس اگر در آغاز اين فصل، بنا به رسم رايج، گفتيم كه كالا هم ارزش مصرفي است و هم ارزش مبادله‌اي، اين امر به معناي دقيق كلمه اشتباه است. كالا ارزش مصرفي، يا شيء مفيد، و «ارزش» است. به محض آنكه ارزش كالا شكل ويژه‌ي پديداري خود را كه متمايز از شكل طبيعي‌اش است مي‌يابد، آن‌چنان كه هست، چون چيزي دوگانه پديدار مي‌شود. اين شكل پديداري ارزش مبادله‌اي است، و هنگامي كه كالا به صورت جداگانه نگريسته شود هرگز داراي اين شكل نيست بلكه فقط هنگامي كه در رابطه‌ي ارزشي يا رابطه‌ي مبادله‌اي با كالاي متفاوت دومي قرار مي‌گيرد، اين شكل را به دست مي‌آورد[15].

 

ماركس چگونه توانست آشكارا تفاوت بين ارزش مبادله‌اي و ارزش را مشخص كند؟ ماركس با نمود ارزش در رابطه با كالاهاي متمايز آغاز مي‌كند. پس از توضيح تعين كمي ارزش (دو كالاي متفاوت مي‌توانند با يكديگر مبادله شوند، مادامي كه مقادير برابري زمان كار لازم از لحاظ اجتماعي دربرداشته باشند)، به كندوكاو شرايطي مي‌پردازد كه شرط اين مبادله را ممكن مي‌سازد. وي كشف مي‌كند كه شرط اين امكان كه مقاديري از زمان كار با يكديگر مبادله شود، كيفيت يا عنصر مشتركي است. اين عنصر مشترك كار مجرد يا نامتمايز است. توضيح ماركس درباره‌ي سرشت دوگانه‌ي كار ــ كه وي سهم يگانه‌ي خود در نقد اقتصاد سياسي مي‌داند ــ جوهر ارزش، يعني كار مجرد، را روشن مي‌كند. اين امر نيز امكان مي‌دهد كه ارزش را مستقل از شكل پديداري‌اش مفهوم‌پردازي كرد. ماركس مي‌نويسد: «در واقع، ما از ارزش مبادله‌اي، يا رابطه‌ي مبادله‌اي‌ كالاها، آغاز كرديم تا رد ارزش را كه درون اين رابطه پنهان شده است بيابيم.»[16]

مناسب است تكرار كنيم كه ارزش نمي‌تواند به شيوه‌اي بي‌واسطه مفهوم‌پردازي شود يعني بدون اينكه دستخوش انحراف مفهومي شود كه از نمود آغاز مي‌كند، زيرا ارزش خود را در رابطه‌ي مبادله‌اي كالا با كالا نشان مي‌دهد. ما بايد از شكل پديداري ارزش مبادله‌اي آغاز كنيم و رابطه‌ي ارزشي را كه در آن درون‌ماندگار است «بيابيم». غيرممكن است كه از طريق معكوس اقدام كرد، يعني از ارزش به ارزش مبادله‌اي برسيم زيرا ذات (ارزش) بي‌درنگ در دسترس نيست. با اين همه، اين امر كه «جوهر اجتماعي همانندي» كه يك كالا را قادر مي‌سازد تا با كالاي ديگري مبادله شود، تنها با آغاز كردن از رابطه مبادله‌اي و رسيدن به آنچه مبادله را ممكن مي‌سازد قابل درك مي‌شود، متضمن ريسك خطرناكي است: يعني آگاهي با توقف در نمودِ پديداري ارزش بدون پژوهش درباره‌ي شرايط امكان‌پذيري آن، در اين انحراف گير مي‌كند. چون ارزش تنها مي‌تواند خود را به عنوان رابطه‌اي اجتماعي بين يك كالا با كالاي ديگر نشان دهد، بسهولت به نظر مي‌رسد كه روابط مبادله عامل توليد ارزش است. اين نمود چنان قدرتمند است كه حتي ماركس نيز آشكارا تفاوت بين ارزش مبادله‌اي و خودِ ارزش را تا زماني بسيار ديرتر در جريان بسط سرمايه مطرح نمي‌كند.

اينكه ماركس نهايتاً اين تمايز را قائل مي‌شود از اهميتي اساسي برخوردار است، زيرا حاكيست كه تلاش براي بهبود جنبه‌ي زيان‌بار توليد ارزش توسط تغيير رابطه‌ي مبادله‌اي بنياداً ناقص است. چون ارزش مبادله‌اي نمود ارزش است، ارزشي كه جوهرش كار مجرد است، مسئله‌ي اساسي توليد سرمايه‌داري مي‌تواند تنها با تغيير ماهيت خودِ فرايند كار موردتوجه قرار بگيرد.

هنگامي كه ماركس مي‌نويسد، «تحليل ما نشان داده است كه شكلِ ارزش يا تجلي ارزش كالا از ماهيت ارزشِ كالا ناشي مي‌شود، نه اينكه برعكس ارزش و مقدار ارزش از شيوه‌ي تجلي‌شان به عنوان ارزش مبادله‌اي ايجاد ‌شوند»،[17] اين نكته را خاطرنشان مي‌كند. اين موضوع به روشن‌كردن اين امر كمك مي‌كند كه چرا بسياري ــ از جمله برخي از پرهياهوترين منتقدان سرمايه‌داري ــ نمي‌توانند به درستي مشكل اصلي آن را تشخيص دهند. چون ارزش بايد خود را به عنوان ارزش مبادله نشان دهد، به نظر مي‌رسد كه از ريشه برافكندن توليد ارزش وابسته به تغيير روابط مبادله‌اي است. اما تغيير روابط مبادله‌اي به جاي تغيير شرايط كار نمي‌تواند توليد ارزش را از بين ببرد، حتي اگر توليد ارزش از روابط مبادله‌اي جدايي‌ناپذير باشد. با اينكه تغيير رابطه‌ي مبادله‌اي مي‌تواند بر تعيين كمي ارزش تأثير بگذارد، نمي‌تواند تعيين كيفي آن، يعني خود جوهر ارزش، را تغيير دهد. با اين همه، ماهيت ويژه‌ي مناسبات اجتماعي سرمايه‌داري كه در آن جوهر ارزش در نسبت‌هاي كمي در مبادله‌ي محصولات پديدار مي‌شود، سبب مي‌شود تا چنان به نظر برسد كه گويي تغيير رابطه‌ي مبادله‌اي اهميت اساسي دارد. در مجموع، در خود ماهيت توليد ارزش نهفته است كه ماهيت راستين آن سوءتعبير شود. رازورزي از خودِ وجودِ شكل ارزش جدايي‌ناپذير است.

چنانكه ماركس در سراسر سرمايه خاطرنشان مي‌كند، مشكل بنيادي سرمايه‌داري بيش از آنكه روابط مبادله‌اي باشد، شكل خاصي است كه كار به خود مي‌گيرد: كار مجرد يا كار بيگانه‌شده. به اين دليل، ماركس به اين كشف اقتصادسياسي‌دانان كلاسيك قانع نيست كه كار خاستگاه همه‌ي ارزش‌هاست. ماركس استدلال مي‌كند كه مهم‌تر از آن، نوع كاري است كه ارزش مي‌آفريند و به عنوان جوهر آن عمل مي‌كند. تنها زماني كه اين موضوع تشخيص داده شود، اين امكان وجود دارد كه به رابطه‌ي اجتماعي كه سرمايه‌داري را تعريف مي‌كند و لازمست از ريشه‌ برانداخته شود معطوف شد. ماركس تأكيد مي‌كند كه «كافي نيست كالا به «كار» تقليل داده شود؛ كار بايد به شكل دوگانه‌ي خود تجزيه شود ــ از سويي به كار مشخص در ارزش‌هاي مصرفي كالا و از سوي ديگر به كار لازم از لحاظ اجتماعي كه در ارزش مبادله‌اي محاسبه مي‌شود.» دقيقاً به دليل ماهيت خاص خود توليد ارزش بسيار ساده مي‌توان با سرسختي به نظرگاهي پاي‌بند بود كه به موضوع اصلي نمي‌رسد. چنانكه ماركس مطرح مي‌كند: «اما به ذهن اين اقتصاددان‌ها خطور نمي‌كند كه پيش‌انگاشت تمايز صرفاً كمي بين انواع كارها وحدت يا برابري كيفي آن‌ها و بنابراين تقليل آن‌ها به كار مجرد انساني است.»[18]

نكته‌ي سوم: دو نتيجه‌گيري و يك پرسش عمده از تحليل ماركس برمي‌خيزد، نخستين نتيجه‌گيري اين است كه روابط مبادله‌اي به‌جاي اينكه تجلي پي‌پديدار ساختار عميق ارزش باشد در رابطه‌اي ديالكتيكي با ارزش قرار دارد، چنانكه ارزش به رابطه‌ مبادله‌اي وابسته است و رابطه مبادله‌اي به ارزش. دومين نتيجه‌گيري جايگاه غيرمادي (شبح‌وار) اما عيني مفهوم ارزش را تاييد مي‌كند. تمامي تلاش‌ها براي اندازه‌گيري مستقيم ارزش شكست خواهد خورد. سوال بزرگ اين است كه بازنمود پولي تا چه حد درباره ارزش معتبر و صحيح است يا به بيان ديگر چگونه رابطه‌ي بين عدم ماديت( ارزش) و عينيت (چنانكه توسط بازنمود پولي ارزش بيان مي‌شود) عملاً راهگشاست.

ماركس اين مسئله را به طريق‌هاي مختلف بررسي مي‌كند: « تنها تجلي هم‌ارزي بين انواع متفاوت كالاهاست كه عملاً با تبديل انواع متفاوت كار نهفته در انواع متفاوت كالاها به آنچه در همه آنها مشترك است يعني به كار انساني به‌طور كلي سرشت ويژه‌ي كار ارزش‌آفرين نشان مي‌دهد.» در اينجاست كه ما با پاسخي جزئي به پرسش چگونگي تقليل كار ماهرانه و پيچيده به كار ساده‌ي انساني روبرو مي‌شويم. اما ماركس در ادامه مي‌گويد نيروي كار انساني در حالت سيال خود ــ جالب است كه ماركس غالباً از مفهوم سياليت در سرمايه استفاده مي‌كند ــ يا كار انساني ارزش مي‌آفريند اما خودش ارزش نيست. كار تنها در حالت انعقاديافته‌ي خود يعني در شكل شي به ارزش تبديل مي‌شود. پس تمايزي بين فرآيند كار و شي‌اي كه توليد مي‌شود لازم است. اين ايده‌ي رابطه‌ي بين فرآيند و شيء در راستاي ايده‌ي سياليت در تحليل ماركس مهم است. هرچه ماركس بيشتر به آن متوسل مي‌شود از ديالكتيك به‌عنوان منطق صوري به ديالكتيك به‌عنوان فلسفه‌ي فرآيند تاريخي نزديك مي‌شود. كار انساني فرآيندي ملموس است اما در پايان اين فرآيند به يك چيز يعني كالا دست مي‌يابيد كه ارزش را لخته يا منعقد مي‌كند. با اينكه اين فرآيند بالفعل مهم است اما شي‌ء است كه ارزش دارد و شي است كه كيفيت عيني دارد. براي اينكه ارزش پارچه‌ي كتاني به‌عنوان لخته‌اي از كار انساني تجلي يابد كار انساني بايد به‌عنوان يك شيئيت تجلي يابد كه از لحاظ چيز بودن با خود پارچه‌ي كتاني متفاوت است و با اين‌همه وجه مشترك پارچه كتاني با كالاهاي ديگر است.

مسئله اين است چگونه ارزش «كه از لحاظ چيز بودن با خود پارچه كتاني متفاوت است» بازنموده مي‌شود. پاسخ در شكل كالايي پول نهفته است اما ماركس پيش از پاسخ به اين پرسش برخي از ويژگي‌هاي را در اين رابطه هم‌ارزي بررسي مي‌كند. نخستين ويژگي كه با بررسي شكل هم‌ارز نظر را به خود جلب مي‌كند اين است كه ارزش مصرفي خاصي «به‌شكل پديداري ضد آن يعني ارزش بدل مي‌شود و اين رابطه اجتماعي را پنهان مي‌كند.» در ادامه مي‌گويد «پيكر كالا كه به‌عنوان هم‌ارز به كار مي‌رود هميشه تجسد كار مجرد انساني تجلي مي‌شود و هميشه محصول كار مفيد و مشخص خاصي است.» دومين ويژگي اين است كه كار انضمامي به‌شكل پديداري ضد آن يعني كار مجرد انساني بدل مي‌شود و سومين ويژگي اين است كه كار خصوصي «شكل ضد خود را پيدا مي‌كند يعني كار در شكل مستقيماً اجتماعي خود».

در اينجا با قطعه‌ي مهمي درباره ارسطو روبرو مي‌شويم. ارسطو مي‌گويد: «بدون برابري مبادله‌اي در كار نيست و بدون برابري سنجش‌پذيري ممكن نخواهد بود.»[19] رابطه‌ي بين شكل‌هاي نسبي و هم‌ارز، ارزش برابري را بين كساني كه مبادله مي‌كنند پيش‌فرض قرار مي‌دهد. انتساب برابري درون نظام بازار بي‌نهايت مهم است؛ ماركس آن را شرط بنيادي براي كاركرد سرمايه‌داري از لحاظ تئوريك مي‌داند. ارسطو نيز نياز به سنجش‌پذيري و برابري را در روابط مبادله درك مي‌كرد اما نمي‌توانست تشخيص دهد كه چه چيزي در پس آن قرار دارد. اما چرا نمي‌توانست؟ پاسخ ماركس اين است كه شالوده‌ي جامعه‌‌ي يونان بر كار برده‌ها استوار بود و در نتيجه نابرابري آدم‌ها و نيروي كارشان پايه‌اي طبيعي داشت. در جامعه‌ي برده‌داري آن نوع تئوري ارزش كه ما در جامعه‌ي سرمايه‌داري به دنبال آن هستيم نمي‌توانست وجود داشته باشد. بنابراين بايد بار ديگر به خاص بودن تاريخي نظريه‌ي ارزش براي سرمايه‌داري توجه كنيم. اين موضوع بار ديگر ماركس را به بسط سه ويژگي شكل پولي براي تشخيص تقابلي نوظهور سوق مي‌دهد: «تضاد دروني بين ارزش مصرفي و ارزش كه در كالا نهفته است با تضادي بيروني يعني با رابطه‌ي بين دو كالا نشان داده مي‌شود چنانكه يك كالا كه ارزش آن قرار است تجلي يابد مستقيماً فقط ارزش مصرفي به‌شمار مي‌آيد درحاليكه كالاي ديگري كه قرار است در آن اين ارزش تجلي يابد مستقيماً فقط ارزش مبادله‌اي تلقي مي‌شود.»[20]

اين تضاد بين تجلي ارزش و جهان كالاها يعني تضادي كه به تباين بين كالاها و پول مي‌انجامد بايد به‌عنوان بروني‌شدن چيزي تفسير شود كه در خود كالا دروني شده است. هنگامي كه اين تضاد بيروني مي‌شود آشكار و صريح مي‌شود. رابطه‌ي بين كالاها و پول محصول دوشاخگي بين ارزش مبادله و ارزش مصرفي ‌است كه ما از همان آغاز به‌عنوان امري دروني در كالا مورد تاكيد قرار داديم.

 

***

 

اكنون با ذكر اين نكات مي‌توانيم روش ماركس را مشخصاً بررسي كنيم. فصل يكم سرمايه زمينه‌ساز چگونگي تكوين پول از مبادله‌ي كالاهاست. اما اين تكوين نياز به ميانجي‌هاي دارد تا پيشرفت مفاهيم موردنظر ماركس و تبديل آن را به مفاهيم پيچيده‌تر نشان دهد. بي‌شك عناوين دو فصل نخست ماركس و نظم آن‌ها كاملا آگاهانه از سوي ماركس انتخاب شده است: ابتدا كالا و فقط بعد مبادله. همين جا بايد نكته‌ي مهمي را درباره‌ي ماهيت پول توضيح بدهيم. در برداشت ماركسيسم عاميانه از نحوه‌ي‌ تكوين پول در سرمايه اينطور ادعا شده كه گويي مسير حركت و پيش‌روي ماركس از معامله‌ي پاياپاي به مبادله‌ي كالايي و از آنجا به پول به عنوان هم‌ارز عام بوده است. در فصل اول ما هيچ بحثي درباره‌ي معامله‌ي پاياپاي نداريم. ماركس پول را به عنوان ابزاري براي چيره‌شدن بر محدوديت‌هاي معامله‌ي پاياپاي استنتاج نمي‌كند بلكه پول را به عنوان شكل ضروري براي تشكيل عيني ارزش استنتاج مي‌كند. به طور خلاصه، فصل يكم در كل فرايند مبادله را مطالعه نمي‌كند و همچنين پيشنهاداتي براي مبادله نمي‌دهد. پرسش اين فصل اين است كه كالا چيست و كالا بودن مستلزم تمامي تعيينات فصل اول از جمله تعيينات بخش 3 درباره‌ي شكل ارزش است كه در آن نشان داده مي‌شود كه تجلي كافي و مناسب ارزش كالاها مستلزم وجود پول است.

ماركس با تجزيه‌ي كالا به ارزش مصرفي و ارزش مبادله‌اي آغاز مي‌كند. ارزش مصرفي با پيكر و جسم كالا يعني شكل طبيعي يكسان گرفته مي‌شود. هم‌زمان كالاها هم‌زمان «حامل ارزش مبادله‌اي» هستند. چگونه مبادله مي‌تواند چيزي بيش از انتقال ارزش‌هاي مصرفي ناهمگن از اين دست به آن دست باشد؟ ماركس مي‌خواهد نشان دهد كه كالاها داراي ارزشي مستقل از ارزش‌هاي مصرفي خود هستند كه سبب مي‌شود هم‌ارز شوند. آنگاه سوالي كه مطرح مي‌شود اين است كه چگونه ارزش كالاها بيان مي‌شود؟ يعني چگونه اين ارزش شكل پديداري خاص خود را كسب مي‌كنند. تنها زماني كه ارزش به نحو مناسبي بيان شود مي‌توان گفت كه ارزش چون «ضد» ارزش مصرفي بيان شده است. زيرا بارها و بارها ماركس اشاره مي‌كند كه ارزش «يك ذره ماده ندارد و صرفاً واقعيت اجتماعي است.» پس اگر ارزش يك «رابطه‌ي صرفاً اجتماعي» است، جست‌وجو براي ذات ارزش درون يك كالاي منفرد آشكارا بيهوده است. بنابراين ما بايد به خارج از آن برويم و آن را در روابط پيشرفته‌اش بيابيم. متوجه باشيم كه روابط بين كالاها با تجلي ارزش كالاها يكسان نيست. تجلي ارزش كالاها از روابط معيني استنتاج مي‌شود و نمود مي‌يابد اما همان روابط نيست. ماركس به توضيح تجلي‌هاي ممكن ارزش از طريق تكامل روابط كالاها مي‌پردازد. ابتدا مثل هر مقوله‌ي ديگر از ساده‌ترين رابطه يعني شكل ساده‌ي ارزش شروع مي‌كند. كه در آن هم ارزي كالاهاي متفاوت بيان مي‌شود.

شكل I: شكل ساده ارزش

 x كالاي y  = A كالاي B

 ايرادي كه در اينجا گرفته مي‌شود اين است كه علامت تساوي برابري ارزش اين دو كالا را نشان مي‌دهد يعني ارزش A = ارزش B كه ماركس كاملا به عنوان يك همانگويي رد مي‌كند. ماركس تاكيد دارد كه در تجلي ارزش A در هم ارز B، كالاي B چون ارزش مصرفي ظاهر مي‌شود و نه ارزش. بنابراين «در رابطه‌ي ارزش كه در آن كت هم‌ارز كتان است، شكل كت به عنوان شكل ارزش عمل مي‌كند. بنابراين، ارزش كالاي كتان با پيكر يا جسم فيزيكي كالاي كت بيان مي‌شود. يعني ارزش يكي با ارزش مصرفي ديگر.» با چنين برداشتي بايد بيان شكل ساده چنين باشد: x كالاي A ارزش خود را در y ارزش مصرفي B بيان مي‌كند. به اين طريق مي‌گوييم كالاي اول شكل نسبي ارزش است و كالاي دوم كاركرد هم‌ارز آن را انجام مي‌دهد. اين شكل ساده به تعبيري شكل سلولي يا به گفته‌ي هگل «شكل در خود» پول است.

دو اصطلاح در اينجا به كار برده مي‌شود: ارزش نسبي و ارزش هم‌ارز. ارزش نسبي كالاي من قرار است بر حسب ارزش كالاي شما بيان شود، پس كالاي شما قرار است مقياس يا ملاك ارزش كالاي من باشد، حالا اين رابطه را برعكس كنيد آن‌وقت كالاي من ارزش هم‌ارز كالاي شما خواهد بود. تمام آنچه ماركس مي‌خواهد در اين بخش نشان دهد اين است كه عمل مبادله سرشتي دوگانه دارد. قطب‌هاي نسبي و شكل‌هاي هم‌ارز كه در آنها كالاي هم‌ارز شكل تجسد كار مجرد انساني را به خود مي‌گيرد. تضاد بين اين دو قطب يعني ارزش مصرفي و ارزش يا همان ارزش مبادله كه پيشتر در كالا دروني شده بود اكنون در ظاهر يا سطح با تضادي بيروني بين يك كالا كه ارزش مصرفي است و ديگري كه بازنمود ارزش آن در مبادله است به نمايش در مي‌آيد: يكي قطب فعال است يعني ارزش و ديگري قطب منفعل كه ارزش مصرفي است.

 شكل ساده ارزش براي اينكه تجلي كافي و مناسب ارزش باشد نابسنده است. نابسندگي شكل ساده در اين است كه كالا در آن فقط به يك كالاي ديگر مربوط شده است و اين به معناي آن است كه ارزش به آن كليت تجلي دست نيافته است يعني كليتي كه پيش‌فرض بخش اول است: اينكه بنياد شبكه‌ي روابط مبادله‌اي نوعي نيرو است كه آنها را تنظيم مي‌كند و بسياري از روابط مبادله‌اي يك كالا را ممكن است در بر داشته باشد. ماركس پس از تحليل شكل ساده ارزش و بررسي تضاد دروني آن به گذار مهمي دست مي‌زند كه منطق آن را به اين شكل تحليل مي‌كند. گذار از شكل ساده به شكل پيچيده‌تري ضروري است تا توانايي آن براي بيان بهتر ارزش آزموده شود. به اين طريق ماركس شكل ساده را به شكل جامع‌تر ارزش تبديل مي‌كند يعني شكل گسترده‌ي ارزش:

شكل II: شكل گسترده ارزش

 y كالاي B

z كالاي A ارزش خود را در يا x كالاي ‍C بيان مي‌كند.

 w كالاي D

 

در نگاه اول به نظر مي‌رسد كه ماركس مسئله را حل كرده است زيرا مي‌گويد كه اين شكل نشان مي‌دهد كه «ارزش كتان بدون تعيير در مقدار باقي مانده است چه در كت، يا قهوه يا آهن يا در بيشماري از كالاها تجلي يابد.» اما موضوع به اين سادگي نيست زيرا تمامي اين هم‌ارزهاي كالايي سنجش‌پذير با هم نيستند. در اين شكل كالاهاي B، C، ِD و غيره «واحدهاي» بديل ارزش هستند كه منطقا در روابط كالايي نهفته‌اند. اين‌ها راه‌هاي بديل بيان ‌A به عنوان ارزش هستند. بنابراين مسئله‌ي تجلي مناسب واحد ارزش و مقدار آن هنوز بايد حل شود. ماركس سه دليل براي نقص آنها بيان مي‌كند: 1) رشته‌هاي تجلي‌هاي نسبي ارزش ضرورتاً ناكامل‌ هستند و موزاييكي رنگارنگي از تجلي‌هايي را نشان مي‌دهند كه با ديگران در تجانس نيستند (حرف ربط يا اين موضوع را نشان مي‌دهد) 2) تمامي شكل‌هاي هم‌ارز خاص فقط تجلي‌هاي محدود ارزش هستند و هيچكدام همه ديگران را كنار نمي‌گذارد (3) هر كالايي كه در سمت چپ اين رابطه قرار مي‌گيرد مجموعه‌ي متفاوتي از تجلي‌هاي نسبي ارزش دارد از اين رو قادر نيستند كه به تجلي واحدي از ارزش برسد.

بار ديگر، هيچ تجلي بسنده‌اي از ارزش يافت نشده است. ماركس اين مشكلات نهفته در شكل ارزش گسترده را با معكوس كردن رابطه حل مي‌كند و به شكل عام ارزش مي‌رسد.

شكل III. شكل عام ارزش

 y كالاي B

و x كالاي C هر كدام ارزش خود را در z كالاي A بيان مي‌كنند

و w كالاي D

و به همين ترتيب

 

بايد دقت كنيم كه اين شكل ارزش جديدي است نه تكرار شكل گسترش‌يافته. برتري شكل عام بر شكل‌هاي قبلي اين است كه اكنون (1) كالاها ارزش خودشان را در شكلي ساده يعني در يك كالا بيان مي‌كنند (2) در شكلي يك‌دست بيان مي‌كنند زيرا هر بار در يك كالاي واحد بيان مي‌شود. پس در اينجا بعد متجانس ارزش يافت شده است. به گفته‌ي ماركس «كالاها توسط اين شكل براي نخستين بار به واقع در رابطه با يكديگر به عنوان ارزش قرار مي‌گيرند يا اجازه داده مي‌شود براي يكديگر به عنوان ارزش‌هاي مبادله‌اي ظاهر شوند.»

اما تثبيت بعد ارزش فقط مي‌تواند نتيجه‌ي عمل مشترك كل جهان كالاها با كنارنهادن يك كالا از ميان خود و وضع كردن آن به عنوان هم‌ارز عام آن مطرح شود. به صورت صوري هر كالا ممكن است بخواهد در جايگاه هم‌ارز عام قرار گيرد. اين كالاي طردشده از جهان كالاها به عنوان ارزش مصرف يك كالاي منفرد بايد باشد اما هم‌زمان بايد كالاي عام باشد. ماركس در ويراست اول سرمايه غرابت اين موضوع را به اين شرح مطرح مي‌كند: «گويي همراه با شيرها، ببرها، خرگوش‌ها و ساير حيوانات واقعي ديگري كه در مجموع انواع گوناگون قلمرو حيوانات را تشكيل مي‌دهد، علاوه بر آن نوعي به نام حيوان وجود دارد يعني تجسد منفرد كل قلمرو حيواني.»

طلا يك كالاست اما تنها نوع نيست. بي‌واسطه مبادله‌پذير است به نحوي كه ديگر كالاها از اين خصوصيت برخوردار نيستند. «شكل طبيعي آن شكلي است كه به طور مشترك توسط ارزش همه‌ي كالاهاي ديگر پذيرفته مي‌شود، بنابراين مستقيما با كالاهاي ديگر قابل مبادله است.» ديالكتيك شكل ارزش اكنون به نتيجه‌ي مهمي مي‌رسد. در شكل ساده ارزش نقش خاصي كه مفهوم هم‌ارز بازي مي‌كند از قبل به تلويح وجود دارد، اما در شكل عام، تكين‌بودگي هم‌ارز عام مستقيماً كالاها را از لحاظ اجتماعي براي نخستين بار به ارزشي همگن و متجانس بدل مي‌كند.

اكنون گذار را به پول بررسي مي كنيم. ماركس اِشكال شكل سوم يعني شكل عام ارزش را در دو جمله بيان مي‌كند: «شكل عام ارزش شكل ارزش به طور كلي است. بنابراين هر كالايي مي‌تواند اين نقش را بپذيرد.» اما بيش از يك هم ارز عام نمي‌تواند وجود داشته باشد. بنابراين اصل انتخاب بايد همه كالاها به جز يك كالا را كنار گذارد. منطقا چيزي وجود ندارد كه آنها را از هم متمايز سازد اما مسئله با «رسم و رسوم اجتماعي» حل مي‌شود كه همه كالاها جز يك كالا يعني طلا را كنار مي‌گذارد. اين استدلال يعني گذار به پول به شرح زير است: (1) به طور صوري هر كالايي مي‌تواند به عنوان هم‌ارزي عام عمل كند. (2) اما به واقع فقط يك كالا مي‌تواند به عنوان هم‌ارز عام عمل كند (دست‌كم هم‌زمان) (3) ضرورتاً براي بنيان نهادن ارزش بايد يك كالا انتخاب شود. اين شرايط از لحاظ منطقي لازمست اما بايد از لحاظ عملي برآورده شود . تنها و تنها تا زماني كه يك كالا از لحاظ اجتماعي انتخاب نشود، شكل هم‌ارز عام بالفعل نيست. به گفته ماركس «اين كالا شكل مستقيماً اجتماعي دارد زيرا هيچ كالاي ديگري در اين موقعيت نيست.» و پول اين كار را انجام مي‌دهد.

شكل پولي شكل ارزش و مناسب‌ترين تجلي آن است كه به اين شكل بيان مي‌شود:

شكل IV. شكل پولي ارزش

 20 يارد پارچه كتان

 يك كت

40 پوند قهوه

يك پوند چاي همگي ارزش خود را در 2 اونس طلا بيان مي‌كنند

نيم تن آهن

و به همين ترتيب

ماركس خيلي خلاصه اشاره مي‌كند كه قيمت در شكل پولي نهفته است زيرا هر كالايي اكنون ارزش خود را در مسكوك طلا بيان مي‌كند. اما به نظر مي‌رسد نكات بيشتري وجود داشته باشد. ما از اين ملاحظه ماركس شروع كرديم كه طلا خودش پول است و قيمتي ندارد. اما آيا ارزش دارد؟ تمامي بحث درباره‌ي شكل ساده و شكل گسترده‌ي كالا اين بود كه به كالا اجازه داده شود ارزش خود را در پيكر مادي ديگري بيان كند زيرا نمي‌تواند ارزش خود را در پيكر طبيعي‌اش بيان كند. اما پول ارزش را در ارزش مصرفي خود بيان مي‌كند چون پول ويژگي‌هاي شكل هم‌ارز را كه پيش‌تر بيان كرديم تثبيت مي‌كند يعني اينكه ارزش مصرفي به عنوان ارزش شمرده مي‌شود. نيازي نيست تا ارزش آن در كالاي ديگري بيان شود زيرا به عنوان ارزش براي خود نياز ندارد تجلي ارزش در خود مانند ساير كالاها باشد. پول نشان مي‌دهد كه ارزش «براي خود» است از اين لحاظ كه بي‌واسطه قابل‌مبادله است. آنچه پول در روابط خويش با كالاهاي ديگر بيان مي‌كند قدرت خريدش است.

نتيجه مي‌گيريم فصل اول بخش سوم تمرين درخشاني از انديشه‌ورزي ديالكتيكي ماركس است كه پول را درون جهان كالايي قرار مي‌دهد . وي نشان مي‌دهد كه پول حجاب صرف روابط ارزشي ذاتي نيست بلكه خودش ذاتي نظام سرمايه‌داري توليد است. به طور خلاصه وي ثابت كرد كه شكل ارزش از مفهوم ارزش پديدار مي‌شود.

 

ادامه دارد




ادامه مطلب...
تاریخ: جمعه 25 مهر 1393
ارسال توسط امید

بازخواني نخستين فصل «سرمايه» / حسن مرتضوي (۱)

سه چارچوب مفهومي عمده يعني سه سنت فكري و سياسي الهام‌بخش ماركس در تحليلي هستند كه وي در كتاب سرمايه مطرح كرده است:[1] اين سه منبع عبارتند از اقتصاد سياسي كلاسيك يعني اقتصاد سياسي قرن هفدهم تا اواسط قرن نوزدهم. اين اقتصاد عمدتاً انگليسي است و به انديشمنداني مانند ويليام پتي، لاك، هابز، و هيوم تا اسميت، مالتوس و ريكاردو و اقتصادداني مانند جيمز استوارت وابسته است. البته سنت فرانسوي اقتصاد سياسي يعني فيزيوكرات‌هايي مانند كنه، تورگو و بعدها سيسموندي و سه و نيز آمريكايي‌هايي مانند كري نيز مطرح مي‌شود. دومين جزء سازنده در نظريه‌پردازي ماركس، تأملات و پژوهش فلسفي خود ماركس است كه براي وي از يوناني‌ها آغاز مي‌شود؛ از اپيكور، ارسطو و سنت انديشه‌ي يوناني تا سنت انتقادي فلسفي آلمان مانند اسپينوزا، لايبنيتس، و برتر از همه هگل. همچنين تأثير هيوم، كه هم فيلسوف برجسته‌اي بود و هم اقتصادسياسي‌دان، و نيز دكارت و روسو بر ماركس چشمگير است. سومين سنت، سوسياليسم آرمان‌شهري است. در زمان ماركس اين سنت عمدتاً فرانسوي بود اما از انگليسي‌ها مي‌توان توماس مور و رابرت اوئن را مثال زد. اما در فرانسه فوران عظيم انديشه‌ورزي آرمان‌شهري در دهه‌هاي 1830 و 1840 عمدتاً تحت‌تأثير نوشته‌هاي قديمي‌تر سنت سيمون، فوريه و بابوف بود. هدف ماركس دگرگون ساختن پروژه‌ي راديكال سياسي از سوسياليسم توخالي آرمان‌شهري به كمونيسمي علمي بود. اما براي اين كار نمي‌توانست فقط آرمان‌شهرباورها را در مقابل اقتصاد‌سياسي‌دان قرار دهد. ماركس مي‌بايست روشي اجتماعي ـ علمي را از نو مي‌آفريد و شكل‌بندي مي‌كرد.

ماركس از تمامي موانعي كه در مقابل خوانندگان قرار مي‌گرفت كاملا آگاه بود و به همين دليل به خواننده در فهم چند فصل اول به ويژه شكل ارزش هشدار مي‌دهد. دو علت بنيادي براي اين مطلب وجود دارد؛ يكي مربوط به روش سرمايه است كه در ادامه به آن خواهم پرداخت و ديگري شيوه‌اي است كه ماركس پروژه‌ي خود را بر اساس آن تنظيم مي‌كند.

هدف ماركس فهم كاركرد سرمايه‌داري از طريق نقد اقتصاد سياسي بود. ماركس مي‌دانست كه اين تكليف عظيمي است. براي نيل به اين هدف مجبور بود دستگاهي مفهومي ايجاد كند كه به درك پيچيدگي سرمايه‌داري كمك كند و از اين‌رو در مقدمه‌ي خود توضيح مي‌دهد كه چگونه اين كار را انجام خواهد داد. وي به تفاوت روش عرضه‌داشت از روش پژوهش اشاره مي‌كند. هر محققي هنگام پژوهش علمي هر پديده، با دو مسئله‌ي ويژه روبرو است: خود پژوهش و ديگري نحوه‌ي بازنمايي يا ارائه و عرضه‌‌داشت آن. پژوهش در ذهن محقق لزوماً همان مسير بازنمايي را طي نمي‌كند. در پژوهش، محقق با هر آنچه وجود دارد ــ با واقعيت آن‌طور كه تجربه مي‌شود و توصيفات موجود از آن تجربه، (در كتاب سرمايه با توصيفات اقتصاد‌سياسي‌دان‌ها، آمارها، نظرات فيلسوفان، آثار رمان‌نويس‌ها و نظاير آن)ــ روبرو است: از انتزاعي‌ترين مقولات و انضمامي‌ترين رخدادها در نظم و ترتيبي تاريخي تا فاكت‌هاي مربوط به پديدارهاي واقعي و تاريخي. محقق (و در اينجا ماركس) بايد انبوه داده‌ها را دستخوش نقدي قاطع قرار دهد تا بتواند مفاهيم قدرتمندي را بيابد كه نحوه‌ي كاركرد واقعيت را نشان دهد. يعني ما در پژوهش، از واقعيت بي‌واسطه‌اي كه پيرامون ماست آغاز مي‌كنيم تا به مفاهيم عميق‌تر و بنيادي‌تر آن واقعيت برسيم. هنگامي كه به اين مفاهيم بنيادي مجهز شديم مي‌توانيم جهت برعكس را انتخاب كنيم و به سطح برسيم و كشف كنيم جهان‌ گول‌زنك نمودها چه مي‌تواند باشد. به اين ترتيب مي‌توانيم جهان را به شيوه‌اي راديكال توضيح دهيم.

نويسنده در تحقيق خود با واقعيتي فرجامين روبرو است كه بايد مسير منتهي به آن را براي خواننده روشن سازد. در واقع محقق با كليتي روبرو است كه اجزاي آن در هم تنيده شده‌اند. مثلاً كالبدشناس به‌هيچ‌وجه در وهله‌ي نخست با اجزا يا اندام‌هاي پيكر روبرو نيست، بلكه تمامي اين اندام‌ها در روابطي بسيار پيچيده با هم كنش متقابل دارند. علاوه بر اين كاركرد متقابل، تكوين و تكامل پيكر امروزي، تاريخي ديرينه دارد كه به پژوهشي ديرينه‌شناختي هم نياز دارد. و علاوه بر اينها آينده‌ي اين مكانيسم زنده و مسيري كه طي خواهد كرد نيز مطرح‌ است. به اين دليل پژوهشگر كالبدشناس هنگام شرح پژوهش‌هاي خود لزوماً نمي‌تواند داده‌ها را در شكل بي‌واسطه‌ي خود در اختيار خواننده بگذارد. اما چگونه بازنمايي مي‌تواند رخ دهد؟ اين نقطه، ‌آغاز مشكلات است. مثلاً آيا خوانش سرمايه بايد خوانش تاريخي يك صورت‌بندي اجتماعي اقتصادي در شرايطي معين و در يك كشور معين باشد؟ در اين صورت كار قاعدتاً بايد از بديهي‌ترين اجزاي چنين خوانشي آغاز شود، يعني بايد شرايط تاريخي و اقتصادي كشور انگلستان در سده‌هاي معيني بررسي و نتيجه‌گيري‌هاي مشخصي از آن گرفته شود. اما آنچه در كتاب سرمايه شاهديم چنين نيست. ماركس در قلمرو ديگري يعني فيزيك موضوع را روشن مي‌كند؛ مي‌گويد: «فيزيكدان فرايندهاي طبيعي را يا در جايي مشاهده مي‌كند كه در بارزترين شكل خود رخ مي‌دهند و تأثيرات مختل‌كننده كمترين نقش را در آن دارند يا هر جا كه امكان داشته باشد در شرايطي دست به آزمايش مي‌زند كه از جريان فرايند در حالت ناب خود مطمئن باشد.»[2] هر چند ماركس انگلستان را به عنوان محل كلاسيك سرمايه‌داري در نظر گرفته اما هدف شرح تاريخ سرمايه‌داري انگلستان نبوده است. سرمايه‌داري انگلستان محل آزمايشي بود كه فرايندهاي عام سرمايه‌داري به حالت ناب خود نزديك شده بودند و بنابراين شرح روند حركت سرمايه با ممانعت كمتري از عوامل بيروني روبرو بوده است.

علاوه بر اين ما در سرمايه از همان ابتدا با مفاهيم معيني مانند كالا به عنوان سلول جامعه، كار، ارزش و …. روبرو هستيم. با اين مفاهيم چگونه بايد برخورد كرد؟ سه گرايش عمده در پاسخ به اين پرسش مطرح شده است: «الف) گرايش يا رويكرد تاريخي: اين رويكرد مفاهيم يادشده را روابطي تاريخاً اوليه مي‌داند يعني مناسبات تاريخي متقدمي وجود دارد كه اين مفاهيم در آن شكل گرفتند و تاريخ بشر گذار از اشكال ساده‌تر به اشكال پيچيده‌تري است؛ به اين ترتيب سرمايه همانا شرح اشكال تاريخي ساده به اشكال تاريخي پيچيده است. ب) گرايش ساختارگرا: اين گرايش مفاهيم يادشده را روابط ساده‌اي مي‌داند كه لزوماً به لحاظ تاريخي تقدم ندارند اما روابطي هستند كه به لحاظ ساختاري نقش تبعي نسبت به يك كل پيچيده را دارند. ج) رويكرد عقلاني: اين رويكرد مفاهيم مزبور را ايده‌هاي مجرد يا مدل‌هاي مجردي مي‌داند كه نه به لحاظ تاريخي تقدم دارند و نه رابطه‌ي واقعي تبعي با يك كليت پيچيده را دارند. اين ايده‌هاي مجرد بيانگر تجريدي ذهني از واقعيتي پيچيده هستند كه براي شرح و ثبت آن واقعيت به كار مي‌روند.»[3]

مثالي مي‌زنم؛ جمله‌ي آغازين معروف سرمايه چنين شروع مي‌شود:

«ثروت جوامعي كه شيوه‌ي توليد سرمايه‌داري بر آن‌ها حاكم است چون توده‌ي عظيمي از كالاها جلوه مي‌كند؛ كالاي منفرد شكل ابتدايي آن ثروت به شمار مي‌رود. بنابراين كاوش خود را با تحليل كالا آغاز مي‌كنيم.»[4]

 

پيش‌فرض اين جمله وجود شيوه‌ي توليد سرمايه‌داري است. پس ما هر نوع ساختار اقتصادي را بررسي نمي‌كنيم و در نتيجه بستر بحث ما از همان ابتدا كاملا روشن است: نه جامعه‌ي برده‌داري و نه جامعه‌ي فئودالي بلكه فقط جامعه‌ي سرمايه‌داري. اما چرا ثروت جوامع سرمايه‌داري چون توده‌ي عظيمي از كالا جلوه مي‌كند؟ همه مي‌دانيم كه حجم پول انباشت‌شده در بانك‌ها، بازار بورس، طلاي ذخيره‌شده در بانك‌هاي مركزي، منابع طبيعي و معادن گوناگون ثروت يك كشور را تشكيل مي‌دهند ــ مثلاً اتوبان‌هاي آلمان را ثروت آن كشور مي‌دانند. اين همان داده‌هايي است كه پژوهشگر در روش تحقيق يا پژوهش خود با آن روبرو مي‌شود. داده‌ها در انضماميت گسترده‌ي خود با تمام ابعاد مفهومي و تاريخي خود در مقابل او پديدار مي‌شوند. پژوهشگر براي بررسي اين همه داده از كجا آغاز كند و چگونه اين مجموعه‌ي كثير را در نظمي روشن مطرح كند؟ آيا مي‌تواند از عالي‌ترين شكل ارزش يعني شكل پولي كه خود را در نظام اعتباري بين‌المللي با انبوه مراكز بورس و بازارهاي بين‌المللي سوداگري در نيويورك، لندن، پاريس جلوه‌گر مي‌سازد آغاز كند؟ در اين صورت خواننده با اغتشاشي مفهومي روبرو مي‌شود كه چون هزارتويي در هر قدم او را مي‌بلعد و چهره‌ي پيچيده‌ي واقعيت را پيچيده‌تر مي‌كند.

از مباحث مربوط به تاريخ فلسفه به ويژه در مورد هگل به اين برداشت رسيديم كه روش هگل در بازنمايي واقعيت اين بود كه از مفهومي مجرد و ساده‌ي آغازين كه در تحول خود به سطوح انضمامي‌تر گسترش مي‌يابد آغاز ‌كند. هگل در بررسي منطق يعني بررسي انديشه در حالت ناب، از يك مفهوم انتزاعي ناب و ساده يعني هستي در خلوص خود آغاز كرد و در گذارهاي متوالي، اين هستي تعين بيشتري يافت و انضمامي‌تر شد. اين روش ديالكتيكي دقيقا روشي است كه ماركس هنگام شرح و بازنمايي تماميت سرمايه‌داري پيش گرفت يعني يك شكل واحد سرمايه‌داري در تمامي مراحلش در نظر گرفته و تكامل تدريجي شكل‌هاي اين موضوع واحد از يك مفهوم ساده‌ي آغازين شروع مي‌شود و سپس به سطوح انضمامي‌تر دريافت و فهم پيشرفت مي‌كند. در اين روند، مطابقت تاريخي مطرح نيست؛ يعني اين مسير لزوماً در واقعيت تاريخي به همين نحو طي نشده است بلكه فقط مسير منطقي حركت سرمايه را نشان مي‌دهد، يا به زبان ديگر منطق سرمايه. بيشترين دشواري‌ها در فهم فصل اول از همين نكته‌ي به‌ظاهر ساده ناشي مي‌شود. در اينجا دو درك مقابل هم قرار مي‌گيرند: دركي كه معتقد است اين فصل نه مربوط به سرمايه‌داري بلكه در ارتباط با يك شيوه‌ي فرضي توليد به نام توليد كالايي ساده است، يعني ماركس نظريه‌ي خود را از طريق توالي الگوها ارائه مي‌كند؛ الگوي توليد كالايي ساده همچون جامعه‌اي تك‌طبقه كه به او اجازه‌ي بررسي كامل قانون ارزش را مي‌دهد و طرح بعدي الگويي است از سرمايه‌داري همچون جامعه‌اي متشكل از دو طبقه تا بتواند منشاء ارزش اضافي و سپس الگوهاي پيچيده‌تري شامل مالكيت ارضي و نظاير آن را توضيح دهد. درك دوم مبتني بر اين است كه در تمامي شكل‌هايي كه ماركس مورد بررسي قرار مي‌دهد تماميتي به نام سرمايه‌داري وجود دارد و حركت ماركس در تحليل سرمايه حركت بر اساس اين تماميت است، يعني كليتي كه اجزاي آن بايد با اجزاي ديگري تكميل شوند تا سرانجام به چيزي بدل شود كه هست. اين‌ها روابط دروني كل و معرف آن هستند.

اين روابط را نمي‌توان بي‌واسطه تشخيص داد. يعني با مشاهده‌ي حسي و آزمايش در آزمايشگاه نمي‌توان انسجام آن‌ها را درك كرد. اين همان چيزي است كه هگل صورت‌بندي مفهومي انديشه مي‌نامد و ماركس به زبان ديگري از آن با عنوان قدرت تجريد براي تحليل شكل‌هاي اقتصادي ياد مي‌كند. مسئله يافتن يك مورد ناب يا ساده، جدا از پيچيدگي‌هاي انضمامي نيست، برعكس درك چگونگي انسجام مفهومي است پيچيده كه با شهود بي‌واسطه درك نمي‌كنيم. آغازگاه اين حركت بايد به گونه‌اي باشد كه ضمن انعكاس تمامي پيچيدگي نظام سرمايه‌داري اين امكان را به ما بدهد كه از يك عنصر به عنصري ديگر در زنجيره‌اي از روابط دروني پيش برويم. در اين حركت پيش‌رونده معناي يك عنصر در حركت پاياني همان معناي آغازين را ندارد، چنانكه هستي ناب و ساده‌ي هگلي در پايان به هستي‌ بسيار پيچيده‌اي بدل شد كه ديگر سرشت‌نشان‌هاي اوليه‌ي خود را نداشت. در واقع معناي هر عنصر با جايگاهش در تماميت تعيين مي‌شود. هنگام شرح يا بازنمايي اين عنصر آغازين طبعاً در تجريدي كامل يعني رابطه‌اي جداشده از ساير روابط، حركت خود را آغاز مي‌كنيم. در نتيجه اين مرحله فقط در شكلي نامتعين و موقتي مي‌تواند توصيف شود اما پيشرفت نظام‌مندِ عرضه‌داشت و شرح به سمت مناسبات پيچيده‌تر و مشخص‌تر مي‌رود و تعريف اوليه از مفهوم هم دچار تغيير مي‌شود و هم عمق بيشتري مي‌يابد. اين روند خود را در طي گذارهايي نشان مي‌دهد كه هر كدام همان مفهوم را در ابعادي مشخص‌تر و انضمامي‌تر نشان مي‌دهد.

سرمايه به عنوان ارزشي خودارزش‌افزا بسيار پيچيده است و مطلقاً نمي‌توان آن را بي‌واسطه مطرح کرد. ماركس با كالا به عنوان شكلي هم‌ارز با شكل سلولي كالبدشناسي آغاز مي‌كند. مفهوم‌پردازي در اين جا به روش ديالكتيكي هگل رخ مي‌دهد، يعني با تجريد و كنار گذاشتن تمامي ويژگي‌هاي اختلال‌كننده سعي ‌مي‌كنيم به نقطه‌ي ‌آغازين برسيم، چنان ساده كه بي‌واسطه توسط انديشه درك مي‌شود. در منطق هگل اين آغازگاه همانا هستي ناب بود تا نظام انديشه‌ورزي درك شود، اما در سرمايه اين نقطه آغازين بايد به لحاظ تاريخي معين باشد تا به مقولات ديگري برسيم كه ساختار جامعه‌ي بورژوايي را تشكيل مي‌دهد. اين نقطه‌ي آغاز بايد بر شرط‌هاي تا حد ممکن كمتري بنا شود تا اولاً جزم‌گرايانه آنچه را كه هنوز تثبيت نشده تصريح نكند و خود نيز در نهايت بايد چون نتيجه‌ي ضروري بازتوليد اين نظام بنيان نهاده شود. به گفته‌ي كريستوفر آرتور «پس آنچه مي‌خواهيم اين است كه حركت تجريد در بي‌واسطگي آغازگاه بازنمايي، حاوي برخي نشانه‌هاي خاستگاه در يك مجموعه‌ي تاريخاً معين از روابط توليدي باشد يعني جنبه‌اي كه به رغم سادگي آن در كلي كه از آن جدا شده درگير و تنيده شده باشد و مهر و نشان اين خاستگاه را حمل كند.»[5]

سه آغازگاه ممكن براي ماركس وجود داشت: سرمايه، پول و كالا. ماركس نمي‌توانست از سرمايه آغاز كند زيرا با اينكه مفهوم سرمايه حاوي اصلي‌ترين خصوصيات سرمايه‌داري است اما داراي پيچيدگي خودارزش‌افزايي است يعني افزايش آن هنگام برگشت پول. پول نيز ايده‌ي ناكاملي است و جز در روابط گوناگونش با كالاها معناي ديگري ندارد يعني وسيله‌ي گردش كالاهاست پس آغازگاه مناسبي نيست. ماركس از كالا شروع مي‌كند و ضمن بررسي كالا پول، سرمايه را از آن مشتق مي‌كند. شايد اين ايراد گرفته شود كه كالا هم مناسب نيست چون ساده نيست، هم ارزش مصرفي دارد و هم مبادله‌پذير است. از طرف ديگر خودتعين هم نيست چون به چيزهايي منضم مي‌شود كه محصولات كار نيستند. به علاوه در دوره‌ي پيشاسرمايه‌داري هم وجود داشته است.

اما موضوع پيچيده‌تر است. به گفته‌ي آرتور مقولات ساده‌ي يك كليت يعني سرمايه‌داري در همان آغازگاه جاي داده شده است. ماركس آشكارا آن نظام‌هاي اجتماعي را از نظريه بيرون مي‌گذارد كه در آن‌ها مازاد محصول در بازار پديدار مي‌شوند يعني چيزي كه ويژگي سرمايه‌داري نيست. در واقع كالايي كه ماركس به عنوان مبدا قرار داده، كالاي نظام معيني به نام سرمايه‌داري است. ماركس مي‌نويسد: «توليد و گردش كالاها… خود به خود مستلزم وجود توليد سرمايه‌داري نيست اما از سوي ديگر فقط براساس توليد سرمايه‌داري است كه كالاها شكل عام محصول را به خود مي‌گيرد.» پس نقطه‌ي آغاز، مفهوم مبهمي پيرامون كالا نيست بلكه كالا به مثابه‌ي شكل ويژه‌اي مطرح است كه محصول جامعه‌ي سرمايه‌داري در آن ظاهر مي‌شود يعني سرمايه‌داري محصول خود را يا به مانند كالا توليد مي‌كند يا اصلاً چيزي توليد نمي‌كند. در واقع شكل كالايي حضوري همگاني درون نظام توليد سرمايه‌داري دارد.

دشواري بحث چند فصل اول از اينجا آغاز مي‌شود كه ماركس مفاهيم بنيادي و نتايجي را كه پيش‌تر با روش تحقيق خود به آن‌ها رسيده بود به سرعت ارائه و اين ذهنيت را ايجاد مي‌كند كه اين‌ها ساخته‌هاي پيشيني و خودسرانه است. به قول هاروي در نخستين قرائت عجيب نيست كه خواننده بگويد خداي من اين همه ايده‌ها و مفاهيم از كجا نازل مي‌شوند؟ چرا ماركس به اين شكل آن‌ها را استفاده مي‌كند حتي بيشتر اوقات نمي‌دانيم ماركس درباره‌ي چه صحبت مي‌كند و تنها با پيش‌رفتن روشن مي‌شود كه اين مفاهيم در حقيقت در حال روشن كردن جهان است. تشبيه جالب هاروي به فهم روش ماركس كمك زيادي مي‌كند. او استدلال ماركس را چيزي مشابه باز كردن لايه‌هاي پياز مي‌داند. ماركس از بيرون از پياز آغاز مي‌كند، لايه‌هاي واقعيت خارجي را يك به يك كنار مي‌زند تا به مركز آن يعني هسته‌ي مفهومي‌اش برسد. سپس استدلال را رو به بيرون مي‌گيرد و از طريق لايه‌هاي گوناگون نظريه به سطح مي‌رسد. قدرت حقيقي اين استدلال تنها هنگامي آشكار مي‌شود كه با رجعت به قلمرو تجربه مي‌بينيم به چارچوب شناختي كاملاً جديدي براي درك و تفسير آن تجربه مجهز شده‌ايم. در اين مرحله مفاهيمي كه ابتدا انتزاعي و پيشيني يعني مستقل از تجربه درك شده بود اكنون غني‌تر و معني‌دار شده‌اند.

1. دو عامل كالا: ارزش مصرفي و ارزش

بخش اول فصل اول را بايد با جزييات بررسي كنيم چرا که ماركس در اينجا مقوله‌هاي بنيادي‌اش را به طور پيشيني مطرح مي‌كند. كالا چنانكه توضيح دادم آغازگاه پيشيني ماركس است.

«ثروت جوامعي كه شيوه‌ي توليد سرمايه‌داري بر آن‌ها حاكم است چون توده‌ي عظيمي از كالاها به‌نظر مي‌رسد؛ كالاي منفرد شكل ابتدايي آن ثروت به‌نظر مي‌رسد. بنابراين كاوش خود را با تحليل كالا آغاز مي‌كنيم.» در اينجا دو بار واژه‌ي به نظر مي‌رسد تكرار شده است. «به نظر مي‌رسد» همانا «همان هست» نيست. انتخاب اين كلمه مهم است چرا كه ماركس در سراسر سرمايه تاكيد مي‌كند كه چيزي در زير نمود سطحي رخ مي‌دهد. و در نتيجه ما دعوت مي‌شويم كه به آن توجه كنيم. انتخاب كالاها به عنوان مبدا بسيار سودمند است چون عملاَ در زندگي روزانه‌مان با آن محاصره شده‌ايم. در فروشگاه به دنبال آن مي‌رويم، آنها را برانداز مي‌كنيم و مي‌خريم يا نمي‌خريم. شكل كالايي حضوري همگاني در شيوه‌ي توليد سرمايه‌داري دارد. ماركس مخرج مشتركي را انتخاب مي‌كند كه براي همه‌ي ما آشنا و مشترك و جزيي اساسي از زندگي ماست. كالا مي‌خريم تا زندگي كنيم.

كالاها در بازار خريد و فروش مي‌شوند و در نتيجه به فوريت اين موضوع را مطرح مي‌سازد كه خريد و فروش چه معامله‌ي اقتصادي است؟ كالا چيزي است كه خواست انساني را برآورده مي‌كند: نياز يا دلخواست. كالا چيزي است خارجي كه ما به تصاحبش در مي‌آوريم اما ماهيت اين خواست براي ماركس بي‌اهميت است. تنها چيزي كه به آن علاقه‌مند است اين است كه مردم كالا مي‌خرند و اين عمل در زندگي‌شان بنيادي است. ميليون‌ها كالا در جهان وجود دارد و همه‌ي آنها از لحاظ كيفيت مادي و توصيف كمي‌شان با هم متفاوتند؛ «يك كيلو آرد، يك جفت كفش، يك كيلووات برق….» اما ماركس اين تنوع عظيم را كنار مي‌گذارد و مي‌گويد «پي‌بردن به اين جنبه‌هاي متفاوت و بنابراين كاربردهاي گوناگون چيزها نتيجه‌ي عمل تاريخ است.» ماركس دنبال راهي مي‌گردد كه به طور كلي درباره‌ي كالا حرف بزند.

سودمندي شيء مي‌تواند با مفهوم «ارزش مصرفي» بيان شود. مفهوم ارزش مصرفي در ادامه‌ي مطلب بسيار مهم است.

اكنون دقت كنيد كه ماركس چه به سرعت، تنوع بي‌شمار خواست‌ها، نيازها و دلخواست‌ها و نيز تنوع عظيم كالاها، وزن‌ها و واحدها را كنار مي‌گذارد تا به مفهوم واحدي به نام ارزش مصرفي برسد. اين همان چيزي است كه در مقدمه‌اش از آن ياد مي‌كند: قدرت تجريد براي اينكه به شكل‌هاي علمي درك و فهم برسيم. در اينجاست که براي نخستين بار كاركرد تجريد را مي‌بينيم.

«اما در آن شكل اجتماعي كه ما بررسي مي‌كنيم» يعني سرمايه‌داري، «كالاها حامل مادي … ارزش مبادله‌اي هستند.» به واژه‌ي حامل دقت كنيد. «حاملِ چيزي» همانا «همان چيز» نيست. كالاها حامل چيز ديگري هستند كه بايد تعريف شوند. چگونه مي‌توانيم بدانيم كه كالا حامل چه چيزي است؟ وقتي به فرايند واقعي مبادله‌ در بازار نگاه مي كنيم شاهد تنوع عظيمي از نسبت‌هاي مبادله مثلا بين پيراهن و كفش، سيب و پرتقال هستيم و علاوه بر اين، نسبت‌هاي مبادله‌اي حتي براي محصولات يكسان در زمان و مكان فرق دارند. پس در نگاه نخست به نظر مي‌رسد كه نسبت‌هاي مبادله «چيزي عرضي و صرفاً نسبي هستند» (به واژه‌ي نسبي دقت كنيد). از اينجا «به نظر مي‌رسد» اين ايده كه «ارزش مبادله‌اي دروني و درون ماننده‌ي كالا باشد يعني ذاتي باشد» تناقضي در تعريف است. يعني ارزش مبادله ذات خود كالا نيست. اما از طرف ديگر همه چيز قابل مبادله با چيزهاي ديگر است. همه چيز مي‌تواند دست به دست شود. چيزي كالاها را در مبادله با هم سنجش‌پذير مي‌كند. دو نتيجه به دست مي‌آيد: اولاً ارزش‌هاي مبادله‌اي معتبر يك كالاي خاص تجلي چيزي برابر هستند. ثانياً ارزش فقط مي‌تواند شيوه‌ي تجلي و بيان محتوايي متمايز از خود باشد. نمي‌توانيم كالايي را تشريح كنيم و بفهميم آن عنصر دروني كه آن را قابل مبادله مي‌كند كدام است. اين چيز فقط وقتي قابل كشف است كه با كالايي ديگر مبادله شود يعني نه در حالت ايستا بلكه در حال حركت در يك فرايند. اين سنجش‌پذير بودن كالاها از كجاست و از كجا ناشي مي‌شود؟ ماركس مي‌گويد هر كدام از اين كالاها تا جايي كه ارزش مبادله‌اي هستند بايد به اين چيز سوم تبديل شوند.

ماركس مي‌گويد اين عنصر سوم نمي‌تواند خواص هندسي، فيزيكي، شيميايي يا ساير خواص طبيعي باشد. در اينجا با چرخش مهمي در استدلال روبرو مي‌شويم. ماركس را ماترياليستي تزلزل‌ناپذير مي‌دانند به اين معنا كه هر چيزي بايد مادي باشد تا به نحو معتبري واقعي پنداشته شود، اما در اينجا ماركس انكار مي‌كند كه ماديت كالا مي‌تواند چيزي دربار‌ه‌ي سنجش‌پذيري آن بگويد. كالاها در مقام ارزش مصرفي فقط از لحاظ كيفيت تفاوت دارند اما در مقام ارزش‌هاي مبادله فقط از لحاظ كميت متفاوتند و بنابراين ذره‌اي ارزش مصرفي ندارند. سنجش‌پذيري كالاها را ارزش مصرفي‌شان نمي‌سازد. «اگر ارزش مصرفي كالاها را ناديده بگيريم فقط يك ويژگي باقي مي‌ماند» ــ و در اينجا ما با يك جهش پيشيني ديگر ادعا روبرو هستيم ــ و آن اين است كه آن‌ها همگي محصول كار هستند. پس كالاها محصول كار انساني هستند. وجه اشتراك كالاها اين است كه هنگام توليدشان همگي حاملان كار انساني هستند.

ماركس به فوريت مي‌پرسد كه چه نوع كار انساني در كالاها گنجانده شده؟ اين نوع كار نمي‌تواند كار انضمامي يا زمان بالفعل باشد چون در اين صورت هر چه در زمان طولاني‌تري كالايي توليد شود ارزش آن نيز بيشتر مي‌شود. چرا بايد براي كالايي كه توليدكننده‌اش به دو برابر زمان فرد ديگري نياز دارد تا آن را توليد كند، پول بيشتري بدهيم؟ ماركس نتيجه مي‌گيرد كه تمامي كالاها به «كار انساني يكساني يعني به كار مجرد انساني تبديل مي‌شوند.»

اما اين كار مجرد انساني چيست؟ «كالاها ته‌مانده‌ي محصولات كار هستند . در همه‌ي آن‌ها شيئيت شبح‌وار يكساني باقي مانده است. لخته‌اي بي‌پيرايه از كار نامتمايز انساني… يعني تبلور جوهر مشترك اجتماعي كه ارزش يا ارزش كالا به شمار مي‌آيند.»

اگر كار مجرد انساني «شيئيت شبح‌وار» است چگونه مي‌توان آن را ديد يا اندازه گرفت؟ اين چه نوع ماترياليسمي است؟ ماركس در چهار صفحه توضيحاتي مي‌دهد تا مفاهيم بنيادي را پي ‌افكند و استدلال را از ارزش مصرفي به ارزش مبادله‌اي و از آنجا به كار مجرد انساني پيش ببرد. ارزش كالاها موجب سنجش‌پذيري كالاها مي‌شود و اين ارزش چون «شيئيت شبح‌وار» پنهان است و در فرايندهاي مبادله‌ي كالايي انتقال مي‌يابد. اينجا اين سوال مطرح است كه آيا ارزش به واقع «شيئيت شبح‌وار» است يا صرفاً اين‌طور بازنموده مي‌شود؟

مبادله‌ي كالا بازنمود ضروري (همان شيوه‌ي تجلي) كار انساني نهفته در كالاست. وقتي به بازار يا سوپرماركت مي‌رويم ارزش‌هاي مبادله‌اي را مي‌يابيد اما نمي‌توانيد كار انساني نهفته در كالاها را مستقيماً ببينيد يا اندازه بگيريد. اين تجسم كار انساني است كه حضوري شبح‌وار در قفسه‌هاي سوپرماركت دارد.

ماركس دوباره به اين پرسش باز مي‌گردد كه چه نوع كاري در توليد ارزش دخالت دارد. ارزش همانا «كار مجرد انساني شيئيت‌يافته يا ماديت‌يافته در كالاست.» چگونه اين ارزش را اندازه‌گيري كنيم؟ در وهله‌ي نخست اين موضوع به زمان كار مربوط است اما همانطور كه در تفاوت كار انضمامي و انتزاعي گفتم اين زمان كار نمي‌تواند زمان كار واقعي و بالفعل باشد، زيرا «هر قدر انساني كه آن را توليد مي‌كند مهارت کمتري داشته باشد يا تنبل‌تر باشد ارزش آن كالا بيشتر مي‌شود.» پس كاري كه جوهر ارزش را تشكيل مي‌دهد، كار برابر انساني يعني مصرف نيروي كار انساني همانند است كه مي‌تواند كل نيروي كار جامعه باشد كه در ارزش‌هاي جهان كالاها بازنموده شود. به گفته‌ي هاروي، ماركس به طور پيشيني ادعايي مي‌كند كه پيامدهاي وسيعي به دنبال دارد. سخن گفتن از «كل نيروي كار جامعه» اشاره‌ي ظريفي به بازار جهاني دارد كه در شيوه‌ي توليد سرمايه‌داري پا به حيات مي‌گذارد. اين «جامعه» ــ جهان مبادله‌ي كالايي سرمايه‌داري ــ كجا شروع مي‌شود و كجا خاتمه مي‌يابد؟ هم اکنون در چين، مكزيك، ژاپن، روسيه، آفريقاي جنوبي و در مجموعه‌اي از مناسبات جهاني وجود دارد. اندازه‌گيري ارزش، از اين جهانِ انسانهاي در حال كار نشأت مي‌گيرد. در اين قلمرو پوياي جهاني است كه مناسبات مبادله ارزش را تعيين و پيوسته باز تعيين مي‌كند. ماركس با استفاده از قوه‌ي تجريد به ايده‌ي واحدهاي كار نامتمايز مي‌رسد كه هر كدام تا جايي كه واجد خصوصيت ميانگين اجتماعي نيروي كار باشد و به مثابه‌‌ي ميانگين اجتماعي نيروي كار عمل مي‌كند همانند ديگري هستند، گويي شكل ارزش عملاً در سراسر تجارت جهاني عمل مي‌كند.

همين امر به ماركس اجازه مي‌دهد تا به تعريف تعيين‌كننده‌ي ارزش به مثابه‌ي «زمان كار لازم به لحاظ اجتماعي برسد»، يعني «زمان كاري كه براي توليد هر نوع ارزش مصرفي در شرايط متعارف توليد در جامعه‌اي معين و با ميزان مهارت ميانگين و شدت كار رايج در آن لازم است.» ماركس نتيجه مي‌گيرد: «آنچه منحصراً مقدار ارزش هر كالايي را تعيين مي‌كند مقدار كار لازم از لحاظ اجتماعي يا زمان كار لازم از لحاظ اجتماعي براي توليد ارزش مصرفي است.»

ريكاردو نيز در تعريف ارزش به مفهوم زمان كار متوسل شده بود، اما ماركس تعريف او را با تغييري همراه كرد: زمان كار لازم به لحاظ اجتماعي. اين تغيير دنيايي از تفاوت ايجاد مي‌كند. ما ناگزير مي‌پرسيم لازم به لحاظ اجتماعي چيست؟ چطور تعيين مي‌شود و توسط چه كسي تعيين مي‌شود؟ ماركس پاسخي بي‌واسطه نمي‌دهد اما اين پرسش در سراسر سرمايه مطرح است.

ارزش‌هاي كالا مقادير ثابتي نيستند بلكه به تغييرات در بهره‌وري حساس هستند. آنچه باعث تغيير بهره‌وري مي‌شود دگرگوني در فن‌آوري است. بخش اعظم مجلد يكم به بحث درباره خاستگاه‌ها و تأثيرات اين دگرگوني در بهره‌وري و دگرگوني‌هاي متعاقب در روابط ارزش پرداخته است. اما فقط دگرگوني در توليد مهم نيست بلكه طيف وسيعي از شرايط مانند ميانگين مهارت كارگران، سطح تكامل علم، قابليت كاربرد فن‌آورانه‌ي آن، تركيب اجتماعي فرايند توليد، گستره و كارايي وسايل توليد و شرايط توليد از آن جمله‌اند. به طور خلاصه ارزش‌هاي كالا تابع طيف قدرتمندي از نيروهاست و در واقع هدف ماركس اين است كه به ما نشان دهد كه ارزش ثابت نيست.

ماركس درست در آخر استدلال خود در اين بخش چرخش جديدي مي‌كند. در اينجا مسئله‌ي ارزش‌هاي مصرفي را مطرح مي‌سازد: «چيزي مي‌تواند ارزش مصرفي باشد بدون آنكه ارزش باشد»‌ ما هوا را استنشاق مي‌كنيم و به قول هاروي «تا به حال كسي موفق نشده آن را در بطري كند و به عنوان كالا بفروشد!» همچنين چيزي مي‌تواند مفيد و محصول كار آدمي باشد بدون اينكه كالا باشد. در باغچه‌ خانه‌مان سبزيجات مي‌كاريم و مي‌خوريم. بسياري از كارها در نظام سرمايه‌داري خارج از توليد كالايي انجام مي‌شود. توليد كالاها نه تنها به توليد ارزش‌هاي مصرفي نياز دارد بلكه اين توليد ارزش‌هاي مصرفي بايد براي ديگران باشد؛ و اين ارزش‌هاي مصرفي بايد به بازار بروند و نه به جيب ارباب زمين، چنانكه رعيت و سرف انجام مي‌دادند. اما پيامد اين امر آن است كه «چيزي نمي‌تواند ارزش باشد بدون اينكه شيء سودمندي باشد.» اگر چيزي بي‌فايده باشد كار گنجيده در آن هم بي‌فايده است. آن كار به عنوان كار شمرده نمي‌شود و بنابراين ارزشي هم به وجود نمي‌آورد.

قطعه‌ي زير از هاروي موضوع را به خوبي روشن مي‌كند:

«ماركس ابتدا به نظر مي‌رسد ارزش‌هاي مصرفي را ناديده گرفته بود تا به ارزش مبادله‌اي و از آنجا به ارزش برسد. اما اكنون مي‌گويد كه اگر كالا خواست انساني نياز يا دلخواستي را برآورده نكند ارزش نيست. به عبارت ديگر مجبوريد آن را بفروشيد. لحظه‌اي به ساختار اين استدلال فكر كنيم. ما با مفهوم تكين كالا شروع كرديم و سرشت دوگانه‌ي آن را تعيين كرديم؛ كالا ارزش مصرفي و ارزش مبادله‌اي دارد. ارزش‌هاي مبادله‌اي بازنمود چيزي هستند. ماركس مي‌گويد بازنمود ارزش‌اند. و ارزش، زمان كار لازم از لحاظ اجتماعي است. اما ارزش هيچ معنايي ندارد مگر اينكه به ارزش مصرفي پيوند بخورد. ارزش مصرفي از لحاظ اجتماعي براي ارزش لازم است. به پيامد اين بحث توجه كنيد. كالايي داريد به نام خانه. به ارزش مصرفي آن علاقه داريد يا به ارزش مبادله‌اي آن؟ احتمالا به هر دو علاقه داريد. اما يك تقابل بالقوه وجود دارد. اگر بخواهيد به طور كامل ارزش مبادله‌اي را تحقق بخشيد بايد ارزش مصرفي‌اش را به شخص ديگري تسليم كنيد. اگر ارزش مصرفي خانه را داريد نمي‌توانيد به ارزش مبادله‌اي آن دست يابيد مگر اينكه وام مسكن بگيريد. آيا افزودن به ارزش مصرفي خانه به خودي خود چيزي به ارزش مبادله‌اي بالقوه مي‌افزايد؟ مثلا يك آشپزخانه‌ي مدرن؟ جواب احتمالا بله است. اما اگر اقدامات خاصي براي تسهيل در وسايل سرگرمي انجام شود احتمالا نه. و براي جهان اجتماعي ما چه اتفاقي مي‌افتد كه خانه‌اي كه زماني عمدتا براي ارزش مصرفي‌اش در نظر گرفته شده بود چنان از نو مفهوم‌بندي مي‌شود كه به اندوخته‌اي درازمدت بدل مي‌شود (دارايي سرمايه‌اي)؟»[6]

 

كالا، يك مفهوم تكين، دو جنبه دارد. اما نمي‌توان كالا را دو نيم كرد و گفت نيمي ارزش مبادله است و نيمي ارزش مصرفي. كالا يك واحد است اما درون اين واحد جنبه‌اي دوگانه وجود دارد و اين جنبه‌ي دوگانه به ما اجازه مي‌دهد چيزي را تعريف كنيم كه ارزش ناميده مي‌شود ــ يك مفهوم تكين ديگر ــ ارزش به مثابه‌ي زمان كار لازم از لحاظ اجتماعي، و اين چيزي است كه ارزش مصرفي كالا حامل آن است. اما براي اينكه كالايي ارزش داشته باشد بايد سودمند باشد.

ادامه دارد




ادامه مطلب...
تاریخ: جمعه 25 مهر 1393
ارسال توسط امید

اقتصاد سياسي به زبان ساده(38)

 قيمت واقعي کالا چگونه تعيين مي‌شود؟

هرگاه بخواهيم کالايي بخريم با قيمت‌هاي متفاوت و مختلفي برخورد مي‌کنيم. مي‌توانيم از خود به پرسيم که چرا کالاها قيمت‌‌‌هاي متفاوتي دارند؟ آيا قيمت‌‌ بالاي کالا ناشي از وزن زياد، حجم زياد و يا کمياب بودن آن است و تقاضا براي آن بيشتر است؟

اگر اقتصاد متعادل و خارج از بحران داشته باشيم و با کمي تعمق متوجه مي‌شويم که هيچ يک از عوامل گفته شده بالا، عامل افزايش قيمت يا گراني کالا نيست. اما در اقتصاد دلالي ايران، هم اکنون حجم زياد و کمياب بودن کالا بر روي قيمت‌ تاثير دارد. به طوري که کمبود مرغ توليد‌ي به شدت قيمت آن را افزايش مي‌دهد. به طور کلي در ايزان اکثريت قريب به اتفاق کالاها قيمت ثابتي ندارند و هميشه جهت حرکت قيمت‌ها به طرف افزوده شدن است.

اما در يک اقتصاد متعادل و به طور کلي در مبحث اقتصاد سياسي، وزن و حجم کالا تاثيري بر قيمت کالا ندارند. براي بررسي کمبود کالا فرض کنيم که در بازار، چاي بسيار کم و طلا بسيار زياد باشد. حال هرچه طلا زياد باشد و چاي کم، آيا قيمت‌‌ يک کيلو طلا با يک کيلو چاي و حتا چندين کيلو چاي برابر خواهد شد؟ اگر علت گراني (افزايش قيمت‌ها) کمبود باشد، وقتي چاي کمياب شود بايد قيمت‌‌ يک کيلوي آن بيش از يک کيلو طلا باشد، در حالي که اين طور نيست، چاي هر چقدر هم در بازار کمياب باشد، قيمت‌‌ آن با طلا برابر نخواهد شد. پس کمياب بودن و يا زياد بودن کالا دليل بر گراني کالا نيست.

پس هيچ‌گاه زياد بودن مشتري يعني بالا رفتن تقاضا و کمي موجودي کالا يعني پايين بودن عرضه و يا همچنين کم بودن مشتري يعني پايين آمدن تقاضا و يا زياد بودن کالا يعني زياد بودن عرضه دليل بر گراني و يا ارزان بودن کالا نيست. عرضه و تقاضا ممکن است در يک اقتصاد ناسالم بر قيمت واقعي کالا که به عنوان قيمت‌‌ پايه شناخته مي‌شود، تاثير بگذارد و کالايي پايين‌تر و بالاتر از قيمت واقعي آن به فروش برسد.

"قيمت اگر چه ممکن است در نتيجه‌ي تاثيرات عرضه و تقاضا تغيير کند، اما آن‌چه زير تاثير عرضه و تقاضا قرار دارد تغييرات قيمت‌‌ است نه خود آن. اصل قيمت‌‌ از ارزش کالا مشتق مي‌شود و ارزش، تابع مقدار کاري است که در کالا تبلور يافته است. ... ارزش کالا از روي کميت زمان کاري تعيين مي‌شود که براي توليد‌ آن لازم است."

استادني‌چنکو؛ نظام پولي بين‌المللي و بحران مالي جهاني؛ص15ترجمه ناصر زرافشان، چاپ اول1389، انتشارات آزادمهر     

"اگر عرضه و تقاضا توازن داشته باشد، و علاوه براين تمام شرايط ديگر تغيير نکند، نوسان قيمت از بين مي‌رود." همان منبع 577

 اين جمله فوق در قسمت عرضه و تقاضا قرار گيرد

قيمت‌‌ واقعي هر کالا به وسيله‌ي کاري که صرف تهيه‌ي آن مي‌شود تعيين مي‌گردد. مثلا" يک پالتو نخي را در نظر بگيريد، اين پالتو ابتدا به صورت پنبه در مزارع کشاورزي قرار داشته، مقداري کار صرف کاشت و داشت و برداشت پنبه صورت گرفته است. و مقداري کار هم صرف ريسندگي و تبديل آن به نخ گشته و مقداري کار هم صرف بافتن پارچه پالتو و تبديل آن به پالتو گرديده است. بنابراين قيمت‌‌ اين پالتو برابر است با کاري که صرف آن شده است. هرگاه براي توليد‌ يک کالا کار کمي صرف گردد، قيمت‌‌ آن کالا ارزان خواهد بود؛ و برعکس، هرگاه براي توليد‌ يک کالا، کار زيادي صرف گردد، قيمت‌‌ آن کالا گران خواهد بود.

بسياري از کالاها که قبلا" گران بودند، به علت رشد ابزار توليد‌، ارزان‌تر شدند، چون از بر اثر رشد و تکامل ابزار توليد،‌ مدت زمان کار لازم براي تهيه‌ي آن کالاها کم‌تر شد.

حال اگر توليد‌ کننده‌اي به علت کمي تجربه و يا کندکاري، کالايي را که تهيه‌ي آن در واقع به چهار ساعت کار احتياج دارد، در مدت 6 ساعت تهيه کند، در اين صورت آيا قيمت کالاي او گران‌تر خواهد بود؟

در حقيقت با توجه به تعريفي که براي قيمت‌‌ کالا گفتيم، پاسخ به پرسش فوق بايد مثبت باشد. اما با توجه به شيوه توليد سرمايه‌داري‌ پاسخ پرسش فوق منفي است. همراه با مثال توضيح بيشتري مي‌دهيم:

    فرض کنيم که براي تهيه‌ي يک جفت کفش، 4‌ ساعت کار لازم مورد نياز باشد، و قيمت‌‌ يک جفت کفش هم 50 هزار تومان باشد؛ اما کفاشي که يا کم تجربه و يا کند کار مي‌کند، همين کفش را در مدت زمان کار لازم برابر با 6 ساعت، تهيه مي‌‌نمايد؛ در اين صورت آيا اين کفاش مي‌تواند کفش خود را گران‌تر از کفاشاني که همان کفش را در مدت 4 ساعت توليد‌ نموده‌اند، بفروشد؟

پاسخ منفي است. زيرا يک جفت کفش در آن مکان و زمان شيوه توليد سرمايه‌داري‌ به طور متوسط 4 ساعت کار مي‌برد. يعني در سطح توليد‌ات کل جامعه‌‌ مفروض، ارزش يک جفت کفش برابر است با 4 ساعت کاري که کفاش بر روي آن انجام داده، به اضافه‌ي قيمت‌‌ چرم (يعني به اضافه‌ي مقدار کاري که صرف تهيه‌ي چرم شده است.) بنابراين قيمت‌‌ هر کالا را از روي متوسط مدت زمان کار لازم براي تهيه‌ي آن کالا تعيين مي‌کنند.

مثالي ديگر؛ براي تهيه‌ي يک دست لباس هشت ساعت کار لازم است، حال اگر خياط براي تهيه‌ي همان دست لباس، 10 ساعت وقت مصرف کرد، مدت زمان کار لازم براي تهيه‌ي يک دست لباس که 8 ساعت است در نظر مي‌گيرند، چه خياط 10 ساعت وقت صرف تهيه‌ي آن کرده و چه 6 ساعت، در هر صورت قيمتش يکي است. منتها در مدت زماني که 6 ساعت کار لازم صرف مي‌کند، سود بيشتري مي‌برد.

کارل مارکس در جلد نخست کاپيتال در يک جمله‌ي کوتاه مفهوم علمي قيمت را به زيبايي اين چنين مي‌نويسد:

"قيمت عبارت است از نام پولي كار شيئيت يافته در كالا1."

ادامه دارد

 

1 - مارکس. کارل ؛ كاپيتال جلد يكم ص 131 ترجمه حسن مرتضوي، چاپ يكم سال 1386 انتشارات آگاه




ادامه مطلب...
تاریخ: جمعه 25 مهر 1393
ارسال توسط امید

اقتصاد سياسي به زبان ساده(37)

ارزش (ارزش مبادله) چيست؟

"در طول هزاران سالي قبل از پيدايش سرمايه‌داري، کالاهاي مختلف با يکديگر و يا با پول مبادله مي‌شده‌اند، دو واقعيت، دو نکته‌ي مسلم در جريان مبادله وجود داشته است. يکي اين که کالاها رايگان نبوده‌اند و هميشه دارنده يا توليد‌ کننده‌ي هر کالايي آن را در ازاي کالاي ديگر يا با پول معاوضه و مبادله کرده است. و ديگر اين که در مبادله‌ي کالاها با يکديگر يا با پول، هميشه نسبت‌هاي معيني در کار بوده است؛ يعني از همان آغاز، همواره مقدار معيني از يک کالا، در ازاء مقدار معين ديگري از کالاي ديگر، يا با مبلغ معيني پول، مبادله مي‌شده است. بديهي است که در اين مبادله وزن‌ها يا حجم‌هاي مساوي کالاهاي مورد مبادله با يکديگر رد و بدل نمي‌شد؛ بلکه ويژگي ديگري از آن دو کالا بين آن‌ها برابري وجود داشت. پس وزن يا حجم يا ساير خصوصيات فيزيکي و ظاهري کالاها مبناي مبادله نيست."

"وقتي وزن يا حجم کمتري از يک کالا با وزن يا حجم بيشتري از کالايي ديگر مبادله مي‌شود، مي‌گوييم کالاي اولي ارزش‌مندتر است. معناي اين گفته آن است که هر دو کالا داراي خاصه‌ي مشترکي به نام ارزش هستند و مقدار اين ارزش  در کالاي اولي بيشتر است. اما ماهيت اين خاصه ذاتي که در همه‌ي کالاي متفاوت وجود دارد و در جريان مبادله‌ي آن‌ها با يکديگر آشکار مي‌شود چيست؟"

"کالاهاي مختلف که از جنس‌هاي متفاوت و داراي خواص و موارد مصرف متفاوت‌اند، همه با کار انسان توليد‌ شده‌اند. ... کار تنها عنصر مشترکي است که در همه‌ي کالاها وجود دارد و در جريان طولاني کالا شدن مواد اوليه‌ي طبيعي در آن‌ها به کار رفته و تجسد و تبلور يافته است. ... بنابراين، ارزش مبادله‌اي شکل ظهور و بيان مقدار کاري است که در توليد‌ هر کالا صرف شده است."

استادني‌چنکو؛ نظام پولي بين‌المللي و بحران مالي جهاني؛صص15-16 ترجمه ناصر زرافشان، چاپ اول1389، انتشارات آزادمهر          

در شيوه توليد سرمايه‌داري‌، مبادله کالاها چگونه صورت مي‌گيرد؟ ابتدا بايد کالا ارزش مصرف داشته باشد مثلا" گندم براي رفع گرسنگي و کفش براي پوشيدن پاها، داراي ارزش مصرف است. يعني مبادله بين دو ارزش مصرف که متفاوت هستند، و يکسان نيستند، صورت مي‌گيرد نه بين دو  کالايي که داراي ارزش مصرف يکسان هستند مانند مبادله گندم با گندم يا کفش با کفش.

حالا بايد بدانيم که معيار مبادله‌ي دو کالا که متفاوت و از يک جنس نيستند چيست؟ مثلا" مبادله 100 کيلوگرم گندم با يک جفت کفش چرمي.

وقتي که مبادله‌اي صورت مي‌گيرد ما بايد از خود به پرسيم که مبادله اين دو کالا بر چه مبنايي صورت گرفته است؟ با کمي تعمق بايد به اين پاسخ برسيم که اين دو کالا در يک چيزي يا عاملي بايد اشتراک داشته باشند تا مبادله صورت گيرد. اين چيز يا عامل اشتراک چيست؟

آيا آن دو کالا در وزن با هم برابرند؟ پاسخ منفي است زيرا وزن گندم 100 و يک جفت کفش ممکن است به يک کيلوگرم هم نرسد.

آيا آن دو کالا داراي ارزش‌هاي مصرف برابرند؟ پاسخ اين هم منفي است زيرا انسان‌ها کالاهايي را که داراي ارزش‌هاي مصرف برابر باشند، مبادله نمي‌کنند، مثلا" چه کسي حاضر است گندم را با گندم که داراي ارزش‌هاي مصرف برابرند، مبادله کند؟ کاملا" روشن است که گندم و کفش داراي ارزش‌هاي مصرف برابر نيستند يعني داراي ارزش‌هاي مصرف مختلف‌اند. زيرا از گندم نان، ماکاروني و چيزهاي ديگر جهت خوراک تهيه مي‌شود و از کفش براي پوشاندن پا، استفاده مي‌شود.

قبلا" گفتيم که انسان‌ها براي رفع نيازهاي‌شان، مجبورند توليد‌ نمايند و براي اين که توليد‌ نمايند بايد کار کنند. براي توليد‌ هر کالايي بايد مدتي کار کرد تا آن کالا، قابل استفاده و به عبارت ديگر داراي ارزش مصرف گردد. حالا مي‌توانيم از خود به پرسيم آيا معيار ارزيابي يا وجه مشترک بين مبادله دو کالا مي‌تواند "مدت زمان انجام کار براي تهيه‌ي آن کالا" باشد؟

پاسخ پرسش فوق مثبت است زيرا مي‌توانيم درک کنيم که براي تهيه 100 کيلوگرم گندم به طور متوسط يک روز و براي تهيه يک جهت کفش چرمي که به شيوه صنعتگران کارگاهي‌ توليد‌ مي‌شود يک روز کار صرف تهيه آن‌ها شده است.

بنابراين مي‌بينيم که اين دو کالا در مقدار کاري که صرف تهيه آن‌ها شده است مساويند. اين نوع مبادله امروز صورت نمي‌گيرد بلکه مربوط به شيوه توليد گذشته يا همان توليد‌ کالايي ساده, عصر برده‌داري و فئودالي بود. هر چند که در آن اعصار هم مبادله کالا با پول صورت مي‌گرفت اما طريق برتر و عامه‌گير نبود.

در شيوه توليد سرمايه‌داري‌ که اکنون حاکم است بيشتر مبادله‌ها با پول و طلا صورت مي‌گيرد. که در آن کشاورز گندمش را فروخته و با همان پول کالاي ديگر که مثلا" کفش، مي‌خرد.

مثال ديگر وقتي خياطي يک پيراهن را با 15 هزار تومان مي‌دوزد، پولش را براي هميشه در جيبش نمي‌گذارد؛ بلکه با آن پول چيزي يا چيزهايي را مي‌خرد که نياز دارد. فرض کنيم که خياط با 15 هزار تومان دو جفت دم‌پايي بخرد، به اين مفهوم است که در حقيقت خياط پول دوخت يک پيراهن را با دو جفت دم‌پايي مبادله کرده است. مبادله به کمک پول انجام گرفته و مقدار کاري که براي دوخت يک پيراهن و دو جفت دم‌پايي مصرف شده نيز برابرند که با هم مبادله شده‌اند.

پس هرگاه دو يا چند کالا با هم مبادله مي‌شوند، آن‌چه آن‌ها را داراي ارزش (ارزش مبادله‌) کرده، مقدار کاري است که در آن‌ها نهفته است.

ادامه دارد




ادامه مطلب...
تاریخ: جمعه 25 مهر 1393
ارسال توسط امید

اقتصاد سياسي به زبان ساده(36)

 

ارزش مصرف چيست؟

قبلا" مفهوم کالا را بيان نموديم و گفتيم که محصولي که براي فروش يعني مبادله با محصول ديگر، توليد‌ مي‌شود، کالا مي‌گويند. اين کالا، داراي دو مشخصه است که يکي از آن‌ها اين است که بعضي از نيازهاي انسان را رفع کند، بنابراين کالا براي انسان سودمند است و انسان مي‌تواند را براي رفع احتياجاتش مصرف نمايد؛ پس کالا داراي ارزش مصرف است. مانند نان که با مصرف آن گرسنگي ما رفع مي‌گردد.

حال پرسش اين‌جاست که آيا هر چيزي که داراي ارزش مصرف است، کالا مي‌باشد؟

پاسخ به اين پرسش منفي است. مثلا" ناني را که دهقان قبلا" و يا حتا مي‌توان گفت در بعضي مناطق هنوز هم، براي مصرف شخصي خود مي‌پزد، براي انسان سودمند بوده و يک نياز انسان را رفع مي‌نمود، به همين دليل ارزش مصرفي داشت؛ درحالي که چون دهقان نان را براي مصرف شخصي خود توليد‌ مي‌نمود، نه براي فروش، آن نان کالا محسوب نمي‌شد. اما امروزه ناني که در کارگاه‌هاي نانوايي توليد‌ مي‌شود براي فروش است و کالا محسوب مي‌شود.

امروزه اگر توجه کرده باشيد محصولاتی مانند انگور ياقوتي، چون هدف اصلي فروش است آن است نه مصرف برای خود، بر روي خوشه‌هاي انگور نارس ياقوتي يک نوع سم مي‌پاشند که در مدت کوتاهي پوست سبز غوره‌اي انگور ياقوتي تبديل به پوست قهوه‌اي تيره رنگ و با ظاهري زيبا تبديل مي‌شود که تصور مي‌کني خوشمزه و شيرين است اما در هنگام خوردن متوجه ترش و نارس بودن آن مي‌شويد.

یا این‌که هندوانه را قبل از اين که کاملا" برَِسد با کودهاي رنگي (من اطلاع دقيق در اين مورد ندارم) که يک نوع کود آهن است آن را در آب حل مي‌کنند و از طريق ريشه وارد بافت هندوانه گشته و آن را قرمز و خوش رنگ مي‌نمايد اما مزه ندارد.

کارخانه‌داران توليد‌کننده سوسيس و کالباس و اعضاي خانواده‌هاي آنان از مصرف سوسيس و کالباس و ديگر فرآورده‌هاي گوشتي، تولید‌ خودشان، خودداري مي‌کنند.

به طور کلي همه‌ي انواع مواد غذايي که امروزه مصرف مي‌کنيم چون جهت فروش توليد‌ مي‌شوند از کيفيت و مرغوبيت خوبي برخودار نيستند. شايد از بزرگان خانواده بارها شنيده باشيد که از خوشمزه و مرغوبيت ميوه‌ها و چيزهاي خوراکي ديگر، در قديم، بسيار ياد مي‌کنند. اين‌ها و ده‌ها نمونه ديگر، نشان مي‌دهد که چگونه يک محصول تبديل به کالا شده‌ است. همه چيز کالايي شده است. همه چيز پولي شده است. روابط انسان‌ها تبديل به روابط کالايي شده است. کسي بدون معوض براي شما کاري انجام نمي‌دهد. تاثير اين روابط حتا  به نزديک‌ترين افراد خانواده، هم رسيد است به طوري که حاضر نيستند بدون چشم‌داشت، کاري براي همديگر انجام دهند. روابط عاطفی انسانی تحت تاثیر روابط کالایی دگرگون شده است. فرهنگ گذشته تحت تاثیر روابط کالایی و پولی، تغییر گشته و به فرهنگ کالایی و پولی تبدیل گشته است. حس نوع دوستی و احترام به همدیگر، تحت تاثیر روابط کالایی و پولی دچار تغییرات اساسی گشته است. در هنگام نخستین برخورد جزیی مانند برداشتن خراش بر بدنه‌ی یک خودرو سواری، بین دو خودرو روی می‌دهد این است که شما چگونه خسارت مالی(پولی) مرا پرداخت می‌کنید.

چيزهايي مانند هوا، درختان جنگل، آب‌هاي جاري رودخانه‌ها، کوه‌ها و منابع طيعي ديگر، که محصول کار انسان نيستند، وجود دارند که براي ما سودمند و مفيد مي‌باشند و داراي ارزش مصرف هستند، اما کالا نيستند؛ اما اگر در شهرها و روستاها از آب آشاميدني،آب آبياري، چوب درختان و چيزهاي ديگر استفاده مي‌کنيم، کالا هستند که با مصرف آن، بايد معادل آن را به صورت پول يا چيزهاي ديگر پرداخت نماييم. اگر وضعيت نظام سرمايه‌داري‌ همچنان به اين شيوه ادامه پيدا کند، بايد خودمان را براي روزي آماده نماييم که پول مصرف هواي تنفسي، گردش در طبيعت، کوهنوردي و شنا در آب‌هاي جاري رودخانه‌ها را نيز بايد، پرداخت نماييم.

تا اينجا دانستيم هر چيزي که ارزش مصرفي داشته باشد، لزوما" کالا نيست، ولي آيا هر کالايي داراي ارزش مصرف است؟ در پاسخ بايد بگوييم که يکي از خصوصيات يا ويژگي‌هاي کالا اين است که سودمند بوده و به نحوي يکي از نيازها و يا احتياجات انسان را رفع نمايد، بنابراين داراي ارزش مصرف مي‌باشد. اگر کالايي داراي ارزش مصرف نباشد، خريداري ندارد.

بنابراين هر کالايي داراي ارزش مصرف است، اما هر محصول توليد‌ي که داراي ارزش مصرف باشد، کالا نيست. مانند نانی که زن کشاورز برای خود و خانواده تهیه می‌کند. امروزه تقریبا" هر محصولی تولید‌ می‌شود، کالاست.

ادامه دارد




ادامه مطلب...
تاریخ: جمعه 25 مهر 1393
ارسال توسط امید

 اقتصاد سياسي به زبان ساده(35)

 توليد‌ کالايي‌ سرمايه‌داري:

گفتيم که در توليد‌ کالايي ساده هدف توليد‌ کالاهايي براي مصرف(ارزش مصرفي) خود و خانواده است، اما در توليد‌ کالايي سرمايه‌داري هدف اصلي فروش (مبادله) است. در اين شيوه توليد سرمايه‌داري‌ کالاهاي فراواني بدون اين که مالک آن به آن نياز داشته باشد، توليد‌ مي‌کند تا در معرض فروش قرار دهد و بدين ترتيب پولي بيشتر از پول اوليه خود به دست آورد. براي انجام اين عمل آقاي سرمايه‌دار بايد کارگرانی را استخدام کند و از نيروي کار آن‌ها خط توليد‌ کارخانه‌ي خود را که از قبل آماده کرده است به کار اندازد. یعنی با استفاده از نیروی کار‌ کارگران‌، کالاي مورد نظر خود را توليد‌ مي‌نماید.

فردریک انگلس دوست نزدیک کارل مارک در کتابی تحت عنوان "درباره سرمايه مارکس" به اين شيوه توليد سرمايه‌داري‌ هم اشاره دارد و مي‌نويسد:

      "خريد به خاطر فروش: پول M در مقابل يك كالاC  مبادله مي‌شود و اين كالا مجددا" در برابر پول M مورد مبادله قرار مي‌گيرد؛ که می‌توانیم به صورت خلاصه بنویسیم:

M-C-M            یا           پول  - کالا  -  پول  (2)

      فرمول M-C-M، (پول-کالا-پول) از طرف ديگر نمايانگر آن شكل گردشي است كه پول در آن خود را به سرمايه‌ تبديل مي‌نمايد.

      پروسه خريد به منظور فروختن: بديهي است كه مي‌توان فرمول M-C-M (پول-کالا-پول) را در فرمول M-M گنجاند، اين يك مبادله غيرمستقيم پول با پول مي‌باشد. فرض كنيد من مقداري پنبه را به 1000 پوند بخرم و آن را به 1100 پوند بفروشم. پس من در نهايت 1000 پوند را با 1100 پوند مبادله كرده‌ام – يعني مبادله‌ي پول با پول.

حال اين دو فرمول شماره1و2 را با هم مقايسه مي‌كنيم:

      هر پروسه از دو عمل (خريدن و فروختن) يا مرحله تشكيل شده است. اين دو عمل در هر دو فرمول يكسان مي‌باشند ولي تفاوت بزرگي ميان دو پروسه وجود دارد. در پروسه‌ي C-M-C،(کالا-پول-کالا) پول صرفا" نقش ميانجي را دارد و كالا، ارزش سودمند[ارزش مصرفي]، نقطه ابتدا و انتها را تشكيل مي‌دهد. در پروسه‌ي M-C-M،(پول-کالا-پول) كالا رابط مياني است در حالي كه پول ابتدا و انتها مي‌باشد. در پروسه‌ي C-M-Cپول يك مرتبه و براي هميشه خرج مي‌شود، در حالي كه در پروسه‌ي M-C-M ، پول به قصد وصول آن صرفا" به مساعده گذاشته مي‌شود و به نقطه صدور باز مي‌گردد. و بدين طريق نخستين تفاوت آشكار مابين گردش پول به عنوان پول رايج و گردش پول به عنوان سرمايه به دست مي‌آيد.

      در پروسه‌ي فروختن به منظور خريدن،  C-M-Cپول فقط به شرطي مي‌تواند به نقطه‌ي صدورش باز گردد كه تمام پروسه تكرار شود، بدان معني كه مقدار تازه‌اي از كالا به فروش برسد. بنابراين، بازگشت، مستقل از خود پروسه مي‌باشد. اما در پروسه‌ي M-C-M، اين بازگشت يك ضرورت مي‌باشد چرا كه مقصود، از ابتدا همين بوده است. چنان‌چه اين بازگشت به وقوع نپيوندد، محضوري در كار مي‌باشد و پروسه ناتمام باقي مي‌ماند.

      هدف از فروختن به منظور خريدن، به دست آوردن ارزش سودمند[ارزش مصرفي] بوده و هدف از خريدن به منظور فروختن به دست آوردن ارزش قابل مبادله [ارزش مبادله‌اي] مي‌باشد.

      در فرمولC-M-C دو انتها، از لحاظ اقتصادي، همانندند. هر دو كالا مي‌باشند، به علاوه هر دو داراي ارزش كميّ يكساني مي‌باشند، چرا كه كل تئوري ارزش دلالت بر اين فرض دارد كه معمولا" فقط معادل‌ها [هم‌ارزها] مبادله مي‌شوند."

 بنابراين در اين‌جا مي‌توانيم تفاوت و شباهت‌هاي توليد‌ کالايي ساده و توليد‌ کالايي شيوه سرمايه‌داري را بيان نماييم.‌ شباهت توليد‌ کالايي ساده با شيوه توليد کالاي سرمايه‌داري در آن است که صاحبان هر دو بر ابزار توليد‌ مالکيت دارند. در توليد‌ کالايي ساده، توليدکنندگان کوچک، مانند دهقانان جزء و صنعتگران کارگاهي‌ مالک ابزار توليد‌ هستند، و در شيوه توليد سرمايه‌داري‌، سرمايه‌داران، مالک ابزار توليد‌ هستند.

اما تفاوت توليد‌ کالايي ساده با شيوه توليد سرمايه‌داري‌ در اين است که در توليد‌ کالايي ساده، توليد‌کنندگان کوچک خود نيز با ابزار کارشان، کار مي‌کنند و محصول توليد‌ي خود را نيز مالک مي‌شوند؛ در حالي که در شيوه توليد سرمايه‌داري‌، سرمايه‌داران که مالک ابزار توليد‌ هستند، خود هيچ کاري انجام نمي‌دهند و با تحت استثمار قرار دادن کارگران، محصول کار کارگران را نيز تصاحب مي‌کنند.

ادامه دارد




ادامه مطلب...
تاریخ: جمعه 25 مهر 1393
ارسال توسط امید

اسخ به کاربر گرامی رضا:

پدیده‌ی انتشار

وبلاگ آموختن: انتشار زمانی اتفاق می‌افتد که در سیستم توازن برقرار نباشد به عنوان مثال، تصور کنید شما قطره‌ای جوهر را در ظرف آبی وارد کنید در لحظه اول تمام مولکول‌های جوهر در مکان کوچکی قرار دارند و سپس درمسیرهای نا‌منظمی شروع به حرکت می‌کنند آنها در خطوط مستقیمی حرکت می‌کنند و فقط زمانی مسیر خود را تغییر می‌دهند که با یکدیگر یا با مولکول‌‌های آب برخورد کنند بعضی از مولکول‌های جوهر که نزدیک لبه‌های قطره هستند از وسط قطره فرار می‌کنند. می‌توان گفت که اغلب مولکول‌ها از مرکز قطره در مسیرهای مختلفی حرکت می‌کنند حتی گاهی در مسیر برگشت به مرکز قرار می‌گیرند اگرچه تعداد آنهایی که در مسیر رفت قرار دارند بیشتر از آنهایی هستند که بر‌می‌گردند تا جایی که به شیشه‌های ظرف برسند. سپس آنها نیز دوباره در مسیر برگشت قرار می‌گیرند. این کار ادامه می‌یابد تا تعداد مولکول‌های مسیر رفت‌ و ‌برگشت با هم برابر شود در این لحظه انتشار متوقف می‌شود که این یک تعادل پویا می‌باشد به طوری که مولکول‌ها حرکت ندارند سر جای خود می‌لرزند. به زبان ساده تر مواد همیشه از جایی که مقدارشان بیشتر است به طرف جایی که مقدارشان کمتر است حرکت می‌کنند.

عوامل مختلفی در سرعت انتشار یک مولکول موثرند اولین عامل انرژی است که میزان آنرا درجه حرارت تعیین می‌کند. مولکول‌ها در سیستمی با درجه حرارت بالاتر، انرژی  بالاتری دارند و سریع‌تر حرکت می‌کنند و بنابراین سریعتر نیز انتشار می‌یابند. اندازه‌ی مولکول نیز بر روی سرعت انتشار آن اثر می‌گذارد. در دمای برابر مولکول‌های کوچکتر سریعتر حرکت می‌کنند. زیرا حرکت مولکول بزرگتر نیازمند انرژی بیشتری نیز می‌باشد. سایر عوامل مانند بار ذره ( مثبت یا منفی ) و ماهیت ماده نیز موثر است.

انتشار در غشای سلول نیز اتفاق می‌افتد. غشاء به مولکول‌های کوچک امکان می‌دهد که به راحتی از آن عبور کنند ( مانند H2O ، O2 ، CO2 و ...) یعنی نسبت به آنها تراواست. اگر یک سلول در حلالی مثل آب ( نظیر آنچه در اقیانوس‌ها حاکم است ) که دارای اکسیژن می‌باشد قرار گیرد، مولکول‌های اکسیژن به سمت سلول حرکت می‌کنند و همین‌طور می‌توانند با سرعت ثابتی از آن خارج شوند تا یک تعادل پویا را ایجاد کند. به هر حال اگر سلول از این اکسیژن‌هایی که به طرفش می‌آیند تعدادی را استفاده کند اکسیژن‌های بیشتری به سمت آن می‌‌آیند و میزان کمتری از آن خارج می‌شود. لذا اکسیژن از جایی‌‌که غلظت بالاتری دارد به ناحیه‌ای با غلظت پایین‌تر حرکت می‌کند (  انتشار ). اسمز خود نوعی از پدیده‌ی انتشار است.

این خاصیت(پدیده‌ی انتشار) که می‌توان آن را در مورد جذب و دفع مواد در بدن موجودات زنده هم تعمیم داد، صادق است.

مثلا" در مورد گیاهان عوامل موثر بر جذب شامل:

1- اثر عوامل داخلی بر جذب مواد (نیمه تراوا بودن غشا ی پلاسمایی سلول ها، غلظت مواد معدنی، سالم بودن بافت داخلی)

2- اثر عوامل خارجی:

اثر غلظت:  غلظت یک یون در محیط خارج بر سرعت نفوذ همین یون در داخل سلولها اثر می‌گذارد.

اثر PH محیط:  مقداری از یونهای تشکیل دهنده محیط که جذب گیاه می‌شوند، مقدار جذب آنها با PH محیط نسبت مستقیم دارد.

اثر تداخل یونها:  جذب یون ، غالبا در نتیجه وجود سایر یونها در محیط غذایی تغییر می‌کند.

اثر فشار اکسیژن:  شدت جذب مواد توسط ریشه ، با کم شدن فشار اکسیژن در محیط کاهش می‌یابد.

اثر دما:  در مورد بسیاری از یونها ، جذب مواد توسط ریشه ، تحت اثر دمای محیط افزایش می‌یابد.

اثر روشنایی:  روشنایی باعث افزایش قدرت جذب مواد در گیاهان می‌شود.  

 عزیزان خواننده می‌توانند مطالب علمی بیشتری در این زمینه با جستجو در گوگل به دست آورند.

  پایان




ادامه مطلب...
تاریخ: جمعه 25 مهر 1393
ارسال توسط امید

خائن

اين موجود

               رفيقش را فروخت،

سر خونين و بريده رفيقش را

                                 بر سيني طلايي فروخت.

ترس اکنون

                چون سايه‌اش

                                  پا به پاي او مي‌آيد.

اين موجود چون ماندابي، در تاريکي‌ها

                                                          زندگي مي‌کند.

هر غروب

              لباس زير زنش را

                                          با خود بر سنگفرش‌ها کشيده

آرام به روي پنجه پا به شما نزديک مي‌شود

او را بشناسيد

                  از زنگوله نحس آويزان بر قلبش

و بدانيد که

                جذام روحش

                                            تن او را

                                                         آرام آرام مي‌خورد.

اين آدم امروز گرسنه است.

گرسنه است اما

در وجودش اثري از تقدس گرسنگي بزرگ نيست.

دوستان، اين آدم

در غروب يک روز

                               فروخت رفيق خود را

                              فروخت در سيني طلايي

                                                     سر خونين و بريده رفيق خود را.      

                                                                                                         1929

منبع:کجاست دستان تو؟ مجموعه‌اي از اشعار ناظم حکمت / صص 75-76 ترجمه‌ي احمد پوري/ تهران/انتشارات نگاه 1391        




ادامه مطلب...
تاریخ: جمعه 25 مهر 1393
ارسال توسط امید

علم را هم می‌شود خرید!

«یک مدرسه ابتدایی در تهران، اقدام به تفکیک دانش‌آموزان در کلاس‌های هوشمند و غیر هوشمند برمبنای پرداخت یا پرداخت نکردن کمک مالی والدین برای هوشمندسازی کلاس‌‌ها کرد. براین اساس، دانش‌آموزانی که هزینه هوشمندسازی کلاس‌ها از سوی والدین آنها پرداخت نشده باشد، در کلاس‌های عادی یا غیر هوشمند تحصیل خواهند کرد...»

با این همه باید گفت پدران ما با زندگی و معیشت ساده روستایی، دارای این بخت بلند بودند که فرزندانشان را با تخصیص اندکی از امکانات متوسط خود برای تحصیل به شهرهایی روانه کنند که در مدارس آنها، امکانات آموزشی برای پایین‌ترین اقشار طبقاتی تا بالاترین آن به یک اندازه فراهم بود. ثروتمند و فقیر، روستایی و شهری، دهقان و بازاری، همه در یک نوع مدرسه جمع بودند. شمع معلم برای همه یکسان می‌سوخت و چراغ همه مدارس برای دانش‌آموزان به یک اندازه روشنایی می‌بخشید. در آن سال‌های نه چندان دور، از مدرک تحصیلی ضمن خدمت و مدیریت، آموزش از راه دور، مدرک غیر حضوری، ورود به دانشگاه‌ها و مدارس به مدد شهریه‌های سنگین و متکی به حساب‌های فربه بانکی و خلاصه از این جور چیزها خبری نبود. بنگاه‌هایی به نام دانشگاه در بخش‌ها و قصبه‌های کوچک کشور آگهی پذیرش نزده بودند که آشکارا دارای این مفهوم ضمنی باشد که پول بیاور و ثبت‌نام کن.

بخت فقط با زحمت یار بود، اینگونه بود که روستازاده‌ای که راه آسانی هم به شهر نداشت، به مدد مدارسی که در و دیوارش رنگ ثروت و فقر نگرفته بود و با تابلوی دولتی و غیرانتفاعی از هم متمایز نشده بود، وارد بهترین دانشگاه کشور می‌شد. شگفتا، فرزندان آن پدران که ما باشیم، با وجود زندگی شهری و طی مدارجی از تحصیل در دانشگاه‌ها، فاقد چنین بخت و اقبالی در مورد فرزندان خود هستیم. نه که فرزندانمان استعدادی کمتر از ما دارند، نه. بلکه نظام آموزشی این بخت را از امثال ما و فرزندانمان گرفته و به دیگران داده است. این دیگران، 10 درصد جامعه هم نیستند اما گویی از فضایی دیگرند.

حکایت فوق، گویای نابرابری در نظام آموزشی ماست اما آیا هیچ فکر کرده‌ایم که به این طریق چه آسیبی بر همبستگی ملی خود می‌زنیم؟ چگونه جوانان و فرزندان خود را با معیار ثروت و طبقه‌بندی اجتماعی چنین از هم جدا می‌کنیم؟

می‌گویند که تشکیل و راه‌اندازی مدارس غیرانتفاعی در برنامه آموزشی کشور با این هدف انجام گرفت که سرمایه‌ها و توانمندی‌های مردمی در پیشبرد اهداف آموزشی به کار گرفته شود. صد افسوس که چنین نشد. هیچ کس حساب سود را از سرمایه جدا نکرد. باید از اول می‌دانستیم که این‌گونه خواهد شد و سرمایه از قاعده معروف «منفعت» تبعیت خواهد کرد. صاحبان ثروت همان‌گونه که چند سال پیش بر اساس قانونی، خدمت سربازی را برای فرزندان عزیزشان خریداری کردند، از این رهگذر هم سهم بیشتری از دانش ملی را برای فرزندان خود مطالبه کردند. بدین گونه بود که موهبت علم برای آنان که قدرت خرید بیشتری داشتند، به مثابه هر کالای ارزشمند دیگری فروخته شد و بالاخره موضوع معروف انشا که «علم بهتر است یا ثروت؟» پاسخ دیگری یافت. «علم قابل خریداری به وسیله ثروت است.» چقدر عریان و بی‌رحمانه!

منبع:http://www.tabnak.ir/fa/news/437453

وبلاگ آموختن: در جوامع طبقاتی در سراسر جهان همه چیز بر مبنای "کالا" سنجیده می‌شود. در جوامع سرمایه‌داری همه چیز کالایی شده است. علم و عاطفه انسانی هم از آن استثنا نیست و آن‌ها هم کالایی شده است. این کالای عجیب چیست؟ پول. همه چیز پولی شده است. پول روابط انسانی را به روابط پولی تبدیل می‌کند. پول علم می‌خرد. پول دانشمند می‌خرد. "پول پیرزن را به عروس تبدیل می‌کند". پول عاطفه انسانی را از بین می‌برد و جای آن را می‌گیرد. مگر اخبار حوادث را دنبال نمی‌کنید که در آن فرزندی به خاطر ثروت پدرش را می‌کشد. مگر نمی‌بینید به خاطر طلا(پول) هر فرد جنبنده‌ای در هنگام سرقت به رگبار می‌بندند. در نظام سرمایه‌داری پول و سود حاصل از آن حرف اول و آخر را می‌زند. بزرگ فرزانه قرن نوزده در سال 1844 می‌نویسد:

"از اين‌رو اقتصاد سياسي علي‌رغم ظاهر دنيوي و لاابالي‌اش، علم‌الاخلاقي واقعي و با اخلاق‌ترين علم‌هاست. ترك نفس خويشتن، چشم‌پوشي از مال دنيا و تمام نيازهاي انساني، تز بنيادي آن مي‌باشد. هرچه كم‌تر بخوري، كم‌تر بياشامي، كم‌تر كتاب بخري، كم‌تر به تئاتر، مجلس رقص و سالن تفريح بروي، كم‌تر فكركني، عشق بورزي، نظريه ببافي، آواز بخواني، نقاشي كني و تفريح داشته باشي، بيشتر مي‌تواني پس انداز كني و گنجت كه نه بيد و نه زنگ برآن كارگر نخواهد بود، بيشتر به سرمايه‌ات تبديل خواهد شد. هرچه كم‌تر باشي و كم‌تر از زندگيت بهره بگيري، زندگي از خود بيگانه‌ات بيشتر خواهد بود؛ هرچه بيشتر داشته باشي، اندوخته‌ي وجود بيگانه‌ات بيشتر خواهد بود. به همان ميزان كه اقتصاددان سياسي از زندگي و انسانيت تو بر مي‌دارد، به همان ميزان پول و ثروت را جايگزين آن مي‌كند. كاري را كه از انجام دادنش ناتوان هستي، پولت انجام مي‌دهد. پول مي‌تواند بخورد، بياشامد، به سالن رقص و تئاتر برود، مي‌تواند سفر رود و هنر، انديشه‌ها و گنجينه‌هاي گذشتگان، قدرت سياسي، همه‌ي اين‌ها را مي‌تواند از آن تو كند، مي‌تواند همه‌ي اين‌ها را برايت بخرد. پول موهبتي راستين است. با اين همه، گرايش پول به آن است كه كاري جز خلق خويش و خريدن خويش نكند زيرا اساسا" چيزها خدمتكار او مي‌باشند. اگر اربابي داشته باشم، خدمتكاري نيز از آن خودم دارم و به خدمتكار او نيازي ندارم. بنابراين تمام شور و شوق‌ها و فعاليت‌ها در حرص و طمع ذوب مي‌شوند. كارگر بايد فقط آن اندازه طمع داشته باشد كه زنده بماند و فقط مي‌خواهد زنده بماند كه طمع داشته باشد."

دست‌نوشته‌هاي فلسفي اقتصادي و فلسفي1844 / ماركس كارل؛ صص 193-194ترجمه حسن مرتضوي انتشارات آگاه 1387

"پول با تصاحب توانايي خريد هرچيز، با تصاحب توانايي تملك همه‌ي اشيا، ابژه‌ي تصاحبي آشكار و معلوم است. جهان شمولي توانايي آن، همانا بيان‌گر قدرقدرتي آن است. بنابراين، پول چون قادري مطلق عمل مي‌كند. پول دلال محبت ميان نياز آدمي و ابژه، ميان زندگي او و ابزار حياتش است. اما آن‌چه براي من ميانجي زندگيم است، در مورد هستي اشخاص ديگر نيز حكم ميانجي را برايم دارد. پول برايم، شخص ديگري است."

همان منبع ص218

"آن‌چه كه از طريق واسطه‌اي به نام پول برايم انجام مي‌شود و بابت آن مي‌توانم وجهي بپردازم(يعني چيزي كه پول مي‌تواند بخرد)، خودم هستم: صاحب پول. حدود قدرت پول، حدود قدرت من است؛ ويژگي‌هاي پول، ويژگي‌ها و قدرت‌هاي ذاتي من است: ويژگي‌ها و قدرت‌هاي صاحب آن. بنابراين آن‌چه كه هستم و آن‌چه كه قادر به انجام دادنش هستم ابدا" براساس فرديت من تعيين نمي‌شود. زشت هستم اما مي‌توانم براي خود زيباترين زنان را بخرم. بنابراين زشت نيستم زيرا اثر زشتي، قدرت بازدارنده‌ي آن، با پول خنثي مي‌شود. چلاق هستم اما پول بيست‌وچهار پا (اشاره به شعر شكسپير: اگر من بتوانم شش نريان نيرومند داشته باشم ... كه تو گويي بيست‌وچهار پاي آنان همه از من است.) در اختيارم مي‌گذارد بنابراين چلاق نيستم. آدم رذل، دغل، بي‌همه چيز و سفيه هستم اما پول و طبعا" صاحب آن عزت و احترام دارد. پول سرآمد تمام خوبي‌هاست پس صاحبش نيز خوب است. علاوه براين پول مرا از زحمت دغل‌كاري نجات مي‌دهد بنابراين فرض براين قرار مي‌گيرد كه آدم درست‌كاري هستم. آدمي سفيه هستم اما اگر پول عقل كل همه‌ي چيزهاست، آن وقت چطور صاحبش سفيه است؟ علاوه براين او مي‌تواند آدم‌هاي با استعداد را براي خود اجير كند آن وقت كسي كه چنين قدرتي بر آدم‌هاي با استعداد دارد، از آن‌ها با استعدادتر نيست؟ آيا من كه به يمن داشتن پول قادرم كارهايي بكنم كه قلوب تمام بشر مشتاق آن هستند، تمام امكانات انساني را در اختيار نمي‌گيرم؟ بنابراين آيا پول من، تمام ناتواني‌هايم را به عكس خود تبديل نمي‌كند؟"

"اگر پول زنجيري است كه مرا به زندگي انساني، جامعه را به من، من و طبيعت و آدمي را به يكديگر پيوند مي‌دهد، آيا زنجير زنجيرها نيست؟ آيا پول نمي‌تواند تمام بندها را باز كند و از نو ببندد؟ بنابراين آيا پول عامل جهان‌شمول جدايي نيست؟ پول نماينده‌ي راستين جدايي و نيز نماينده‌ي راستين پيوندهاست- قدرت(جهان‌شمول) الكتريكي-شيميايي جامعه"

"به هم ريختگي و وارونه شدن تمام ويژگي‌هاي انساني و طبيعي، اخوت ناممكن‌ها و قدرت الهي پول ريشه در خصلت آن به عنوان سرشت نوعي بيگانه‌ساز آدمي دارد كه با فروش خويش، خويشتن را بيگانه مي‌سازد. پول، توانايي از خود بيگانه‌ي نوع بشر است."

"كاري كه به عنوان يك انسان قادر به انجام دادن آن نيستم و بنابراين نيروهاي ذاتي فردي‌ام از انجام دادن آن ناتوان هستند، با پول به انجام دادن آن هستم. بدين‌سان پول هركدام از اين نيروهاي ذاتي را به چيزي تبديل مي‌سازد كه در ذات خود نيست يعني به ضد خود تبديل مي‌سازد."

"فرضا" اگر طالب غذايي باشم يا كالسكه‌اي بخواهم به اين دليل كه آن‌قدر قوي نيستم كه پياده بروم، پول غذا و كالسكه را برايم مي‌فرستد يعني پول آرزوهايم را از حيطه‌ي تخيل به حيطه‌ي واقعي مي‌آورد، آن‌ها را از هستي تخيلي يا خواسته به هستي حسي و بالفعل ترجمه مي‌كند: از تخيل به زندگي و از وجودي تخيلي به وجودي واقعي تبديل مي‌سازد. پول به دليل نقش ميانجي كه در اين ميان دارد، قدرتي به راستي خلاق است."

"بي‌ترديد حتي آن كه پولي در بساط ندارد، خواسته‌هايي دارد اما خواسته‌ي او فقط چيزي است تخيلي كه هيچ اثر يا موجوديتي براي من يا هر شخص ثالث و يا كلا" ديگران ندارد و بنابراين براي من غير واقعي و بدون ابژه است. تفاوت ميان خواسته‌ي مؤثري كه به پول متكي است و خواسته‌ي بي‌حاصلي كه به نياز، شهوت و آرزويم متكي است، همانا مانند تفاوت وجود و انديشه است، تفاوت ميان آن چيزي است كه صرفا" به عنوان تخيل من وجود دارد و آن چيزي كه به عنوان يك ابژه‌ي واقعي خارج از من وجود دارد."

"اگر براي سفر پولي نداشته باشم، در واقع به معناي آن است كه نيازي واقعي و قابل تحقق براي سفر كردن ندارم. اگر گرايش به تحقيق داشته باشم اما پولي براي آن نداشته باشم، در عمل به معناي آن است كه گرايشي به تحقيق ندارم يعني هيچ گرايش مؤثر يا واقعي ندارم. از طرف ديگر اگر واقعا" هيچ تمايلي به تحقيق نداشته باشم اما اراده و پول آن را داشته باشم، آمادگي مؤثري براي آن دارم. پول به اين خاطر كه ابزار و نيرويي است خارجي و عام براي تبديل يك تصور به واقعيت و تبديل يك واقعيت به يك تصوير محض(نيرويي كه نه از بشر به عنوان بشر و يا از جامعه‌ي انساني به عنوان جامعه مشتق شده است)، نيروهاي ذاتي واقعي آدمي و طبيعت را به آن‌چه كه صرفا" تصوري انتزاعي است و بنابراين ناقص يعني به وهمي عذاب‌آور، تبديل مي‌سازد چنان كه نواقص واقعي و خيال‌هاي موهومي يعني نيروهاي ذاتي را كه واقعا" ناتوان هستند و صرفا" در تخيل فرد وجود دارند به نيروها و توانايي‌هاي واقعي تبديل مي‌سازد."

"بدين‌سان پول در پرتو اين خصيصه، بيان‌گر واژگوني عام فرديت‌هايي است كه به ضد خويش بدل مي‌شوند و ويژگي‌هاي متناقضي را به ويژگي‌هاي خود مي‌افزايند."

"بنابراين پول به عنوان نيرويي واژگون كننده ظاهر مي‌شود كه هم در برابر فرد و هم در برابر پيوندهايي در جامعه قد علم مي‌كند كه مدعي‌اند به خودي خود، ذات و گوهر مي‌باشند. پول وفاداري را به بي‌وفايي، عشق را به نفرت، نفرت را به عشق، فضيلت را به شرارت، شرارت را به فضيلت، خدمتكار را به ارباب، ارباب را به خدمتكار، حماقت را به هوش و هوش را به حماقت تبديل مي‌كند."

"چون پول به مثابه مفهومي فعال از ارزش، تمام چيزها را درهم مي‌آميزد و معاوضه مي‌كند، خود نيز بيانگر درهم آميختگي و معاوضه‌ي عام هم چيزها- جهاني وارونه- يا به عبارتي درهم آميختگي و معاوضه‌ي همه‌ي كيفيت‌هاي طبيعي و انساني است."

"آن كه شجاعت را مي‌خرد، شجاع است هرچند آدمي بزدل باشد. از آن‌جا كه پول نه با كيفيت مشخص يا چيزي مشخص يا نيروهاي ذاتي مشخص آدمي بلكه با سراسر جهان عيني آدمي و طبيعت معاوضه مي‌شود، از نقطه نظر صاحب آن در خدمت معاوضه‌ي هرگونه توانايي با توانايي‌ها و اشياي ديگر، حتي متناقض، مي‌باشد؛ پول اخوت ناممكن‌هاست؛ پول باعث مي‌شود اضداد همديگر را در آغوش گيرند."

"اگر انسان، انسان باشد و روابطش با دنيا روابطي انساني، آن‌گاه مي‌توان عشق را فقط با عشق، اعتماد را با اعتماد و غيره معاوضه كرد. اگر بخواهيم از هنر لذت ببريم، بايد هنرمندانه پرورش يافته باشيم؛ اگر مي‌خواهيم بر ديگران تأثير گذاريم، بايد قادر به برانگيختن و تشويق ديگران باشيم. هركدام از روابط ما با بشر و طبيعت بايد نمود ويژه‌اي باشد كه با ابژه‌هاي اراده و زندگي فردي واقعي‌مان منطبق باشد. اگر عشق مي‌ورزي ولي ناتوان از برانگيختن عشق هستي يعني اگر عشقت، عشقي متقابل نمي‌آفريند، اگر با نمود زنده‌ي خود به عنوان آدمي عاشق، محبوب ديگري نمي‌شوي، آن‌گاه عشقت ناتوان است و اين عين بدبختي است."

همان منبع  صص 224-223-222-221-220




ادامه مطلب...
تاریخ: جمعه 25 مهر 1393
ارسال توسط امید





تاریخ: شنبه 28 تیر 1393
ارسال توسط امید
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران